خاکسترِ آبی
前往频道在 Telegram
درود بر شما✨️ خوش اومدین به کاخِ خودتون خب حالا فنجونهاتون رو بیارید تا گرم صحبت بشیم. راه ارتباطیمون : @Rahaa2007bot
显示更多未指定国家未指定类别
232
订阅者
-524 小时
-347 天
+3530 天
帖子存档
231
Repost from "بانوی قرن 19ام"
" تو را خواهم یافت، در واپسین یک روز پاییزی. همان هنگام که برگها خودشان را فرش زیر پایت میکنند و ابر برایت سایه نشین میسازد. همان هنگام تو را خواهم یافت. اما از کنارت میگذرم، مانند یک غریبه، غریبهای که تمام تو را از بر است، تمام وجب به وجب زندگی و آغوشت را، ولی از تو خواهم گذشت. همان وقتی تمام سلول به سلول تنم، چشم شده برای دیدنت. همان وقتی که بوی تو را به ریه میکشم. قدم هایت را گوشزد میکنم به قلبم و تو را تا به ابدیت به یاد میسپارم. اما تو را خواهم یافت، خودت میدانی تو را پیدا میکنم حتی اگر تمام خیابانهای شهر را لازم باشد زیر پا بگذارم برای یک نگاه، یک بوی آشنا و یک جفت چشم مشکی! "
- بانوی قرن19ام
231
مهمونی بیش از اندازه شلوغ شده بود و باعث کلافگیم شد. جام مشروبم رو برداشتم از شلوغی رد شدم و وارد بالکن شدم. به آسمون تاریک نگاه کرد، ماه مثل همیشه زیبا و درخشان بود. ستارهها باهمدیگه شکلهایی رو تشکیل میدادن و چشمک میزدند. اینکه روز بود یا شب بود فرقی نداشت من عاشق زیبایی آسمون بودم. به خاطر مستی گهگداری دیدم تار میشد و ماه رو چندتا میدیدم. همینطور که از جام توی دستم مینوشیدم و به ماه نگاه میکردم صدای غریبهای رو از پشت سرم شنیدم - آسمون پر از زیباییهای ترسناک و زیباست، نظر تو چیه؟ سرمو برگردوندم و با دختری با قد نسبتا بلند و زیبایی مبخکوب کننده رو به رو شدم. لبخندی زدم و گفتم - اوهوم درسته. دختر کنارم ایستاد و دستاشو روی نردهی بالکن گذاشت و نگاهش رو به آسمون دوخت. جام توی دستم رو روی بالکن گذاشتم که یهو پاکت سیگارشو درآورد و بهم تعارف کرد. یه نخشو برداشتم و به سیگار توی دستم نگاه کردم. شاید بخاطر مستیم اینقدر بی پروا شده بودم وگرنه که چرا باید سیگار قبول میکردم؟ و سوال مهم تر؛ چرا مست کردم؟ همینطور که توی افکاراتم بودم دختر یه نخ برداشت و پاکتو گذاشت توی کیف دستی کوچیکش و فندکشو از کیف برداشت و گرفتش زیر سیگارم و گفت - میدونی عجیبترین قسمت آسمون چیه؟ کامی از سیگارم زدم و گفتم - روشنایی که توب دل تاریکی میبینیم؟ سیگار خودشم گذاشت بین لباش و روشنش کرد و کام عمیقی ازش گرفت و گفت - نه؛ ستارهها. ابروهام رو بالا انداختم و گفتم - ستارهها؟ لبخند کوچیکی زد و همینطور که دود سیگارشو فوت میکرد گفت - آره. چون ما هیچوقت نمیفهمیم چیزی که داریم میبینیم، واقعاً هنوز وجود داره یا نه. نگاهم رو از ماه گرفتم و به ستارهها دوختم. کام دیگهای به سیگارم زدم و دودشو فوت کردم. - منظورت اینه که ممکنه یه ستاره که خیلی وقته از بین رفته ولی ما هنوز نورش رو داریم میبینیم؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت پس تو هم میدونی؟ شونههام رو بالا انداختم و گفتم - یه چیزایی. خندید. چند ثانیه سکوت بینمون افتاد اما شلوغی و آهنگ مهمونی باعت نمیشد که سکوت ما باعث بشه صدایی نباشه. دختر موهای بلندشو پشت گوشش زد و همینطور که دود سیگارشو فوت میکرد به سیگارش نگاه کرد و گفت - فکر میکنم آدمها هم یه جورایی شبیه ستارههان. شباهت جالبی دارن. بهش نگاه کردم و گفتم - چه شباهتی؟ - ممکنه یه نفر مدتها از زندگی ما رفته باشه، ولی چیزی ازش هنوز باقی مونده باشه. یه حرف، یه خاطره... حتی یه عادت کوچیک. نگاهم دوباره به آسمون برگشت. - پس شاید هیچکس واقعا از زندگی آدمها نمیره. چند لحظه فکر کرد و گفت - چرا، میره... نگاهش کردم و ادامه داد - اونا میرن اما نوری که از خودشون جا گذاشتن میمونه. نگاهم به چشماش گره خورد کا ادامه داد - اما اون نوری که هم خودش میمونه و هم اثرش به نظرم زیباییش چندبن برابره. با خندهی کوتاهی گفتم: - تو همیشه با غریبهها اینجوری حرف میزنی؟ خندید و گفت - نه فقط با غریبههایی که جواب سؤالهام رو جالب بدونن و مکالمه رو باهام ادامه بدن. لبخندی زدم و به ادامهی صحبتون درباره ستارهها ادامه دادیم. و اون لحظه داشتم به این فکر میکردم که بعضی از این ورودهای اتفافی باعث زیباتر شدنه زندگیت میشن و چقدر به دلت میشینن. برای تو که آشنایمون برحسب اتفاق بود. - رهاترین رها/ آسای تو
