هالی
前往频道在 Telegram
در جستوجوی زندگی (دور آتش با هالی☕🔥)
显示更多未指定国家未指定类别
269
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-130 天
帖子存档
269
پیشنوشت: اگه روزگارتون به اندازهی کافی تلخه، خوندن این نوشته توصیه نمیشه.
رفت. برای همیشه هم رفت.
از بیمارستان به حجت زنگ زده بودن. بهش گفته بودن باید یهسری خرید انجام بدی. حال بابا رو که پرسیده بود، گفتن که هوشیاریش بهتر شده و بیاید ملاقاتش و حمومش کنید. حجت بهم گفت باید باهم بریم. من خیلی وقت بود بابا رو ندیده بودم. آخرین باری که دیدمش، توی اورژانس بیمارستان بود؛ دقیقاً همون شب نحسی که رفته بودن مهمونی خونهی عمو و بابا تشنج کرد. آخرین تصویری که از بابا توی ذهنم بود، چهرهی همیشگیش بود: صورت تراشیده با یه سبیل ضخیم، موهای کمپشت و پیشونیِ بلندش. ابروهاش همیشه گره داشت و اخمو بهنظر میرسید، اما غیر از وقتایی که عصبانی میشد، مهربون و شوخطبع بود. خوشمشرب بودنش باعث شده بود همه دوستش داشته باشن.
حجت بهم گفت «چی شده؟ برو حاضر شو باید راه بیفتیم.» گفتم «چیزی نشده.» ولی یهچیزیم شده بود. نمیدونستم نگرانم، ترسیدم، غمگینم، عصبانیام. نمیدونستم. نشستیم توی تاکسی اراک. کمی معطل شدیم تا بالاخره تاکسی پر شد و راه افتادیم. وقتی نشونههای وارد شدن به شهر رو میدیدم، انگار توی دلم داشتن رخت میشستن. هرچی بیشتر وارد شهر میشدیم حالم بدتر میشد. اولین بار بود که اراک رو میدیدم. کوههای پوشیده از برف، شهر رو محاصره کرده بودن. حجت از راننده پرسید: «میتونی ما رو برسونی بیمارستان ولی عصر؟ کرایهش رو حساب میکنیم.» پیرمرد راننده هم قبول کرد. جلوی بیمارستان از تاکسی پیاده شدیم. گیج و منگ بودم. حال برهای رو داشتم که داشتن میکشیدنش سمت قربانگاه. حجت گفت: «دنبالم بیا. من میرم داخل آیسییو. بعدش صدات میکنم تو هم بیایی داخل.» و رفت. نفهمیدم اون چند دقیقه چطوری گذشت. حجت با گان بلند آبی اومد. بهم گفت باید اینا رو بپوشی. یه روپوش آبی بهم داد. بعد هم ماسک زدم و گفت باید پاتو بکنی توی این کاورها. تندتند انجام دادم. در آیسییو رو باز کرد و رفت داخل. منم پشت سرش راه افتادم.
نمیدونم از ترس بود یا از خجالت، ولی سرم پایین بود و نفهمیدم چندتا تخت توی آیسییو هست و چه کسانی روی تختها هستن. شاید هم برای منی که اونموقع ۱۶-۱۷ سالم بود این رفتار عادی بود. حجت بهم یه جفت دستکش لاتکس داد تا دست کنم. بعدش مستقیم رفت به سمت گوشهی سالن. لبهی یه تخت چرخدار رو گرفت و هلش داد سمت اتاقی که پرستار درش رو باز کرده بود. حجت به من که خشکم زده بود نگاه کرد و ازم پرسید: «چرا منتظری؟!»
