185
订阅者
无数据24 小时
+37 天
-730 天
帖子存档
185
شاید جهانی که ما در آن زندگی میکنیم، حاصل ندانمکاری نیاکان و گذشتگان ماست. شاید اگر آدم اولیه میدانست که آتشی که کشف میکند، قرار است در آینده، خانهی آرزوهای کوچک و بزرگی را بسوزاند، هیچگاه برای کشفش تلاش نمیکرد. یا شاید اگر میدانست خطی که به وجود میآید، قرار است تاریخی هولناک، زهرآگین و دردناک را روایت کند، هیچگاه آن را به وجود نمیآورد. شاید حتی خداوند، اگر میدانست آدمی که از خشت و گل میآفریند، قرار است اینچنین تیشه به ریشه خود و دیگران بزند، به حرف فرشتهرانده شدهاش گوش میداد.
اکنون، دنیای ما، تنها یک رنگ دارد؛ خاکستری. این رنگ از ساختمانها و خیابانها تا حتی روح و وجودمان نفوذ کرده است و چنان که در دود مخاطرات این جهان فرو میرویم و خفه میشویم، نور امید در چشمهایمان سوسو میزند.
اما من فکر میکنم جهانی دیگری هم باشد؛ جهانی بر فراز هفت آسمان، جایی که آدمی در آنجا خوشبخت است، به دور از تمام نحسیها. جهانی که در آن کودکان یتیم نمیشوند، مادران فرزندانشان را از دست نمیدهند، دخترکان زود بزرگ نمیشوند تا خفهشان کنند و پسرکان به زور مرد نمیشوند. در آن جهان دیگر خبری از این رنگ لعنتی، خاکستری، نیست؛ نور امید در چشمها چشمک میزند و عشق دیگر داستانی با پایان نهچندان خوشایند نیست.
به راستی برای رسیدن به این جهان آرمانی، چه باید کرد؟ آیا باید سوار بر قطار مرگ از ریل زندگی عبور کرد و بلیطی برای گذر از هفت آسمان با قیمتی گزاف خرید؟ اما نه... اگر مرگ به وحشتناکی داستانهای کودکیمان باشد، چه؟
شاید بهتر است روی صندلی بزرگ چرمی نرمی فرو رویم و سوار بر طیاره خیال به جهان دیگر سفر کنیم. ساعتها در آن گشت و گذار کنیم و از خوشحالی مردمش تغذیه کنیم.
حالا بهحتم میپرسید اگر از نشستن و خیالپردازی خسته شویم، چه؟ آنگاه باید به دنیای مزخرفات خاکستریمان ورود کنیم و زیر باران سیاه و اسیدی حوادث ناگوار، بهجای استفاده از چتر خاکستری همیشگیمان، چتر زرد روشنی برداریم و خدا خدا کنیم تا خورشید امید، فردا، در نیمکره ما هم طلوع کند.
و در مسیر برخورد با بهمن زندگیمان، کفشهای نامتعارفی بپوشیم و آرامتر حرکت کنیم تا شاید اندکی دیرتر بهمن ما را نیز، همانند بقیه، با خود ببرد.
185
One day you will come to your senses and see that you have not been interested in anything for a long time. Not for a good news, not for a date, not even for the things you once dreamed of. It's not that life has gotten worse, it's just that so many different things have happened to you that nothing excites you like before. Little by little, you learn to be happy slowly, to be sad slowly, and to pass by many things slowly. It may be called indifference from the outside. But the truth is that some people don't become insensitive, they just spend their emotions much more expensive than before.
