210
订阅者
-124 小时
-57 天
-1430 天
帖子存档
209
من لش و تنبل هستم. اشتباهی بدنیا آمدهام. مثل چوب دو سر گهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده. از همۀ نقشههای خودم چشم پوشیدم، از عشق، از شوق، از همه چیز کناره گرفتم. دیگر در جرگۀ مُردهها بشمار میآیم! دیگر آنقدر مردهام که هیچ چیز نمیتواند تکانم بدهد، و آنقدر زندهام که هنوز گاهی دلم برای چیزهایی که از دست دادهام میگیرد. نه امیدی مانده، نه میلی برای ساختن دوبارۀ خودم؛ فقط یک مشت فکر که شبها در سرم میچرخند و صبح، خستهتر از همیشه، رهایم میکنند. من از دنیا خسته نیستم؛ از خودم خستهام. از اینکه هر بار چیزی را با تمام وجود خواستم، پیش از رسیدن به آن، خودم را کنار کشیدم. انگار همیشه بخشی از من از پیش میدانست که قرار است آخرش چیزی را از دست بدهم، پس ترجیح داد هیچوقت صاحبش نشود. حالا نشستهام و به ویرانههای آدمی نگاه میکنم که میتوانستم باشم. شاید اگر کمی جسورتر بودم، اگر کمتر میترسیدم، اگر اینهمه فکر نمیکردم و اینهمه احساس نمیکردم، زندگی شکل دیگری داشت. اما چه فایده؟ بعضی آدمها آنقدر دیر خودشان را میشناسند که دیگر چیزی برای نجات دادن باقی نمانده است. و با این همه، تهِ این مردگی، چیزی هنوز دست از سرم برنمیدارد؛ یک میل کوچک و لجوج برای اینکه شاید فردا، فقط برای یک بار هم که شده، از جا بلند شوم و خلاف تمام آنچه دربارهٔ خودم باور کردهام، زندگی کنم.
209
من لش و تنبل هستم. اشتباهی بدنیا آمدهام. مثل چوب دو سر گهی، از اینجا مانده و از آنجا رانده. از همۀ نقشههای خودم چشم پوشیدم، از عشق، از شوق، از همه چیز کناره گرفتم
دیگر در جرگۀ مُردهها به شمار میآیم؛ نه آنقدر مرده که خاکم کنند، نه آنقدر زنده که کسی انتظار چیزی از من داشته باشد. فقط ماندهام، جایی میان خواستن و نخواستن، میان رفتن و ماندن. گاهی خیال میکنم اگر روزی دوباره چیزی در من زنده شود، آنقدر دیر خواهد بود که دیگر خودم هم باورش نمیکنم.
من از دنیا خسته نیستم؛ از خودم خستهام. از اینکه هر بار چیزی را با تمام وجود خواستم، پیش از رسیدن به آن، خودم را کنار کشیدم. انگار همیشه بخشی از من از پیش میدانست که قرار است آخرش چیزی را از دست بدهم، پس ترجیح داد هیچوقت صاحبش نشود.
حالا نشستهام و به ویرانههای آدمی نگاه میکنم که میتوانستم باشم. شاید اگر کمی جسورتر بودم، اگر کمتر میترسیدم، اگر اینهمه فکر نمیکردم و اینهمه احساس نمیکردم، زندگی شکل دیگری داشت. اما چه فایده؟ بعضی آدمها آنقدر دیر خودشان را میشناسند که دیگر چیزی برای نجات دادن باقی نمانده است.
و با این همه، تهِ این مردگی، چیزی هنوز دست از سرم برنمیدارد؛ یک میل کوچک و لجوج برای اینکه شاید فردا، فقط برای یک بار هم که شده، از جا بلند شوم و خلاف تمام آنچه دربارهٔ خودم باور کردهام، زندگی کنم.