منتظر بودم؟ نمیدونم. راستش دیگه کنترل هیچی دست من نبود. انگار داشتم توی خواب به سمت اون اتاق حرکت میکردم. اطرافم همهچیز محو شده بود. انگار یه لایهی ضخیم و نامرئی، بین من و واقعیت فاصله انداخته بود. اینطور که بهنظر میرسید، کسی که روی تخت بود بابا بود. ولی هیچ شباهتی به بابام که حدود ۲۰-۳۰ روز پیش برای آخرین بار دیده بودمش، نداشت. اون موجود هیچ گوشتی به تن نداشت. انگار کودکان سوءتغذیه گرفتهی سومالی رو داشتم میدیدم. بابا دست راستش، تنها دستی که میتونست حرکت بده رو بالا گرفته بود؛ مثل کسی که در حال غرقشدن باشه و بخواد کسی دستشو بگیره و نجاتش بده. دست بابا رو گرفتم. نگاهی به چهرهاش انداختم. موهاش رو تراشیده بودن. سبیلش رو هم. یعنی نمیشد سبیلش رو نمیزدن؟ بخشی از سر و پیشونیش فرو رفته بود داخل، انگار که یه چاله روی سرش باشه. نفهمیدم دقیقاً اون دقایق چطوری گذشت و چطوری بابا رو حموم کردیم. از آیسییو که اومدیم بیرون از حجت پرسیدم: «سر بابا چی شده؟ چرا اینقدر رفته داخل؟ مغزش رو برداشتن؟؟؟» حجت گفت: «یعنی چی که مغزش رو برداشتن؟! آدم بدون مغز مگه میتونه زنده بمونه؟؟ دکترا بعد از عمل فهمیدن ترشح مایع نخاعیش خیلی زیاده. اگه اون تیکه از جمجمه که برای عمل بریده بودن رو دوباره میذاشتن سر جاش، مایع نخاعی به بافت مغز فشار میاورد و اینطوری خوب نبود. برای همین اون تیکه از استخون سرش رو نذاشتن سر جاش.»
کلی احساس پردازشنشده داشتم. احساس میکردم چقدر از اراک و این بیمارستان متنفرم. از حجت پرسیدم: «بابا به نظرت خوب میشه؟» حجت بهم دلداری داد و میگفت خوب میشه، فقط ممکنه طول بکشه.
در طول هفت سال بعد که تبدیل شده بودم به پرستار تماموقتِ بابا، توی موقعیتهای سخت مدام از خودم همین سوال رو میپرسیدم. یعنی بابا خوب میشه؟ یعنی دوباره به همون بابایی که قبلا داشتیم تبدیل میشه؟ ولی یادمه اون آخرها دیگه به جوابم رسیده بودم. اون شبی که تشنج کرد و با آمبولانس بردنش بیمارستان، بابا رفت. برای همیشه هم رفت.
۱۹ مهر ۱۴۰۵
269
کاوه
کاوه رو سه سال پیش گرفتم. اون موقعها دست آدم بازتر بود. اخیراً باتریش مشکل پیدا کرده. قبلترها استارتش رو فشار نداده، کاوه روشن میشد. حالا ولی وقتی دستت رو میذاری روی استارت، باید دعادعا کنی که باتری کم نیاره و زورِ استارتزدن رو داشته باشه. چند وقت پیش که مسیرم افتاده بود به موتورفروشی، موتور رو قیمت کردم. از جوابی که گرفتم جا خوردم. یه حسابکتاب کردم و دیدم از سهسال پیش تا الان، حقوقم ۲ برابر افزایش داشته درحالیکه موتور ۶ برابر گرونتر شده.
این چند وقت هربار با زهرا میرفتیم بیرون و میدید موتور بد استارت میخوره، بهم یادآوری میکرد که بهتره زودتر ببرم و باتریش رو عوض کنم تا لازم نباشه هندل بزنم. هندلزدن برای دیسکِ کمرم اصلا خوب نیست. منم هربار میگفتم میبرم، فقط تاکید داشتم که دوست دارم تا آخرین لحظهای که ممکنه، از باتریش استفاده کنم. دیروز عصر برای کاری رفتم پاساژ، ولی بسته بود. پرسیدم و گفتن پاساژ یه ساعت دیگه باز میشه. اولش مردد بودم، ولی بعدش دیدم چه فرصتی بهتر از الان برای تعویضِ باتری موتور.
