𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 / t𝖾𝗈d𝖾𝗇 🧜🏼♀️
前往频道在 Telegram
𝖬𝖾𝗆𝗈𝗋𝗂𝗌𝖾 | Daha17 archive 🧜🏼♀️ t𝖾𝗈d𝖾𝗇 . Instagram | mmemoriise
显示更多未指定国家未指定类别
1 452
订阅者
+424 小时
-117 天
+3530 天
帖子存档
دنیز نگاهش کرد بی صدا اما عمیق میتوانست طوفان درونش را بشنود چقدر حس آشنایی بود که از خانواده آسیب برسد! معلوم بود که تعادل نداشت و سر گیجه داشت نباید بیشتر از این به نوشیدن ادامه میداد
به سمتش برگشت و آرام گفت: نمیدونم چی ولی هر چیزی که باعث این حالت شده رو باید بریزی بیرون! میخوای گریه کن! میخوای فریاد بزن میخوای تعریف کن ولی نذار درونت جمع بشه چون هیچی رو بهتر نمیکنه فقط جمع میشه جمع میشه بزرگتر میشه و به خودت و اطرافیانت آسیب میزنه
تئو نگاهش کرد ، حرف هایش نه ! این دختر همیشه برایش دوا بود!
سرش را روی میز گذاشت آرام در همان حالت سر برگرداند و روبه دنیز با صدایی لرزان گفت: امشب میشه خونم بشی؟
دست تئو را دور گردنش انداخت آرام در را بست و گفت: ممنون آقا
وارد خانه شدند و به سمت اتاق دنیز رفتند. دنیز آرام تئو را روی تخت رها کرد و خودش کنارش روی صندلی نشست: الان دیگه تعریف میکنی چیشده؟
تئو به گوشه تخت خزید زانو هایش را در آغوش گرفت و با صدایی گرفته گفت: من همیشه یه سری خاطرات ناقصی داشتم و دلیلش رو نمیدونستم گاهی یه صدا گاهی یه تصویر یا یه حس ولی هیچوقت کامل نبود هیچوقت کامل یادم نمیومد و فکر کنم تنها چیزی که مادرم درموردش بهم حقیقت رو گفته بود هم همین بود ، بهم گفته بود خاطرات ناقصت به خاطر درمان های روانشناسیه اینکارو برات کردیم چون بعد آتیش سوزی و تصادف خیلی آسیب دیدی و نمیخواستیم آسیبش همراهت بمونه!
ولی الان که فکر میکنم یه مادر که واقعا بچش رو دوست داره درمان های همراه با شوک الکتریکی رو برای درمان بچش انتخاب نمیکنه!
مردمک چشمان دنیز لرزید آرام دست جلوی دهانش گذاشت و لب زد: تئو!
تئومان با نگاهی اشکی ادامه داد: پدری که واقعا پسرش رو دوست داشته باشه برای گریه های شبانه پسرش و برای اینکه فقط ترسیده اونو تو کمد زندانی نمیکنه!
هیچ خانواده ای به یه پسر بچه کوچیک تاریک ترین اتاق خونه تو زیرزمین که حتی پنجره نداره رو نمیده!
هروقت دلم پر شد نتوستم صدامو دربیارم که دوباره تو کمد زندانی نشم یه گوشه اتاقم تو همون تاریکی زانو هامو بغل میکردم و یه جوری آروم گریه میکردم که هیچکس صدامو نشنوه در صورتی که فریاد درونم هیچوقت خاموش نشد!
به گوشه ای خیره شد و با تک خندهای پر از درد ادامه داد: یه اتاق دیگه هم بود! اون اتاق بزرگ سفید که پسره بچه کوچیکی مثل من توش گم میشه دیوار های بلندی که انگار قراره روت سقوط کنه اون صندلی لعنتی اون سوزش مزخرف تو مغزم و اون زن رو مخ با اون نگاه خیره که انگار از ترسم تغذیه میکرد!
میدونی الان که بیشتر فکر میکنم با خودم میگم شاید خانوادم باعث شدن این تئومان به وجود بیاد. تئومان پر از خشم، تشنه محبت که میخواد پشت سرکشی هاش ، ترس هایش و شکنندگیشو مخفی کرده!
لبخند تلخی زد چشمانش پر و در ثانیه خالی شد با صدای خالی و لرزانی گفت: تو گفته بودی خونه یه مکان نیست یه احساسه! ولی من هیچوقت نتوستم بفهمم چه حسی داره! چون هیچوقت گرمایی نداشت روشنایی نداشت شیرین نبود حس امنیت نمیداد من همچین خونهای نداشتم! نفس بریده بریده اب کشید و با هق هق گفت: دنیا پر از عشق و محبته... ولی هیچکس ... هیچکس نتوست یه ذره محبت...به یه پسر بچه... کوچیک بده!
با چشمان اشکی به دنیز که اشک گونه هایش را خیس کرده بود و هق هق میکرد ، خیره شد: من چیزی از عشق نمیفهمم دنیز کیزی! چون نمیدونم چیه! من تاریکم تلخم درآورم چون اینا میفهمم! جز اینا چیز دیگهای نمیشناسم!
