سـیلـویـایِ سـالیـوان
关闭频道
8 850
订阅者
+8024 小时
+2077 天
+1 16530 天
帖子存档
امروز داشتم فکر میکردم که چرا انقدر دلشوره دارم و یه طوری مضطربم...
الان متوجه شدم تقریبا حقوقم تموم شده و باید دو هفتهی آینده رو یه طوری بگذرونم، هر وقت حسابم خالی میشه دگرگون میشم انگار امنیت ندارم و چیزی تحدیدم میکنه...
ولی جدن بچه ها شاپ ندا خوراک خرید کردنه، هم میشه هدیه گرفت واسه دوستا و آشناها هم کلی چیزای کیوت واسه خودتون میتونین بخرین🥹
با استفاده از خلاقیت خودتون، برای این سکانس، یک سناریو بنویسید، به نظرتون چه اتفاقی افتاده؟ شخصیت باید چیکار کنه یا دنبال چی باشه؟
سناریوتون بیش از حد بلند نباشه، اندازهی یک پیام بلند میتونید بنویسید.
در حالی که درد وحشتناک شقیقهاش کاملا ترکش کرده بود، پلکهایش را گشود، نور آفتاب، نسیم خنک و دشتی پر از گل اطرافش را در بر گرفته بودند، با بهت و شگفتی از جایش برخواست، لباسهایی سفید به تن داشت که یادش نبود چه زمانی آن ها را پوشیده.
به آسمان مقابلش خیره شد و با دیدن ساعت عظیمی که از بین ابرها به چشم میخورد، چشمهایش تا حد ممکن درشت شدند. صدای زنگ ساعت بلند شد و زنی با آوای نرم و پر ظرافتی کنار گوشش زمزمه کرد:
"یک ساعت پس از مرگ"
سریالی که شروع کردمو دوست دارم عمیقا از قسمت اولش ارتباط درستی گرفتم
قراره کلی واستون تعریف کنم ازش و دیالوگ بذارم✨
امروز قبل بیرون زدن از خونه خوشگل کردم، سایهی زیبامو زدم، لبخند زدم و گفتم:
انی وی
به هر حال مگه بار اولته که از مهربونیت سو استفاده میشه دختر خوب؟
دیروز داشتم به ندا و علیرضا میگفتم که نمیدونم چرا تو هر دوره از زندگیم گوش دادن به آهنگ عصبانی از شایع کاملا شرح حالم میشه؟
دو روزه منو مونا دقیقا تو این مودیم:
_ چی خوشحالت میکنه؟
_ یخ در بهشت آبی...
_ منم همینطور...نه جدی...آخرین باری که خوشحال بودی، کی بود؟
_ هر بار که یادمه خوشحال بودم، کفری میشم چون...وضع الانمو میبینم و یادم میوفته اون دوران از بین رفته!
- shrinking s1 e1
#series
→ [ itsSylvia.t.me ] ←