رفتم لوازم یدکی و قیمت پرسیدم. جوونِ فروشنده گفت «خارجیش ۳،۳۰۰.» گفتم «من پارسال همین باتری رو خریدم ۷۰۰ تومن، چه خبره؟» گفت «اون پارسال بوده!» تشکر کردم و از مغازه اومدم بیرون. کاوه هم دیده بود اومدم باتری بخرم خودشو لوس کرده بود؛ استارت که زدم، نیماستارت خورد و دیگه نخورد. سوئیچ رو بستم و باز کردم. دوباره استارت زدم. استارت خورد خورد خورد خوووورد تا بالاخره روشن شد. خدایا شکرت. رفتم یه لوازمیدکی دیگه. باتریِ ایرانی رو میگفت ۳۵۰۰. رفتم لوازمیدکیِ کناریش. خارجیش رو میداد ۳۸۰۰. قیمتها کی تونستن اینقدر افتضاح برن بالا؟ اومدم سراغ موتور که روشنش کنم و برم همون لوازمیدکی اولی. سوئیچ رو که انداختم و بازش کردم، عقربهی کیلومتر هی میرفت بالا هی میاومد پایین، مثل الاکلنگ. یاللعجب! کاوه با زبونِ بیزبونی میگفت «تو رو خدا من رو بیباتری نبر خونه!» استارت زدم. کاوه هیچ کاری نمیکرد. سوئیچ رو بستم و دوباره باز کردم. کیلومتر روشن نشد. «خودتو به موشمردگی نزن خواهشاً.» دوباره استارت زدم. استارت نخورد. بوق زدم. حتا دیگه بوق هم نمیخورد. یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به هندل زدن.
با کلی بدبختی کاوه رو روشن کردم و باهم اومدیم لوازمیدکیِ اولی. جوون گفت «باتری موتورت رو ۲۰۰ برمیدارم.» گفتم «فقط ۲۰۰؟! با تخفیف چند میشه اونوقت؟» گفت ۳ تومن. گفتم خوبه. ازش پرسیدم «آچار بوکسیِ ۸ بهم میدی زین موتور رو باز کنم؟» جوون انبردستی که دم دستش بود رو بهم نشون داد و پرسید «میتونی با این بازش کنی؟» انبردست رو ازش گرفتم. توی دلم گفتم قیمتها بالا رفته، چرا معرفتتون کم شده؟
بعد از یه ربع تلاش، تونستم باتری رو عوض کنم. سوئیچ رو انداختم و بازش کردم. کیلومتر روشن شد. نفهمیدم دستم رفت روی استارت یا نه، ولی کاوه روشن شده بود و با زبون بیزبونی گفت: «تو فقط لب تر کن. خونه یا پاساژ؟» منم گفتم: پاساژ.
#زیر_پوست_زندگی
269
چه خبرا؟ روزتون چطور بود؟ هفتهتون چطور؟
بفرمایید، چایی آتیشیمون آمادهست☕️🔥
#دور_آتش_با_هالی
269
کمی تا مدتی ابری
نمیدونم دوران وبلاگ یادتونه یا نه... بعضیها گاهی کد قالبشون رو پاک میکردن. وقتی به وبلاگشون سر میزدی با یه صفحهی تماماً سفید مواجه میشدی. بعضیها یه جمله مثل اینکه «حالم که بهتر شد برمیگردم» مینوشتن.
