ch
Feedback
🐟

🐟

前往频道在 Telegram

显示更多
伊朗121 824未指定类别
539
订阅者
+124 小时
+17 天
-330 天
帖子存档
🐟
539
مثلا چی؟

🐟
539
می‌خواستم بگم اخیرا یه جور و از یه جنس دیگه حرف می‌زنی، جوری که بعضی از جمله‌هایی که شاید توی گفتار برای خودت چیزهای معمولی باشن، قشنگ باعث میشن چند دقیقه فکر کنم.

🐟
539
و اینکه نه(

🐟
539
گی بورده دله

🐟
539
رباته گو بییه

🐟
539
کاش انقدر رباته خر نشه اذیت نکنه الان دیدم پیامم نیومده:(
کاش انقدر رباته خر نشه اذیت نکنه الان دیدم پیامم نیومده:(

🐟
539
عذرخواهی نکن عزیز، خیلی هم ناز بود من ازت ممنونم

🐟
539
گاهی بدون معنی چیزی مینویسم اما در آخر میبینم تکه هایی از خودم توی نوشته هام ریخته شده..

🐟
539
و حرف آخر این نوشته برای من فقط یه داستان غمگین نبود؛ چیزی که بیشتر از همه توی ذهنم موند، حسِ «عشقِ نادیده‌گرفته‌شده» بود. خیلی خوب تونستی فضایی بسازی که خواننده بفهمه مشکل این دو نفر دوست داشتن هم نیست؛ مشکل دنیاییه که بهشون اجازه نمی‌ده آزادانه دوست داشته باشن. قلمت مخصوصاً توی توصیف احساسات خیلی قویه. بعضی جاها اصلاً لازم نبود مستقیم بگی شخصیت چه حسی داره.. و پایان «فراتر از کات» واقعاً لازم بود. چون بعد از اون همه درد، دیدن اینکه تمام چیزی که خواننده آرزو می‌کرد در واقعیتِ داستان وجود داره، یه آرامش عجیبی داشت. ببخشید اگه طولانی نظر دادم فقط میخواستم نظرم یکم در سطح این شاهکارت باشه که می‌دونم نیست کوتاه بود اما معنای قشنگی داشت و تو ذهنم حتما میمونه بازم ممنون🫠🤍✨

🐟
539
احساس های جدید

🐟
539
🤭🤭🤭

🐟
539
اونو به اصرار یکی از دوست های سابق نوشتم، برید دعاش کنید اون یجورایی ایده فراتر از کات بهم داد و من استقبال کردم و خب دلم نمی‌خواست این غم موندگار باشه و روی دلتون بمونه

🐟
539
و اما «فراتر از کات»... تو دقیقاً همین‌جا کاری کردی که تمام غم قسمت‌های قبل یه‌دفعه معنای دیگه‌ای پیدا کنه. 😭 بعد از اون همه تاریکی، دیدن اینکه نانی و اسکای واقعاً کنار هم هستن و اون صحنه‌ی تلخ فقط بخشی از فیلمنامه بوده، یه نفس راحت واقعی بود. به‌خصوص پایانش خیلی دوست داشتم؛ خونه‌ای که توش خبری از اون همه سکوت و ترس نیست و به جاش صدای خنده‌هاشونه. انگار داشتی به خواننده می‌گفتی: «این‌بار، پایان رو خودتون انتخاب کنید.» و راستش من عاشق این تضاد شدم؛ اول داستان عشقشون یه راز خفه‌شده بود، آخرش همون عشق تبدیل شد به چیزی که آزادانه توی خونه‌شون زندگی می‌کنه. خلاصه ماهی... اول اشکم رو درآوردی، بعد خودت دستمال دادی دستم. 😂😭🤍

🐟
539
حالم خوب نبود، راستش نیاز داشتم سرم بیاد، نیومد و نوشتم

🐟
539
نانی از طبقه چندم افتاد؟

🐟
539
به قسمت اوج داستان که رسیدم دیگه رسماً قلب منو مچاله کردی. 😭 من فکر می‌کردم قراره یه دیدار تلخ بخونم، ولی شدت اتفاقی که بعدش افتاد واقعاً آمادگی‌ش رو نداشتم. چیزی که بیشتر از خود اتفاق دردناک بود، این حسِ «دیر رسیدن» بود؛ اینکه آدم بالاخره خودش رو به کسی که تمام این مدت دلتنگش بوده می‌رسونه، اما دیگه نمی‌تونه چیزی رو که می‌خواسته بهش بگه. اون حسرتِ حرف‌های نگفته و فاصله‌ای که یک‌دفعه تبدیل به چیزی غیرقابل جبران می‌شه، واقعاً نابودکننده بود. نمی‌دونم چرا این قسمت رو این‌قدر دردناک نوشتی حتی با اینکه واقعی نبود ولی...اشکمو درآوردی.😔😭💔

🐟
539
فکر کنم چون خودم اون حس غمو پوچیو بدبختیو با پوستو گوشتو استخون درک میکنم میتونم قشنگ بنویسم

🐟
539
بعد اون قسمت که اسکای درحال فروپاشی بود ماهی من این قسمت رو واقعاً با بغض خوندم. 😭 سه ماه رو گفتی، ولی جوری نوشته بودی که انگار برای اسکای چندین سال گذشته. چیزی که بیشتر از همه منو گرفت، این بود که سعی می‌کرد خودش رو قانع کنه نانی خوبه و باید قوی باشه، در حالی که از درون خودش اصلاً خوب نبود. و این تصویر که آدمی که همیشه قوی بوده، کم‌کم تبدیل به سایه‌ای از خودش شده... خیلی سنگین بود. این قسمت بیشتر از اینکه منو گریه بندازه، یه حس خالی و سنگین توی دلم گذاشت از اون قسمت‌هایی که بعد از خوندنش چند دقیقه به صفحه خیره می‌شی و نمی‌دونی چی باید بگی😭😭

🐟
539
کمر خودم شکسته

🐟
539
دور ترین نزدیک بودن