دنیز میان اشک و گریه و بغض روی تخت رفت و محکم تئومان را در آغوش کشید کل مشامش تئومان پر از بوی تن دنیز محکم لباس دنیز را چنگ زد و اشک ریخت دنیز آرام پشتش را نوازش کرد چشمانش را روی هم فشرد و گفت: همین ... همین امشب رو تئومان نباش! همون پسر بچه ... کوچیکی باش که کسی گریه هاشو نشنید
با صدایی لرزان در گوشش گفت: بزار...خونت باشم
تئومان هق هق میکرد و میلرزید اما دنیز آرام و بی صدا بود اشک هایش گردن تئومان را خیس میکرد و دست هایش آرام وجب به وجب موهای تئومان را نوازش میکرد.
کمی که گذشت تئومان از آغوش دنیز بیرون آمد و به صورتش خیره شد نگاهش تا لب هایش دنیز آمد و در یک لحضه در یک حرکت به جلو خم شد و لب های دنیز را در دهانش فرو برد آرام دستش را زیر کمرش سر داد و به سمت خودش کشید
دنیز شوکه بود اما نمیخواست مقاومت کند امشب تئومانی متفاوت روبهرویش بود او هم بی خیال همه چیز شد و در تن این پسر زخمی کوچک غرق شد لب هایش را باز کرد و اجازه داده نفس های تند وتلخ تئومان که بو و طعم الکل میداد دهان و حلقش را قلقلک بدهد یکدیگر را غرق در بوسه کردند بوسه هایی از جنس التیام .زبانشان با سرعت و ولع در دهان یکدیگر میچرخید و لب هایشان نوازش گونه بهم برخورد میکرد این لب هایی که با شوری اشک هایشان پوشيده شده بود امشب با التماس عشق را زمزمه میکرد...
اینم سناریو درخواستی تئو😂😁
ساعت ها بود که هرجا میرفت دنبالش میکرد. وقتی کنار او بود حس میکرد کامل است حتی از دور...
دم خانهاش آمده بود اما وقتی او را دید که از خانه خارج شده و برای پیادهروی میرود دنبالش افتاد، بعد از اینکه هوا تاریک شد نتوانسته بود برگردد و او را در تاریکی و خیابان تنها بگذارد و مجبور شد که به دنبال کردنش ادامه دهد، تا جایی که دنیز ایستاد و سمتش برگشت: تا کی میخوای دنبالم کنی؟
تئو شوکه شد ولی سعی کرد عادی رفتار کند لبخند کجکی زد و گفت: دنیز کیزی! غافلگیرم کردی! هدفون گوشت بود، چیزی نمیشنیدی منم که ندیدی؛ چجوری متوجه نکنه تو پشت سرت هم چشم داری؟
دنیز نگاه چپی انداخت از آن لبخند های زوری زد و گفت : هوم! من همهجام چشم دارم! انقدری متوجه میشم که حس کنم یکی دنبالمه نیازی به دیدن نیست ذاتا دیوونه ای مثل تو از اینچیزا سرش نمیشه!
تئو نگاه شروری به دنیز انداخت با لبخند سر بالا انداخت و گفت: میدونی چیه راستش الکی نیوفتادم دنبالت! دیدم همه رفتن تو هم تو خونه تنهایی خواستم کلید زیر گلدون رو بردارم و بیام تو ولی تو زودتر غافلگیرم کردی!
دنیز سریع به سمتش برگشت و با هدفون بارها به دستش کوبید: روانی! چی میگی تو؟ پرروی عوضی! گمشو دورشو از من ببین رو دستم میمونی! منحرف!! نگهان جمله آخر در ذهنش دوباره اکو شد با حرص گفت: بدون کرم ریختن نمیتونی خوبی کنی نه؟؟ میدونستم الکی الکی نمیزاری بری تا ثانیه آخر نگاه کردی و دیدی کلیدو نه؟ من میدونستم تو الکی الکی خوبی نمیکنی!
تئومان با خنده گفت: آروم آروم به نفسی بگیر حداقل!بیا بشین بهت میگم چرا واقعا اومدم!
دنیز نگاه چپی کرد و تئومان با جدیت ادامه داد: بیا بشین واقعا بی دلیل نیومدم!
دنیز با مکث جلو رفت و با هم روی نیمکت نشستند تئو گفت: اومده بودم ببینم حالت چطوره...
- ببین باز هم چرت میگی تو کی هستی که نگران من بش...
شنیدم مامانت بازداشت شده بود! از یکی از دوستام شنیدم منم اومدم ببینم حالت چطوره
- چه بازداشتی؟ چرا بازداشت شده بود که؟
- نمیدونم من فقط شنیدم که بازداشت شده بود دلیلش رو نفهمیدم.
- خدا میدونه باز چیکار کرده! آروم نمیمونه که!