یه بار که حالم خوب نبود گفتم بذار منم همین کار رو بکنم. بعد دیدم کمالگراییم اجازه نمیده ساده برگزارش کنم. بنابراین رفتم این صفحه رو ساختم. اون پایین هم نوشتم: «کمی تا مدتی ابری. هـ.ه»
درست کردن همین صفحه و گشتن توی گوگلایمیج برای پیدا کردن یه عکسِ ابریِ جذاب، کار خودشو کرده بود. کارم که تموم شد، دیدم حالم اونقدری بد نیست که بخوام اینو بذارم روی وبلاگم. بعد از اون هم هیچوقت استفادهش نکردم. الان که داشتم هارد پیسیم رو پاکسازی میکردم، چشمم بهش خورد.
#هالی_هیمنه
269
Repost from نیستهمتا
برای یکسالگی نیستهمتا
امروز، یک سال از وقتی اولین پستِ این کانال رو نوشتم میگذره. مطمئن نبودم چهقدر دلم میخواد کانال بنویسم. بیشتر به تشویق علی بابت خوندن شاهنامه برای دیگران این کانال رو ساختم. امروز اما، بسیار بیش از اونچه در تصورم بود از نوشتن در این کانال خوشحال و خرسندم. چراکه چیزهایی یاد گرفتم که شاید بدون نوشتن و بودن در این مسیر، خیلی زمان میبرد تا بتونم بهشون برسم. بودن کنار شما خیلی وقتها تنهایی من رو کمی سبک کرده.
وقتی خوانشِ شاهنامه به نثر رو شروع کردم داشتم با کمالگرایی و اضطراب ناشی از اون دستوپنجه نرم میکردم. حالا شاهنامه رو میخونم، گاه اشتباه دارم و با وجود این اشتباهها، دوستانم اینجا تشویقم میکنن. این یعنی من دیدم که میتونم اشتباه کنم و آسمون و زمین از هم نپاشه.
اینجا من رو در معاشرت با دیگران صبورتر کرد. حالا کمی کمتر نسبت به رفتار دیگران گارد دارم. هرچند اگر بخوام با خودم و شما روراست باشم باید بگم هنوز دارم تمرین میکنم. انگار اینجا خیلی واضحه که ما باوجود تمام شباهتهامون، خیلی هم متفاوتیم! اما میتونیم از راه گفتوگو همچنان با هم دوست بمونیم. مگر در برخی موارد نادر! :))
و چیز دیگری که یک سال کانالنویسی یادم داده اینه که وقتی متنی مینویسم و منتشر میکنم، ممکنه مخاطب چیزی رو در اون ببینه که من اصلاً در نظر نداشتم. حال چه خوب چه ناخوب. و این شاید جالبترین بخش نوشتن باشه: درسته صاحب اون کلمات منم، اما اینکه چه نگاهی نوشته رو وارَسی میکنه، اصلاً در اختیار من نیست. بعد از گذشت یک سال این روزها بیشتر نیاز دارم که بنویسم و منتشرش کنم بدون اینکه درگیر نگاهِ کنجکاو مخاطب باشم.
در این یک سال از طریق کانالنویسی با افرادی آشنا شدم که دیدنِ جهانشون، نحوهی زیستشون، شیوهی تفکر و نگرششون برام مثل مطالعهی رمانه. بهم این فرصت رو میده در جهان دیگری قدم بزنم و زندگی رو از نگاه اونها هم ببینم. این برام بسیار آموزندهست.
کانالنویسی و معاشرت با افرادی که از نزدیک نمیشناسمشون، یادم داد هیچچیزِ «بدیهی» وجود نداره. منظورم اینه که گاهی رفتاری رو میبینیم که از نظر خودمون بدیهیه ولی خب اینجا برای بارِ هزارم بهت یادآوری میکنه که در این موارد باید در نظر داشته باشی که هرکس جهان رو از دریچهی تجربههای زیستهی خودش میبینه و چیزی که برای تو بدیهیه برای دیگری اصلاً اینطور نیست. آره... میشه گفت کانالنویسی داره به من یاد میده در هیچچیز عجله نکنم، بهویژه در شناخت آدمها.
