ᅠ ᅠ雷洛ᅠ
前往频道在 Telegram
ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝖨𝖼𝗈𝗇𝗌 𝗈𝖿 𝗀𝗅𝗂𝗍𝗍𝖾𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝖽𝗎𝗌𝗍 𝗀𝗈𝖽𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠ𝗆𝖺𝖽𝖾 𝗈𝖿 𝗇𝗈𝗍𝗁𝗂𝗇𝗀 𝖻𝗎𝗍 𝖾𝖼𝗁𝗈𝖾𝗌ᅠᅠᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠᅠᅠ ﹙kimThv7bot.t.me﹚⚓️ᅠᅠ ᅠᅠᅠᅠ
显示更多伊朗145 808未指定类别
228
订阅者
-424 小时
-287 天
-9930 天
帖子存档
Repost from N/a
𝘛𝘩𝘦𝘺 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘦𝘥 𝘩𝘪𝘮 𝘨𝘶𝘪𝘭𝘵𝘺 𝘸𝘩𝘪𝘭𝘦 𝘩𝘦 𝘸𝘢𝘴 𝘴𝘵𝘪𝘭𝘭
𝘣𝘭𝘦𝘦𝘥𝘪𝘯𝘨 𝘧𝘳𝘰𝘮 𝘸𝘩𝘢𝘵 𝘵𝘩𝘦𝘺 𝘩𝘢𝘥 𝘥𝘰𝘯𝘦.
Repost from (Closed)دیوآنهیِمُرده
دلنوشته های کوچکی برای او .
دلم میخواهد در هر زمان برایت بنویسم اما نوشتن از تو،گفتن از تو دیگر دردهایم را تسکین نمیدهد تو که دیگر نیستی من برای چه بنویسم..؟
تلاش برای تو و یادآوری تو مانند این میماند که گلدان بدون گلم را هر روز آب بدهم تا گلی از آن بروید، خودم هم میدانم تو را یاد آوردن حکم فرو کردن تیری درون قلبم را دارد،ا ما انگار قلب من حاضر است خودش را بکشد تا تو از یادش نروی..با آمدنت گمان میکردم بهار زندگی ام سر رسیده است اما منِ نادان دیگر نمیدانستم با آمدنت زندگی ام زمستانی بسیار سرد میشود،گاه با خود میگویمکاش مانند روزهای اول گرم میماندی اما دیگر گرمایی از وجودت حس نکرده ام ..
همه چیزت برایم زیبا و دلنشین بود، یادت است؟ سرم را در پیچ و تاب موهایت فرو میبردم و بوی سحرآمیز موهایت را در نفس خود حبس میکردم، محو چشمانت میشدم زیرا مرا غرق خود میکردند؛ آن دو چشمان تیلهایِ زیبا تمام زندگی ام بودند، مژه هایت مانند سایبانی بلند روی چشمانت نشسته بود.. میتوانم تا آخرین لحظات نفس کشیدن خود از گرمای دستانت و آغوشت بگویم اما حالا تمام تن من از نبودنت یخ زده است.. برایت تا مرز دیوانگی عاشقی میکردم اما حالا دیوانهای بیجان در کنار گوشه ای افتادهام، اکنون مشخص شده است که من بیشتر تو را دوست دارم.. از اول هم میدانستم آن بحثها بیفایده بودند چون تو هیچوقت مرا دوست نداشتهای. بعد از رفتنت روزهایم عادی میگذرد جانا اما لعنت بر شبها که مرا تا مرز جنون و مرگ میبرند، هیچوقت مرا ندیدهای که چگونه برایت درد میکشم من هم ترجیح دادم بروم و دیگر تلاش برای دوست داشتن اجباری نکنم..اکنون من در سکوت و سیاهیِ زندگی ام مانند دیوانهای شکست خورده و نا امید ماندهام، نمیدانم شاید یک روز از جایم بلند شوم یا شاید میایستم و طناب دار را دور گردن خود میآویزم و خودم را تا ابد میخوابانم.. -یادداشت های یک دیوانه .
Repost from gloss club
club 's 男生 : secret fıle
agustd 🪝 ⎯ zero 32
