407
订阅者
无数据24 小时
-457 天
+4130 天
帖子存档
407
ای رهگذرِ خسته، بمان در کنارِ من
این جاده بیتو، خفقانِ غبارِ من
در چشمِ تو، هزار افق تازه میدمد
در سینهام، تویی که نفس میشود وطن
407
در سکوتِ عصر
جایی میانِ برگهای خاموشِ چنار
نامت را آهسته صدا کردم
و جهان
برای یک لحظه
از ادامهی خودش دست کشید
407
باد از کنارِ باغ گذشت و خبر نداد
از حالِ شاخههای تو، ای عشقِ بیمراد
چشمم به راه ماند و دلم بیقرار شد
چون رودِ بیپناه، در آغوشِ کوهسار شد
گفتم که بازمیرسی و صبح میدمد
اما غروب آمد و در سینه شب نشست
407
تایپم تا ابد پسریه که مطمئنم میکنه دوستم داره
و به حساسیتهای دخترونهام برچسب غر زدن نمیزنه