یه موضوع دیگه هم که یاد گرفتم اینه که مخاطب هیچوقت قابلپیشبینی نیست! یعنی همیشه چیزی داره که تو رو باهاش غافلگیر کنه!!! :)))
و اما مهمتر از همه، حضورتون رو در «نیستهمتا» سپاسگزارم. امیدوارم بودن تو این جمع برای شما هم تجربهی لذتبخشی باشه.
حالا اگه دوست دارین شما بهم بگین «نیستهمتا» براتون چهجور جاییه؟ یا چه حسی، چه حالوهوایی داره براتون؟ :)
۱۴ مهر ۱۴۰۵
269
از عوارض نزدیکشدن به سی سالگی
وقتی از پلهها بالاوپایین میرم، به سبک پیرمردها یهور یهور پلهها رو درمینوردم. وقتی هم پلههای خونهی خودمون رو میخوام بیام بالا و میدونم زیر نظر و قضاوتِ هیچ چشمی نیستم، به صورت گشادگشاد، یهور یهور میام بالا تا زانوهام کمترین زاویه و فشار رو تحمل کنن.
اگه بپرسید مگه زانوهات مشکلی داره؟ باید بگم نه. فعلاً نه، البته! تا الان یکیدوبار زانودرد گرفتم و دوست ندارم به این زودیها این درد بیاد سراغم. البته گاهی هم یه دلیل دیگهای پشت این حرکتمه: حوصلهم سر رفته و دارم از یه فعالیتِ معمولی، سرگرمی میسازم برای خودم!
خلاصه که قیمتها یهجوری رفته بالا که تا اطلاع ثانوی دنیا ارزشِ اینو نداره که جدی گرفته بشه. قطعاً #با_دمپایی_تا_آخر_دنیا، اونم از نوع لاانگشتی! 🩴
269
+1
قبلاً یه مدتی بود اینقدری گیاه داشتیم که کمکم ما باید خونه رو تخلیه میکردیم تا جا برای گیاههامون باز بشه😁
یهبار حتا تونستیم از برگ بیدی، گل بگیریم. این گلهای صورتیِ فسقلی، فقط یه روز عمر میکنن. و شرایط خیلی خاصی نیاز داره تا این گیاه بتونه گل بده. گالری گوشم رو گشتم و تونستم یه عکس ازش پیدا کنم🥹
اما در حال حاضر امکان گیاه آوردن به خونهمون رو نداریم، چون #طوطو_خانم اجازه نمیدن!
269
توی این ۲۹ سال عمری که از خدا گرفتم، تا حالا یه همچین طوفانی ندیدم. نیم متر جلوتر رو از غلظت خاک نمیتونستی ببینی. از طرفی هم باید چشماتو محکم روی هم فشار میدادی که یهو یه لنگهدمپایی توش نره و بتونی رانندگی کنی!
زیر دوش هم فقط سنگ ریزه بود که از توی موهام در میاومد🥲😂
#با_دمپایی_تا_آخر_دنیا
پینوشت به پست قبل: وسایل واکسم رو هم پیدا کردم✌️
269
واکس کفش
وسایل واکسم نیست. هرچی گشتم نتونستم پیداشون کنم. فکر میکنم پارسال بود که خریدمشون. فروشنده پرسید برس معمولی بدم یا درجه یک؟ گفتم چه فرقی داره؟ گفت معمولیا از جنس پلاستیکن، درجهیکها ولی از موئه؛ قشنگ کفشو برق میندازه. گفتم درجه یک بده. خونه که رسیدم سریع کفشامو در آوردم تا واکسشون بزنم. مثل بچهها ذوق کرده بودم. واکس توی یه قوتی دایرهای بود. بددست بود و درش به سختی باز شد. همین که بازش کردم بوی نفت کل تراس رو برداشت. بعد شروع کردم به واکس زدن. اول یه مقدار واکس با برس پلاستیکی میمالیدم به کفش. بعد با برس مو، که یه دستهی چوبیِ خوشدست داشت میافتادم به جونش. هیچی لذتبخشتر از برس مو کشیدن روی کفش نیست.
