ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅 👈

butterfly

butterfly

前往频道在 Telegram

http://t.me/safeCht_bot?start=onoQUs

显示更多
未指定国家未指定类别
407
订阅者
无数据24 小时
-457 天
+4130 天
帖子存档
photo content

و در آخر شما سهم مردی میشید که جنتلمنه، قهر نمیکنه، آروم مهربون و مسئولیت پذیره.

اسکی ورزش خوبیه اما کار درستی نیست.

photo content

کصخل انقد بدبختی که فک میکنی همونایی که میری جلوشون گوهمو میخوری نمیان به من بگن همه خبرا میرسه کم کم بچه سالِ کیری فیس

پسرا رو میشه با چندتا چیز شناخت : کفشش، رفتارش با مادرش، نحوه نگهداری از ماشینش و از همه مهم تر رفیقای دورش

ناراحت شدی؟ بکیرم من فقط مث خودت رفتار کردم🥱.

‏انقدر نَگین بداخلاقی،اخلاق خوب مثل لباس زیره قرار نیست که همه ببینن.

‏بیا خودمون رو گول نزنیم عزیزم جفتمون میدونیم که دستت مال هر کی باشه چشمت دنبال منه.💁🏽‍♀️

فکر میکنم بزرگ شدن دقیقا همین باشه که دیگه نمیخوای آدمارو به هرقیمتی نگه داری .

به اونی که پیگیره میگیم فن نه هیتر🫶🏽

photo content

ضربه‌ ای که اعتماد میزنه، Drug نمیزنه.

photo content

‏به دل بگیر، آدما میدونن دارن چیکار میکنن.

فصل پایانی: وقتی صدا دوباره متولد شد باد آرامی از میان تالار پژواک‌ها گذشت؛ تالاری که حالا دیگر نه می‌لرزید، نه تاریک بود، و نه در حال فروپاشی. نورهای طلایی روی دیوارها می‌رقصیدند، انگار خود تالار هم نفس راحتی کشیده باشد. اسمورف‌ها کنار هم ایستاده بودند. خسته، خاکی، اما لبخند‌به‌لب. پاپا اسمورف گفت: «گاهی بزرگ‌ترین نبردها… آرام‌ترین پایان‌ها را دارند.» فرینکس به صداهای آزادشده نگاه کرد؛ صداهایی که مثل پرندگان نورانی در هوا شناور بودند. «این‌ها حالا می‌تونن به دنیاهای خودشون برگردن. هر صدا، یک زندگی.» کارمورا شعله‌های سردش را خاموش کرد و گفت: «وُرِم‌نایت… دیگه برنمی‌گرده؟» پاپا اسمورف گفت: «تاریکی همیشه جایی در دنیا هست… اما تا وقتی کنار هم باشیم، هیچ‌وقت نمی‌تونه همه‌چیز رو خاموش کنه.» اسمورف شاعر روی یک سنگ نشست و زیر لب گفت: «عجیب نیست؟ ما فقط چند اسمورف کوچیکیم… اما تونستیم صدای دنیاها رو نجات بدیم.» اسمورف موسیقی‌دان سازش را کوک کرد و یک ملودی آرام نواخت؛ ملودی‌ای که نه امید بود، نه شجاعت، نه اتحاد… بلکه فقط آرامش. اسمورف کنجکاو با لبخند گفت: «خب… حالا چی؟» پاپا اسمورف به دوردست نگاه کرد؛ جایی که نورها مثل یک افق تازه می‌درخشیدند. «حالا… وقتشه به خونه برگردیم. اما این بار، با صدایی که هیچ‌وقت خاموش نمی‌شه.» اسمورف‌ها به سمت خروجی تالار قدم برداشتند. هر قدمشان، صدایی کوچک ایجاد می‌کرد—صدایی که با نور همراه بود. وقتی از تالار خارج شدند، جهان بیرون روشن‌تر از قبل بود. آسمان آبی‌تر. هوا سبک‌تر. و سکوت… دیگر ترسناک نبود. فرینکس گفت: «شما فقط صداها رو نجات ندادید… شما به دنیا یاد دادید که امید، شجاعت و اتحاد چطور شنیده می‌شن.» پاپا اسمورف لبخند زد. «و این… بهترین موسیقی دنیاست.» اسمورف‌ها در مسیر بازگشت به دهکده قدم زدند. نه با عجله، نه با ترس. بلکه با آرامشی که فقط بعد از یک ماجراجویی بزرگ می‌آید. و در پس‌زمینه، صدای تازه‌ی دنیاها شنیده می‌شد—صدایی که از دل تاریکی گذشته بود و حالا دوباره متولد شده بود. پایان

من از خودم معذرت میخوام بابت ارزش دادن به آدمایی که هیچ گوهی نبودن:)

کاش منم یه لاشیه بی وجدانِ بی احساس بودم.

خیلی تخس تر از این حرفام که بخوام کم بیارم!🥷

‏داری زندگیتو‌ می‌کنی که‌ یهو‌ یادت میاد؛ عه عه عه کصکش.