231
مهمونی بیش از اندازه شلوغ شده بود و باعث کلافگیم شد. جام مشروبم رو برداشتم از شلوغی رد شدم و وارد بالکن شدم. به آسمون تاریک نگاه کرد، ماه مثل همیشه زیبا و درخشان بود. ستارهها باهمدیگه شکلهایی رو تشکیل میدادن و چشمک میزدند. اینکه روز بود یا شب بود فرقی نداشت من عاشق زیبایی آسمون بودم. به خاطر مستی گهگداری دیدم تار میشد و ماه رو چندتا میدیدم. همینطور که از جام توی دستم مینوشیدم و به ماه نگاه میکردم صدای غریبهای رو از پشت سرم شنیدم - آسمون پر از زیباییهای ترسناک و زیباست، نظر تو چیه؟ سرمو برگردوندم و با دختری با قد نسبتا بلند و زیبایی مبخکوب کننده رو به رو شدم. لبخندی زدم و گفتم - اوهوم درسته. دختر کنارم ایستاد و دستاشو روی نردهی بالکن گذاشت و نگاهش رو به آسمون دوخت. جام توی دستم رو روی بالکن گذاشتم که یهو پاکت سیگارشو درآورد و بهم تعارف کرد. یه نخشو برداشتم و به سیگار توی دستم نگاه کردم. شاید بخاطر مستیم اینقدر بی پروا شده بودم وگرنه که چرا باید سیگار قبول میکردم؟ و سوال مهم تر؛ چرا مست کردم؟ همینطور که توی افکاراتم بودم دختر یه نخ برداشت و پاکتو گذاشت توی کیف دستی کوچیکش و فندکشو از کیف برداشت و گرفتش زیر سیگارم و گفت - میدونی عجیبترین قسمت آسمون چیه؟ کامی از سیگارم زدم و گفتم - روشنایی که توب دل تاریکی میبینیم؟ سیگار خودشم گذاشت بین لباش و روشنش کرد و کام عمیقی ازش گرفت و گفت - نه؛ ستارهها. ابروهام رو بالا انداختم و گفتم - ستارهها؟ لبخند کوچیکی زد و همینطور که دود سیگارشو فوت میکرد گفت - آره. چون ما هیچوقت نمیفهمیم چیزی که داریم میبینیم، واقعاً هنوز وجود داره یا نه. نگاهم رو از ماه گرفتم و به ستارهها دوختم. کام دیگهای به سیگارم زدم و دودشو فوت کردم. - منظورت اینه که ممکنه یه ستاره که خیلی وقته از بین رفته ولی ما هنوز نورش رو داریم میبینیم؟ با تعجب نگاهم کرد و گفت پس تو هم میدونی؟ شونههام رو بالا انداختم و گفتم - یه چیزایی. خندید. چند ثانیه سکوت بینمون افتاد اما شلوغی و آهنگ مهمونی باعت نمیشد که سکوت ما باعث بشه صدایی نباشه. دختر موهای بلندشو پشت گوشش زد و همینطور که دود سیگارشو فوت میکرد به سیگارش نگاه کرد و گفت - فکر میکنم آدمها هم یه جورایی شبیه ستارههان. شباهت جالبی دارن. بهش نگاه کردم و گفتم - چه شباهتی؟ - ممکنه یه نفر مدتها از زندگی ما رفته باشه، ولی چیزی ازش هنوز باقی مونده باشه. یه حرف، یه خاطره... حتی یه عادت کوچیک. نگاهم دوباره به آسمون برگشت. - پس شاید هیچکس واقعا از زندگی آدمها نمیره. چند لحظه فکر کرد و گفت - چرا، میره... نگاهش کردم و ادامه داد - اونا میرن اما نوری که از خودشون جا گذاشتن میمونه. نگاهم به چشماش گره خورد کا ادامه داد - اما اون نوری که هم خودش میمونه و هم اثرش به نظرم زیباییش چندبن برابره. با خندهی کوتاهی گفتم: - تو همیشه با غریبهها اینجوری حرف میزنی؟ خندید و گفت - نه فقط با غریبههایی که جواب سؤالهام رو جالب بدونن و مکالمه رو باهام ادامه بدن. لبخندی زدم و به ادامهی صحبتون درباره ستارهها ادامه دادیم. و اون لحظه داشتم به این فکر میکردم که بعضی از این ورودهای اتفافی باعث زیباتر شدنه زندگیت میشن و چقدر به دلت میشینن. برای تو که آشنایمون برحسب اتفاق بود. - رهاترین رها/ آسای تو
231
Repost from "بانوی قرن 19ام"
این پست + این پیام رو فور کنید!
با توجه به محتوای چنل، بهتون یه اعتراف نامه از زبان چنلتون میدم.
ظرفیت: ده چنل!
[ لطفا محتوا داشته باشید]
231
Repost from "بانوی قرن 19ام"
"قرار بود یک بار بمیریم، اما چشمانش؟ قاتل همیشگیام. مرا هزار بار کشت و خلاص نکرد."
- بانوی قرن19ام.
231
Repost from Hosna’s diary
این پیام + یکی از عکس یا ویدیو های مورد علاقتون از چنلم رو تو چنلتون فور کنید میام از اونایی که خوشم بیاد استارز میدم و فور میکنم چنلم دیده شه پستاتون💞 (جوین باشید حتما)