همینطور که دستم توی لنگهکفشم بود، یاد یه صحنه از بچگیم افتادم که دارم یه واکس کفش میدزدم. مطمئن نیستم خاطرهست یا خواب. فعلاً تنها چیزی که نیاز دارم واکس کفشه. هوا آلودهست. بعضی روزا که باد میاد، در عرض چند ساعت کل تراس رو خاک برمیداره. اگه یه روز آب و تی نکشی، انگار که جنس کف تراس بهجای سنگ، از خاکه. همین خاکها نشسته لای درزها و شیارهای کفشم. کفشهام خاکگرفته شده و با هیچ پارچهی نمداری، برق نمیافته. یادمه یه مدت هرروز کفشهامو واکس میزدم. بعضی روزا چندبار. بستگی به حالم داشت. اگه حالم خوب نبود، بیشتر واکس میزدم. موقع واکسزدن انگار انواع هورمونهای شادیبخش و حالخوبکن توی رگهام تزریق میشد؛ توی مغزم هم یه سکوتِ بیانتها پخش میشد و بالاخره برای چند دقیقه، صداهای آزاردهندهی توی سرم خاموش میشدن.
دیشب رفته بودیم عیادت باجناق. یه تیکه مسیر از محل کارش تا خونهشون هست که چهارده ساله خلاف میاد. چند روز پیش که خواسته بود عین تمام اون چهارده سال اون مسیر رو خلاف بره، یه موتوری از مسیر خاکیِ کنار جاده که به یه باغ منتهی میشه، جلوش سبز شده. اینم با موتورش کوبیده به موتور اون. اون موتوری هیچیش نشده، ولی باجناق ما که سرعتش زیاد بوده از روی موتور پرت شده و با دست چپش فرود اومده زمین. خداروشکر نه دررفتگی داشت و نه شکستگی، اما از کوفتگی و ضربی که دیده، دستش جون نداره و به زور میتونه تکونش بده؛ اونم با کلی درد. وقتی داشتیم از خونهشون میرفتیم بیرون، چرخ موتورش رو نشون داد. همینطور که داشتم به تو رفتگیِ طوقهش نگاه میکردم، چشمم افتاد به یه نایلون سفید. توش چی بود؟ واکس کفش.
#زیر_پوست_زندگی
269
برای چایی دورهمی امشب آب نداریم. من باید برم تا چشمه. چراغقوه رو هم برمیدارم. امیدوارم امشب توی این جنگل، هیچ گرگ یا خرسی گرسنهش نباشه!
تا من برمیگردم، شما هم لطفاً آتیشو برپا کنید🔥
#دور_آتش_با_هالی🐺🏃
269
تعامل وقتی شکل میگیره که دوطرفه باشه
اگر همیشه یک نفره که پیام میده، سر صحبت رو باز میکنه، واکنش نشون میده، کامنت میذاره و سعی میکنه ارتباط رو زنده نگه داره، دیگه اسمش تعامل نیست؛ بیشتر شبیه زور زدن برای حفظ یه رابطهست.
بعضیها دوست دارن باهاشون زیاد تعامل بشه، دوست دارن بقیه سراغشون بیان، کامنت بذارن، پستاشون رو شیر کنن و در کل حواسشون بهشون باشه؛ اما خودشون برای حفظ این تعامل تقریباً هیچ تلاشی نمیکنن.
به نظرم اینجا قبل از اینکه از بقیه انتظار تعامل داشته باشیم، باید یه نگاهی به خودمون بندازیم. بینیم خودمون چقدر برای آدمهایی که دوست داریم باهامون در ارتباط باشن، از وقت و توجهمون مایه میذاریم.
تعامل، دو سر داره.
توی یه قایق اگه فقط یه طرف پارو بزنه، قایق نهتنها جلو نمیره بلکه از مسیرش هم منحرف میشه.
