دفترچهخاطراتِآبی.
前往频道在 Telegram
به خودت اجازه بده غرق بشی، گاهی نبودن هم بهتره. @Kiyanaaaaaabot ✉️ کپی نکنید، مرسی ایش.
显示更多未指定国家未指定类别
468
订阅者
-624 小时
-67 天
-630 天
帖子存档
چقدر نامه نوشتن دلنشینه. چرا کمتر کسی مینویسه و کمتر کسی به اون کلمههای روی کاغذ نگاه میکنه؟
نه اصلا موضوع اینجاست که درحال حاضر هرچیزی که نجاتم میده رو ندارم. فقط میتونم بگم زندگی ایش بهت.
اصلا دوست ندارم این حقیقت رو باور کنم که عشق و محبت در حال حاضر توی این زمونه کمرنگ شده و اون فردی که احساسش نسبت به همهچیز واقعی باشه رو سخت میشه پیدا کرد. و چقدر ناراحت کننده که این واقعی نبودن همهچیز باعث میشه ما ترس داشته باشیم. و ترس داشتن چیز جالبی نیست چون از قدیم گفتن از هرچیزی که بترسی سرت میاد، و این سرنوشت کوفتی عزیز هم همیشه منتظره از لایِ در ترس هات رو بشنوه، و توی چشمات ببینه تا اونهارو برات رقم بزنه. و من میگم بیا نترسیم، بیا از دوست داشتن و دوست داشته شدن نترسیم، این ترس باعث فاصله میشه، فاصله زیاد بین آدمها، معاشرت نداشتن، و در آخر تنهایی. و اینها همون تصویرات غمانگیزی هستن که یک انسان نباید توی زندگیش ببینه. و کاش میشد از هیچ چیز نترسید و انجام داد. از کجا معلوم؟ شاید شد. شاید چیز خوبی از آب دراومد.
اشکالی نداره اگه زندگی جدی شده. بیا ما هنوز مثل گذشته کارهایی که دوست داشتیم رو انجام بدیم.
آن شب هیچکس نمیدانست که این آخرین دیدار است. شاید تنها ستارگان و آن بالاسری از این موضوع با خبر بودند. من به تازگی پی برده بودم کسی در این جهان به این گستردگی میخواهد قلبش را به من بدهد. اما باورم نمیشد. تو آدم تنهایی بودی، آدمی که اگر واژه عشق را می شنید، پا به فرار میگذاشت. و من ندانستم چطور شد که اینگونه شد. گفتم: " نمیدانستم میتوانی عاشق شوی. " گفتی: " همه میتوانند. " " اما نمیدانستم تو هم می توانی. تو در تنهایی خودت شادتری. " " تنهایی من مثل همین دریای مقابلت است. دوستش دارم اما خودم را داخلش غرق نمیکنم. نیاز به چیزی فراتر از دریا دارم. چیزی که اگر من را در خود کشاند، حداقل باعث مرگم نشود. " " از کجا میدانی عشق تورا نمیکشد؟ " " میکشد، و هر بار از خاکستر متولد میشوی. " " کاش میتوانستی صاف و پوست کنده بگویی که میخواهی به دست عشق من اینگونه بشوی. " " گفتم. و باز هم میگویم. میخواهم به دست عشق تو اینگونه شوم. " " اجازه نمیدهم. هنوز بهت احتیاج دارم. " " اما من نمیمیرم. هر سری برمیگردم. " " اگر روزی رفتی؟ " " آن موقع باید به قدرت عشق ایمان بیاوری. " عشق قوی بود. توانست بعد از محو شدن تو، من را نابود کند. اما من همانند تو نبودم که مدام از خاکستر متولد شوم، عشق هر سری که سراغ من میآمد، ذره ذره وجود من را با خود به یادگاری میبرد. و من گمان نمیکردم روزی فرا برسد من کسی را دوست بدارم که برای لحظهای اندیشیدن به خاطراتش، تکهای از خود را از دست بدهم. حق با تو بود؛ عشق قدرتش از ما هم بزرگتر بود. اما افسوس که نمیدانستی سرنوشت، بازوهای قوی تری دارد برای کشاندن تو در دریای سیاه. سرنوشت از عشق، از من و حتی از تو هم بزرگتر و قویتر بود. تو را با خود برد، اول به دریا کشاند و بعد به زیر خاک سپرد. بعد از من خواست که هر روز برای دیدنت با گلها بیایم. که هر روز برای بوییدنت سر به خاک بگذارم و بو بکشم، آن هم تنها بوی خاک را که بخشی از من را در خود به آغوش گرفته است. اما سرنوشت چقدر بی رحمانه عمل کرد، دل من را به کسی داد و بعد هم دلم را گرفت و هم صاحب دل را. سپس گفت فراموشت کنم. انگار نمیدانست حتی عقل هم نمیتواند اجازه این کار را بدهد، چه برسد به آن قلب از هم گشوده شدهام. کاش میشد من را هم از این تن که فرواوانی درد در آن حس میشود، جدا کند. اما گویی میخواهد بیشتر بمانم و بیشتر درد بکشم. تو راست میگفتی... عشق قوی بود. اما سرنوشت از همه چیز قویتر.
