593
订阅者
-424 小时
-197 天
+1630 天
帖子存档
594
Repost from 𝖺𝗇𝗀𝖾𝗅𝗂𝖼 𝗁𝖺𝗓𝖾 ౨ৎ
🤩𝗈𝗈𝗄𝗂𝖾 #felix :
𝗆𝖺 𝗉𝗋𝖾𝗍𝗍𝗒 𝖽𝗂𝗏𝖺 𝖻𝗈𝗒 ⭐️
594
Repost from N/a
نیکی هیچوقت آدم صبوری نبود، مخصوصاً وقتی پای سونگهون وسط بود. از همون روزی که فهمیده بود معلمش با همه خوشبرخورد و مهربونه، جز خودش، یه جور لجبازی عجیب بینشون شکل گرفته بود. نیکی مدام بهونه پیدا میکرد که بعد از کلاس بمونه، سؤالهایی میپرسید که جوابشون رو از قبل میدونست و هربار که سونگهون بدون توجه از کنارش رد میشد، بیشتر از قبل حرص میخورد. اما چیزی که واقعاً دیوونهش میکرد، دیدن سونگهون کنار بقیه بود. اینکه با همکارهاش میخندید، باهاشون راحت حرف میزد و گاهی حتی برای شنیدن حرفهاشون وقت اضافه میذاشت، درحالیکه برای نیکی همیشه یه نگاه سرد و یه جواب کوتاه داشت. انگار سونگهون عمداً بلد بود چطور بهش بفهمونه که هیچ جای خاصی توی زندگیش نداره. و نیکی از این موضوع متنفر بود. اون روز، وقتی دید یکی از همکارهای سونگهون موقع خداحافظی بازوش رو لمس کرد و سونگهون هم با لبخند جوابش رو داد، دیگه نتونست خودش رو نگه داره. تمام مسیر تا کلاس رو با فک قفلشده طی کرد و منتظر موند تا بقیه برن. وقتی کلاس خالی شد، سونگهون مشغول جمع کردن برگههاش بود که صدای نیکی رو شنید. «باهاش خیلی صمیمی شدین، نه؟» سونگهون حتی سرش رو هم بلند نکرد. «باز شروع نکن، نیکی.» «چی رو شروع نکنم؟ دارم یه سؤال میپرسم.» «پس جوابش به تو مربوط نمیشه.» نیکی خندید، اما هیچ شوخیای توی صورتش نبود. «جالبه. برای همه وقت دارین، ولی من که میام، انگار فقط میخواین از سرتون باز بشم.» سونگهون برگهها رو مرتب کرد و بالاخره نگاهش کرد. «چون تو مدام از حدت میگذری.» «شاید چون هیچوقت بهم توجه نمیکنین.» «من معلمتم. قرار نیست چیزی بیشتر از این باشم.» نیکی چند لحظه ساکت موند. بعد آروم گفت: «ولی من نمیخوام فقط دانشآموزتون باشم.» سونگهون نگاهش رو ازش گرفت. «این چیزی نیست که من بتونم برات تغییرش بدم.» همین جواب کافی بود. نیکی جلو رفت و قبل از اینکه سونگهون فرصت کنه واکنشی نشون بده، لبهاش رو به لبهای اون رسوند. سونگهون از شوک برای لحظهای خشکش زد، اما خیلی زود عقبش زد. «نیکی، دیوونه شدی؟» نیکی چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد؛ با همون چشمهایی که از اول کلاس انگار دنبال یه راه برای بههمریختن آرامش سونگهون میگشتن. «چرا همیشه با من اینطوری رفتار میکنین؟» «چون باید یه مرزی بینمون باشه!» «پس چرا با بقیه این مرز رو ندارین؟» سونگهون با عصبانیت نفسش رو بیرون داد. «این به تو ربطی نداره.» نیکی دوباره نزدیک شد. این بار سونگهون فرصت داشت عقب بره، اما قبل از اینکه حرفی بزنه، نیکی صورتش رو بین دستهاش گرفت و دوباره بوسیدش. سونگهون اول سعی کرد فاصله بگیره، اما نیکی برای چند لحظه همونجا موند؛ نزدیک، بیقرار و انگار گرفتار تمام حرفهایی که هیچوقت نتونسته بود به زبون بیاره. وقتی سونگهون دستش رو روی سینهش گذاشت و ازش خواست عقب بره، نیکی بالاخره فاصله گرفت. چند ثانیه هر دو ساکت موندن. نیکی نگاهش رو از لبهای سونگهون گرفت و به چشمهاش خیره شد. «حالا میفهمین چرا از دیدن اون کنار شما متنفرم؟» سونگهون با ناباوری نگاهش کرد. «تو حق نداری برای من تعیین تکلیف کنی، نیکی.» «میدونم.» «پس چرا این کارو میکنی؟» نیکی لبخند کجی زد؛ از اون لبخندهایی که بیشتر از اینکه نشونهی اعتمادبهنفس باشن، سعی میکنن یه چیزی رو پنهون کنن. «چون وقتی با یکی دیگه میخندین، دلم میخواد اون لبخند رو از صورتتون پاک کنم. چون نمیتونم تحمل کنم که با همه اونقدر راحت باشین، جز من.» سونگهون چیزی نگفت. نیکی کیفش رو از روی صندلی برداشت و به سمت در رفت. دستش روی دستگیره مکث کرد، اما برنگشت. «لازم نیست جوابم رو بدین. فقط دیگه ازم نپرسین چرا.» بعد بیرون رفت و در رو بست. سونگهون تنها موند؛ با برگههایی که هنوز روی میز پخش بودن و کلاسی که ناگهان زیادی ساکت شده بود. میدونست نیکی از مرزهایی عبور کرده که نباید ازشون میگذشت. باید از این به بعد بیشتر مراقب فاصلهای میبود که بینشون وجود داشت، حتی اگه خودش هنوز نمیفهمید چرا اتفاقی که افتاده، اینقدر ذهنش رو درگیر کرده. برگهها رو جمع کرد و کیفش رو برداشت. وقتی از کلاس بیرون رفت، راهرو تقریباً خالی شده بود. از دور، نیکی رو دید که کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط نگاه میکرد. برای لحظهای نگاهشون به هم گره خورد. نیکی چیزی نگفت و سونگهون هم مکث نکرد؛ از کنارش گذشت و به راهش ادامه داد. اما تا آخر روز، هر بار که سعی کرد به کارهاش برگرده، ذهنش دوباره به همون چند دقیقهی توی کلاس برمیگشت. #NiKoon
594
Repost from random thai 🆕🆕𐦍
aston: १९ yapping
,Для тебя!!!! ﹙🐚﹚
594
Repost from random thai 🆕🆕𐦍
chokun: १९ yapping
,Для тебя!!!! ﹙🍃﹚