#وقتشه_از_بالای_منبر_بیام_پایین
269
انتهای باغ انار
حجت دیروز بهم زنگ زد. گفت دو شبه که خوابمو میبینه. پرسیدم چطور بودم توی خوابت؟ گفت: «خوب دیدمت. خواب دیدم کوه و طبیعت رفتیم، مثل قدیما.»
اوایل جوونیمون یه دورهی طلایی داشتیم. سوار موتورامون میشدیم، داداش کوچیکه هم مینشست ترک موتور حجت. زمینِ خدا زیر پامون بود... هرجا که موتور میتونست یا نمیتونست بره، میرفتیم. وقتی یه جاده خاکی میدیدیم، از سر ماجراجویی فرمونو کج میکردیم سمتش. توی همین گشتوگذارهامون جاهای بکری هم پیدا کردیم.
یهبار توی یه روستایی که معلوم نبود اسمش چیه، از روی یه بلندی شبیه به پرتگاه، دیدیم یه رود اون پایینه. ما هم که آفتابِ تابستون حسابی کلههامونو داغ کرده بود میخواستیم حتما به اون آب برسیم. توی یه مسیرِ سنگلاخ که موازی با رود بود اینقدر حرکت کردیم که بالاخره یه فرعی دیدیم. فرعی میرفت داخل یه باغ انار. با خودمون گفتیم ما که به باغِ مردم کاری نداریم، فقط میخوایم به آب برسیم. با صدای موتورهامون وارد باغ شدیم. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به آب. اونجایی که وایستادیم، عرض رود کم شده بود و عمیقترین جاش به ۲ونیم متر هم میرسید. با لباس رفتیم توی آب. خنک بود و حسابی کیف داد.
از اون به بعد اونجا شد پاتوقمون. هیشکی جز خودمون بلد نبود بره اونجا. بعداً متوجه شدیم کلی ماهی ریز و درشت هم داره، حتا خرچنگ هم دیدیم. یهبار کلی ماهی ریز با لباسمون صید کردیم و ریختیمشون توی یه بطریِ آب. ولی وقتی برگشتیم خونه، همهشون از بیاکسیژنی مرده بودن و ناراحت شدیم.
دوست داشتم مثل قدیما دور هم بودیم؛ اراده میکردیم و خودمونو میرسوندیم به پاتوقمون و تنی به آب میزدیم.
#زیر_پوست_زندگی
269
گاز بده، گاز بده نترس
دوباره محمدمعین (بچهی ۲ سالهی صابخونهمون) نشسته روی ماشین برقیش و ضبط ماشینش رو هم روشن کرده: «تولد تولد تولدت مبارک». گویا مامانش میخواست امروز بهش رانندگی یاد بده. بهش گفت گاز بده. صدای قژِ تمومنشدنییی اومد و بعدش صدای برخورد ماشینش با کرکرهی حیاطشون! بعد از دو ثانیه سکوت، مامان و پسر هردو زدن زیر خنده. مامانش گفت: «هروقت من بهت گفتم، پاتو از روی گاز بردار. حالا پاتو فشار بده.» ولی پسرک حالا که با کرکره تصادف کرده بود، جرئت نمیکرد دوباره پاشو روی گاز فشار بده، حتا با اصرارهای مامانش!
یاد خودم افتادم. پارسال پیش که برای اولین بار نشستم پشت فرمون، آقای قلیچ همهچی رو بهم توضیح داد. نحوهی جا زدن دندهها، پایینبردن ترمز دستی، تنظیم صندلی، میزان گاز ثابت برای شروع حرکت. بعد یهو گفت: «خب راه بیفت.» من گفتم: «یعنی توی همین بلوار شروع کنم به حرکت؟ نمیخواید یه جای خلوت برید که ماشینی نباشه بعد من بشینم پشت فرمون؟» گفت «نه، راه بیفت من هواتو دارم. وقتی توی شرایط سخت رانندگی رو یاد بگیری بعداً نمیترسی.»
