𝖯︎𝖾𝗍𝗋ı𝖼︎𝗁︎𝗈𝗋
前往频道在 Telegram
258
订阅者
无数据24 小时
+27 天
-130 天
帖子存档
258
Repost from N/a
آرام از جایش برخاست و به سویش قدم برداشت.
چشمش به قبری افتاد که اکنون خانهی ابدی او شده بود.
گویی هنوز در رویایی شیرین گرفتار بود؛ رویایی که در آن، او هنوز زنده بود.
هر بار که از بیرون میآمدی و مرا در خانه نمیدیدی،
میگفتی خانه تاریک است.
اما همین که نگاهم به نگاهت گره میخورد،
لبخند میزدی و میگفتی:
حالا خانه روشن شد.
من روشنایی خانه و دنیای تو بودم...
اما اکنون که دیگر در دنیای من نیستی،
چه بگویم؟
جز اینکه
از روز رفتنت،
تمام دنیایم
تاریکترین جای جهان شده است.
