"صبر تلخ"
با سکوتی،لبِ من
بسته پیمانِ صبور
زیرِ خورشیدِ نگاهی که از او میسوزم
و به نفرت بستهست
شعله در شعلهی من،
زیرِ این ابرِ فریب
که بدو دوخته چشم
عطشِ خاطرِ این سوخته تن،
زیرِ این خندهی پاک
و وردِ جادوگرِ کین
که بهپای گذرم بسته رسن...
بنظرتون چی باعث میشه اینهمه اشک پایین بریزه؟ چقدر دردناکه انگار که با هر قطره اشک یک جونمونو از دست میدیم و انگار اون اشک گرمای وجودمونو کم کم خاموش میکنه و مارو سرد و بی احساس تر میکنه