Blue berry 🫐
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
194
订阅者
无数据24 小时
-137 天
-1330 天
帖子存档
194
هیچ وقت قرار نیست بزرگ بشم 🥲
چرا ؟
چون هنوز از جلو اسباب بازی فروشی رد میشیم من همونجا وایمیسم به عروسک ها نگاه میکنم 🧸🎀
194
«کافهای که درختها پنهان کرده بودند»
هیچکس در آن جنگل قدیمی نمیدانست پشتِ درختان بلند و مهِ نقرهای، کافهای کوچک وجود دارد که فقط برای کسانی باز میشود که قلبشان هنوز به جادو باور دارد.
کافه میان ریشههای یک درخت هزارساله ساخته شده بود؛ با پنجرههایی از شیشهی رنگی، چراغهایی که مثل کرمهای شبتاب میدرخشیدند و قفسههایی پر از کتابهایی که گاهی خودشان ورق میخوردند.
لیا هر شب به آنجا میرفت. روی صندلی چوبی کنار پنجره مینشست، چای دارچینی سفارش میداد و صدای آواز پرندههایی را گوش میکرد که انگار برایش قصه تعریف میکردند.
اما آن شب، صدای قدمهایی روی برگهای خیس جنگل آمد.
پسری با شنلی خاکستری و یک دفترچهی قدیمی در دست، از بین درختها پیدا شد. اسمش آرین بود؛ کسی که میگفت میتواند خاطراتی را که در جنگل گم شدهاند، پیدا کند.
لیا با لبخند پرسید: «تو هم راه کافه رو گم کردی؟»
آرین به نورهای کوچک کافه نگاه کرد و گفت: «نه… فکر کنم کافه راهش رو به من نشون داده.»
لیا خندید: «این جنگل همیشه آدمهای عجیب پیدا میکنه.»
آرین کنار میز او نشست و دفترچهاش را باز کرد. داخلش نقاشیهایی از درختها، ستارهها و یک دختر با چشمانی شبیه ماه کشیده شده بود.
لیا آرام گفت: «این نقاشیها… کی کشیده شده؟»
آرین کمی سکوت کرد و جواب داد: «نمیدونم. این دفتر هر وقت کسی رو که قراره وارد داستانم بشه پیدا کنم، خودش شروع به نوشتن میکنه.»
ناگهان باد بین شاخهها پیچید. برگها به آرامی روی زمین ریختند و چراغهای کافه روشنتر شدند. روی آخرین صفحهی دفتر، جملهای ظاهر شد:
«دو نفری که در قلب جنگل همدیگر را پیدا کردند، راه خانه را دیگر گم نمیکنند.»
لیا و آرین به هم نگاه کردند. بیرون، ماه از میان شاخهها میتابید و جنگل برای اولین بار بعد از سالها، آرام به نظر میرسید.
آن شب، آنها فهمیدند بعضی آدمها مثل مسیرهای مخفی جنگلاند؛ شاید دیر پیدا شوند، شاید هیچکس از وجودشان خبر نداشته باشد، اما وقتی پیدایشان میکنی، میفهمی تمام مدت منتظر آمدنت بودهاند.
و کافهی پنهان میان درختها، شاهد شروع قصهای شد که نامش را گذاشتند:
«لیا و آرین؛ قصهای که جنگل هر شب برای ستارهها تعریف میکرد.»
194
«فریمِ آخرِ عشق»
باران آرام روی شیشههای کافهسینما میرقصید و نور زرد چراغها، فضای کوچکی ساخته بود شبیه صحنهای از یک فیلم قدیمی. آریانا کنار پنجره نشسته بود، فنجان قهوهاش را آرام میچرخاند و به پردهی بزرگ روبهرو خیره شده بود؛ جایی که داستانی از عشق و رویا پخش میشد.
ارک با دو فنجان قهوه نزدیک شد و لبخند زد: «میدونی قشنگترین قسمت این فیلم چیه؟»
آریانا نگاهش را از پرده گرفت و گفت: «کدوم قسمت؟»
ارک فنجان را روی میز گذاشت و آرام جواب داد: «اینکه یه جایی بین تمام صحنهها، دو نفر پیدا میشن که انگار از قبل برای هم نوشته شدن.»
آریانا خندید: «یعنی فکر میکنی ما هم توی یه فیلمیم؟»
ارک به چراغهای کمنور کافه نگاه کرد و گفت: «نه… فکر میکنم فیلمها تلاش میکنن شبیه چیزی باشن که ما داریم.»
صدای موسیقی آرامی در کافه پیچید. بیرون، شهر در مه گم شده بود و داخل، فقط آریانا و ارک بودند و داستانی که هیچ کارگردانی جز خودشان نداشت.
آن شب، وقتی آخرین صحنهی فیلم تمام شد و چراغهای سالن روشن شدند، هیچکدام عجلهای برای رفتن نداشتند. چون بعضی لحظهها قرار نیست تمام شوند؛ فقط باید مثل یک قاب زیبا، برای همیشه در ذهن بمانند.
و کافهسینمای کوچک گوشهی شهر، شاهد شروع قصهای شد که اسمش را گذاشتند: «آریانا و ارک؛ فیلمی که هیچوقت پایان ندارد.»
194
کتاب خوندن زیاد و متن نوشتن زیاد باعث میشه یادم بره آدم های واقعی با دنیای داستان ها فرق میکنن
194
خدا کوشی ؟ 💔
کلا این مدت بگو کجا بودی ؟
چرا ما همه مون گریه میکنیم تو آرومی....
چرا دیگه نمیتابه با دعا نوری
194
خیلی هاتون بهم پیام دادید که درسا الان که دیگه درس نداری چرا هنوز هم جوابمون رو نمیدی چرا توی چنلت فعالیت نداری و .....
واقعیتش اینکه سال دوازدهم من شروع شده و خب انقدر تست رو هم انباشته کردم که نگم براتون 😭
یه سال دیگه مونده لطفاً با وضعیت من کنار بیایید قول میدم برای تک تکتون جبران کنم 💘