من تا قبل از دستورِ حرکت، توی ذهنم صدها بار رانندگی رو تمرین کرده بودم. فکر میکردم الان یه ماشین بهم بدن بگن رانندگی کن، بدون هیچ مشکلی رانندگی میکنم طوری که انگار سالهاست رانندهام. ولی توی اون لحظه تمام عضلات بدنم منقبض شده بود. همین که راه افتادم و همچنان با دنده یک به حرکت ادامه میدادم، رسیدیم به یه میدون بزرگ و شلوغ. از قلیچ پرسیدم: «الان باید چیکار کنم؟» همچنان میگفت ادامه بدم و هوامو داره. وسط میدون که بودیم، بهم میگفت: «گاز بده، گاز بده نترس.» و من هم که داشتم به خودم لعنت میفرستادم که رانندگی چی بود که میخواستی یاد بگیری، سعی میکردم یک میلیمتر بیشتر از قبل پدال گاز رو به پایین فشار بدم.
بعد از تموم شدن جلسه، طوری خسته بودم که انگار یه تریلی از روم رد شده و کمرم هم طوری درد میکرد که انگار کل مدت روی چهارپایهی چوبی نشسته بودم به جای صندلیِ ماشین! البته توی جلسات بعدی اوضاع خیلی بهتر شد. فقط همون ۵ دقیقهی اولی که شروع کرده بودم به رانندگی، اضطرابمو احساس میکردم. بعدش همهچیز قابل تحمل میشد و حتا دقایقی بود که میتونستم از رانندگی لذت ببرم.
یهبار مسیرمون افتاد به «دیوونهخونه» ــ یکی از خیابونای شلوغ با رانندههای واقعا بد. بعد از اینکه از اون خیابون به سلامت عبور کردم، انگار مدالِ رانندهی شجاع رو بهم دادن. واقعا کیف کردم. بعداً برای زهرا کلی از اون لحظات حماسیِ رانندگی توی دیوونهخونه تعریف کردم.
محمدمعین بعد از کلی وقت که مامانش میگفت گاز بده، بالاخره پاشو گذاشت روی گاز. صدای قژ اومد و چند ثانیه بعد مامانش داد زد: «پاتو بردار، پاتو بردار!» ایندفعه پسرک به موقع پاشو برداشت و دوباره با کرکره تصادف نکرد!
#زیر_پوست_زندگی
269
Repost from نیستهمتا
روایتِ ساختنِ یک دوستی
دیشب برادرم طی صحبتی که با هم داشتیم میگفت هر وقت شما دونفر (من و علی) رو میبینم، متوجهِ نگاه دوستانهیی که دارید میشم. اینکه بیش از هر چیزی با هم دوستاید. تعریفهای دیگهیی هم کرد که شکفته بودم از خرسندی! :))
به علی گفتم برای چیزی که امروز از بیرون زیبا و دوستانه به نظر میرسه، چه زحمتی کشیدیم. دیگری که از بیرون میبینه شاید صرفاً وصفی دلنشین براش جلوه کنه، برای ما دو نفر اما، تلاشی روزانه بوده و هست.
تلاش برای موندن در مسیر گفتوگو و شنیدن. تلاش برای موندن در مسیر مسئولیتپذیری؛ اینکه هرکدوم سهم مسئولیت خودمون رو برداریم تا دیگری بهمرور فرسوده نشه. تلاش برای فهمِ دیگری، بهمثابهی یک انسان مستقل با نگرش، جهانبینی، تنهایی و مرزهای منحصر به خودش. تلاش برای به خاطر داشتنِ اینکه این رابطه مهمترین رابطهی ماست؛ رابطهیی که برای ساختنش از مهمترین داشتههامون سرمایهگذاری میکنیم.
منظورم اینه که اون دوستی که برادرم دیده و ازش حرف میزد، چیزی نیست که یکدفعه نصیب ما شده باشه، میشه گفت چیزیه که ما هر روز دوباره انتخابش میکنیم...