- حالا هرچی ول کن بیخیال ذاتا خبر نداشتی ماشالله...تو اینو بگو کی برای شام دوم بریم همونجا؟ حواسم بود دفعه قبل هیچی نخوردی!
عقل از سر دنیز پرید از جا بلند شد و گفت: تو نمیتونی دو دقیقه انسان باشی؟ دو دقیقه جدی باش حداقل!من اصلا چرا تو رو جدی میگیرم؟ چرا باهات صحبت میکنم آخه!
تئو دست دنیز را گرفت و گفت: نه دیگه نرو دیگه ببین داشتیم خوب پیش میرفتیم!
دنیز دستش را کشید و گفت: ببین خیلی دارم سعی میکنم قاتل نشم خودت روانیم میکنی!!! سپس قدم بلندی برداشت که برود اما تئو دوباره دستش را گرفت ولی اینبار همینکه دستشان بهم خورد یه لحضه برق دستشان را گرفت دنیز جیغ ریزی کشید هردو دستشان رو کشیدند و دنیز با حرص گفت: خدا لعنتت کنه! تئو دست روی دستش کشید و گفت : آخرش برقت گرفت دنیز کیزی!
ناگهان با زنده شدن خاطرهای تمام موهای تنش سیخ شد!
- نمیخوام وصل نکنین اونا رو بهم! من نمیخوام، میترسم!!
حس شوکه مانندی که در سرش میپیچید کل اجزای سرش را میلرزاند و میسوزاند.
- من میترسم توروخدا تموم کن خانم دکتر! نکن!...
اشک در چشمان تئو حلقه زد، به گوشه ای خیره شد بود و بدنش آرام میلرزید و این از چشم دنیز دور نمانده بود ، آرام کنارش نشست و گفت: تئومان خوبی؟ تئومان! تئومان میشنوی صدامو؟ دست روی شانهاش گذاشت و تکان آرامی داد: تئومان! منو ببین!
با بی واکنشی تئو بیشتر ترسید: چیشد یهو منو نگاه کن تئومان توروخدا یه چیزی بگو خوبی؟
تئو آرام به سمتش برگشت با چشمان پر از اشک مظلومانه به دنیز خیره شد و گفت: اینو نباید یادم میومد!!
دنیز شوکه گفت: چی؟ چی میگی منظورت چیه؟
تئو اشک هایش را پاک کرد و تک ضرب بلند شد دنیز هم با نگرانی دنبالش راه افتاد: کجا میری؟
بعد از کمی راه رفتن به کاباره ای رسیدند که گویا همیشه مکان ثابت تئو بوده
تئو شیشه های کوچک را بی وقفه و پشت سر هم پر میکرد و سر میکشید
دنیز که تمام مدت با نگاهی نگران به نیم رخ بی قرار تئو خیره شده بود گفت : ببین داری زیادهروی میکنی! به جای اینکارا تعریف کن چیشده شاید بتونم کمکت کنم چی یادت اومد؟ تئو نگاهی به دنیز کرد و گفت: نمیتونی کمکی کنی دنیز کیزی اگه بهت بگم هم کمکی ازت برنمیاد
- ولی اگه میخوای بگو کمکی هم از دستم برنیاد بگو که رو دلت سنگینی نکنه
- شاید از اینکه به زبون بیارم میترسم! شاید از اینکه تو بشنویش نه! بلکه از اینکه باهاش روبهرو بشم میترسم از اینکه خانوادم همیشه چقدر برام تاریک بوده میترسم!
خب لابد جرن تولد هلینو استوری نذاشته که الان اونم نمیذاره
وگرنه که با کامنتش مشخصه با هم مشکلی ندارن
ولی با این حال بازم به احتمال ۹۰ درصد میشه رقیب ارلی
حتما خونه ی اینام میره بعد حتما هاکان با این یارو خوب رفتار میکنه تئومان حسودی میکنه، از این یارو بدش میاد اراسم به خاطر لیلا با این یارو حال نمیکنه بعدش تئوراس باهم بهتر میشن به خاطر این یارو باهم میزننش مثلا چه میدونم از این چیزا دیگه🦦🦦
ولی من دلم میخواد رقیب تئودن باشه
ارلی کلا کوتای پدسگ و داره اون پس به چه دردی میخوره
اما تئودن هیچکسو نداره یه سیلای احمق هست که اونو اصلا ادم حساب نمیکنه دنیز یه باریشم هست که اونم اصلا هیچی بنده خدا عاشق اراس میشد تا الان به نتیجه رسیده بود
تئودن الان دارن تازه شکل میگیرن درست ولی بازم اونام باید یکی داشته باشن درست حسابی دیگه به عنوان رقیب
بعد اینجوری تئو از این یارو بدش میاد چاعان حالا یه مشکلی صد در صد با این یارو پیدا میکنه چون به همه اهمیت میده جز لیلا
بعد اینجوری تئوراسم قوی تر میشه🦦🦦🌚
میگن ی آقایی هس ک جرنو خیلی واس سنش مسخره میکرد و هیت میداد و اتا هم فالوش داره چرا واقعا ؟
