دَشتِ پَروانه ᥫ᭡
关闭频道
Did you get enough love, my little dove?
显示更多未指定国家未指定类别
210
订阅者
无数据24 小时
-97 天
-2330 天
帖子存档
جوانِ ایرانی بودن یعنی گاهی برای آرزوهات بجنگی و باز هم نرسی؛
چند ماه مونده تا سربازی،
چند ماه برای سفر، خنده و نفس کشیدن قبل از روزهایی که باید فقط بگذره.
سفری که برایش اینهمه زحمت کشیدیم،
سفری برای سربلندی ایران،
حالا حتی معلوم نیست قسمتِ رفتنش باشیم یا نه؛
چون ایرانیایم،
میخندیم، سکوت میکنیم و اعتراض نمیکنیم؛
نه از رضایت،
از ترسِ اینکه یک اعتراض، شاید آخرین سفرِ زندگیمان باشد.
شاید به خواستههام نرسیدم،
اما هنوز چند ماه برای زندگی کردن وقت دارم؛
چند ماه آزادی، چند جاده و چند خاطره...
بعدش، سربازی شروع میشود؛
و شاید تلخترین قسمتِ جوانی این باشد
که قبل از رفتن،
مجبور شوی با آرزوهایت خداحافظی کنی.
-دآستان ِچشم هآیش؛
دوستتداشتم!
بیآنکه بدانیُ بیشاز آنچه تصور کنی؛
عاشقانه میپرستیدمت:)
چشمهآیت رمزُ رازِ این عشق بودنت!
چشمانی که به تآریکی شب بودند..
مگر میشد آن چشمهآ را دیدُ عاشق نشد؟
خیآلِ خام بود ساده گذشتن از آنچشمهآ..
چشمهآیی که در مقابل من سرد بودند،
و من ترسداشتم ازخندهی آن چشمهآ برایِ دیگری..
چشمهایی که من حسادت میکردم که کسانی که نگاهِ پرمهرش رادیده بودند!
چشمهای او برآی من دو چشمساده نبودند..
چشمهآیش گردبادِ عجیبی بود
که درهمان نگاهِاول گرفتارم کرد..
دو تیلهمشکی میانِ آن پلکهآیِزیبا!
چشمانش به قدری زیبا بودند که در همان
نگاه اول دلم میخواست عقربههای ِساعت از حرکت باز بمانند..
زمان در همان لحظه توقف کند ُمن غرق در آن چشمها شوم:)