میدانم نقش غم پررنگ است و روح بینهایت شادِ ما، بیرنگ. امشب پنجره را نبند و بگذار باد بیاید، بگذار فردا رنگ طلوع، شاید هم رنگ غروب بینی، و آنموقع است که با وجود غمهایی که داری، میخواهی جهان را از نو بشناسی. شاید آن وقت است که میفهمی این جهان و این زندگی هرگز به بدی آنچه که در ذهنت ساخته بودی نبود، و تو با سخت گرفتن، آن را بی نهایت دشوارش کردی.
روزی که بال درآوردم همهجای جهان را به دنبالت میگردم، که بیایم دست هایت را بگیرم و برویم به دوردستها. به گذشته. به خانه. به نوری که بر آن قسم میخورم من در کنارش خوشحالم.
روزی پرسیدی اگر بال داشتی به کجا میرفتی؟ آن روز پاسخی در ذهن خود برایت نیافتم. اما امروز که در یادم آمد در گذشته چه تابستانی را زندگی کردم و اکنون زیر حرارت این خورشید، این تابستان کثیف که روح و جسمم را آزار میدهد چقدر در غیاب تو من در عذابم؛ فهمیدم که اگر بال داشتم، به دوردستها سفر میکردم. کاشکی میشد بال درآورد و به گذشتهها پرواز کرد. به جایی که میتوانی با قاطعیت دست روی قلبت بگذاری و قسم بخوری که آنجا خوشحالتری. به جایی که از امروزِ حال فاصله داری و به دیروزِ گذشته نزدیکتری. من اگر میتوانستم به پروردگار آسمانها و زمین نامهای تقدیم کنم، در آن برایش مینوشتم که چقدر می خواهم به من بال بدهد. یکروز اجازه دهد انسانی با بالهای بزرگ و محکمی باشم، که بروم به گذشته. بروم به جایی که رقص پروانههارا در قلب خود احساس میکنم. بروم به آن شب شاد که در یادم هست زیر لب زمزمه کردم هنوز چیزی وجود دارد که ارزش زندگی کردن را داشته باشد. من همان شب درازی را میخواهم که در همان خیابانهای آن شهر شلوغ، آن شب حتی پرندهای هم پر نمیزد. تنها صدای کفشهای تو میآمد که در کوچه و خیابانها میدویدی و من را به دنبال خود میکشاندی؛ تنها برای اینکه به خانه ها خیره شویم و نور خودمان را پیدا کنیم. نوری که سرشار از گرمای عشق و محبت و آرامش باشد. نوری که چشم را نزند و در آن زندگی کمی راحتتر سپری شود. و تو کلی گشتی تا که پیدا کردی، و شهر کاملاً صدای پای تو را میشنید. بعد تکبهتک آنهارا با انگشت نشان دادی و گفتی: " ببین، خونهی منه. نور منه." و بعد کنجکاوانه نگاهم کردی. " پس خونهی تو کجاست؟ کدومه؟ بهم نشون بده. " و من میخواستم کودکانه بخندم و قلب تورا با انگشت نشانت بدهم و بگویم: " چقدر خنگی، خونهی من اینجاست. " اما نتوانستم. حقیقتش من آن شب کلی گشتم تا درنهایت به تو بازگشتم تا بفهمم خانهی من کجاست، کدام است. هزارتا خانه و نور های مختلف به چشمم آمد. رنگ تمام آن نور ها به وجود من شادی میبخشید. بهقدری که دلم میخواست زیر تکبهتک آن نورها دراز بکشم و رویا ببافم. اما بعد فهمیدم گشتن معنایی نداشت وقتی که تو صاف جلویم ایستاده بودی و نگاهم میکردی. اگر بال داشتم، به آنشب شاد باز میگشتم؛ و وقتی که ستارگان بالای سرمان میرقصیدند، به تو خانهام را نشان میدادم. و راستش تازه فهمیده بودم خانه تنها یک مکان نیست؛خانه هرچیزی میتواند باشد. مثلا همان دو چشمان تاریکی که بهشان خیره میشوی در دلت بگویی چقدر خوش شانسی که آسمانِ شب و ستارههایش را با هم روی زمین داری. نیازی نیست در و پنجره و چندتا اتاق کوچک داشته باشی تا من تو را خانه فرض کنم، هرجایی که آرامش در آن به چشم بیاید یعنی خانه. هرجایی که مجبور نباشی به دنبال نور بگردی تا به تاریکی دچار نشوی، یعنی خانه. تو آن شب کلی گشتی و شهر را با صدای دویدنت از خواب بیدار کردی تا نور خودت را پیدا کنی؛ و من همان لحظات آن نور زرد، آن نور پر از گرمای عشق و محبت را در وجود تو یافتم. و کاشکی من انسانی عجیب با بالهایی در آسمان بودم، که میخواست به گذشته بگردد؛ نه انسانی که روی زمین بیآب و علف نشسته است و به روزهای دور از خود و از دسترفتهاش میاندیشد. و خوش به حال پرندگانی که آزاد و رها به هرکجا که می خواهند میروند. خوش به حال تو، برای اینکه کاری به گذشته نداری. به سادگی به فراموشی سپردی و آرزو نمیکنی کاشکی بال داشتی برای اینکه به روزهای گذشته برگردی.
کیانا اونا جایی قایم نشدن بخوای پیداشون کنی، تو باید بلند بشی و تغییر ایجاد کنی.
