227
订阅者
+124 小时
+107 天
+1030 天
帖子存档
شیش روز پیش تولد دریکو بود،باعث شد که برم کلی ادیت های قدیمی ازش ببینم و دوباره هری پاتر ریواچ کنم،عشق و علاقم به دریکو انقد زیاد و ترسناکه که باورم نمیشه،انقد دوسش دارم،واقعا احساس میکنم بخش بزرگی از زندگی من برای خودش شده،بخش خیلی خیلی خیلی خیلی بزرگیش به این پسر تعلق داره،من واقعا خیلی دوسش دارم-
بنظرم اینکه حرفه های مختلفی رو بلند باشی خیلی بامزست،مثلا خیاطی یا نجاری،یکروز صبح بلند میشی و برای خودت لباس میدوزی،یا صندلی درست میکنی،یا ماگ درست میکنی،چمیدونم هرکاری،اینکه بتونی همشونو انجام بدی و خودت صفر تا صدشو درست کنی خیلی بامزست،مثلا یکی میاد و میگه اوه چه ماگ قشنگی!از کجا خریدیش،بعد مثلا میگی که اینو خودم درست کردم،خیلی بامزه نیست؟خیلی دلم میخواد بتونم پیانو بزنم،خیاطی کنم،نجاری کنم،چیزای مختلف درست کنم،دوست دارم همشونو بلد باشم،چونکه بنظرم خیلی جالب میشه وقتی همشونو بلدی،این روزا نجاری چشمم رو خیلی خیلی گرفته،دوست دارم چیزمیز درست کنم،ولی یک تیکه چوب هم حتی نمیتونم بهم چسب بزنم،ایده پردازی و نقاشیش رو بلدم،اجرا کردنش دیگه سخته،
این روزا پادکست های بیشتری گوش میکنم که صدای مغزم رو آروم کنن،مثل دگم نباش،رختکن بازنده ها،آدمیزاد،فرحبخش.
Its like somebody put a weight on my chest,i should talk to a friend but i cant get out of bed,my head is spinning and my stomach is sick,say im in love so it’s hard to admit,i cant eat,i cant sleep,i think you’re what’s wrong with me.
ادم نباید همیشه هرچی توی ذهنش میگذره رو بیان کنه،واقعا بعضی وقت ها بدون فکر کردن حرف میزنم و کاری رو انجام میدم که ادم های مهم زندگیم رو اذیت میکنه،گاهی دست خودم نیست،درست فکر نمیکنم قبل عمل کردن و صحبت کردن،تلاشمو میکنم روش کار کنم،دلم نمیخواد بیشتر از این ادم های دورم رو ناراحت کنم،امیدوارم بتونم از دلشون دربیارم،چون گاهی باید مراقب صحبت کردنم باشم،بی فکر حرف نزنم،همچیز نباید از ذهنم خارج شه و به زبون بیاد،امیدوارم هردفعه قبل صحبت کردن اینو به یاد بیارم،به ادم ها فکر کنم.
این روز ها تلاش میکنم زندگیم رو بیشتر جدی بگیرم،هدف هامو جدی بگیرم،ولی بعضی وقت ها با اینکه به خودم یاداوری میکنم همچیز ارومه خوب پیش میره یک چیزی ته ذهنم اذیتم میکنه و خودمم نمیدونم که از کجاست،فقط میدونم که وجود داره و هنوز راهی برای درست کردنش ندارم،انگار یکسری ترس ها و افکار ها فقط منتظرن مغزم اروم بگیره تا تمام ذهنمو درگیر کنن،خودمو با کارهای مختلف سرگرم میکنم ولی اخرش ذهنم شلوغ ترین میشه،پر از سوالم،پر از فکر هاییم که نمیدونم به کجا خطم میشن.یک پوچیه که پوچ نیست،هنوز داخلش یچیزیه،ولی شبیه به پوچیه.توضیح دادن افکارم سخت شده،ولی شاید با خالی کردنش یکم بشه به اون اخر های مغزم برسم.
I swear on everything that there is something,and i feel it every time the night gets quiet.
I don’t need proof that magic exists.
The world hums with it.
I can smell spells in the rain and feel unseen things moving in the dark spaces.
The shadows know my name.
And sometimes, when the night grows quiet, I swear reality pulls back its veil for just a second.
long enough to remind me that something ancient is still awake.
