ch
Feedback
ྀ⃝‌ ๋ྀ 𝙎𝐞𝐥𝐞𝐧𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐞

ྀ⃝‌ ๋ྀ 𝙎𝐞𝐥𝐞𝐧𝐨𝐩𝐡𝐢𝐥𝐞

前往频道在 Telegram

**•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚˚*•̩̩͙✩•̩̩͙*˚*

显示更多
未指定国家未指定类别
273
订阅者
-3324 小时
+317
+11430
帖子存档
Repost from ㅤㅤ sılver boy
چنل های 500- این پیام رو فور کنید. پین چنلتون رو فور کنم.
🥂 اینجا و اینجا جوین باشید نقره ها
Limit: 955

Repost from N/a
من مدت‌هاست از آن ماجرا گذشته‌ام.
نه چیزی از آن در من مانده که بخواهم نجاتش بدهم، نه زخمی که هر بار با لمس گذشته دوباره دهان باز کند. آنچه میان ما بود، پیش از آن‌که فرصتی برای نام گرفتن پیدا کند، تمام شد. من دوستت داشتم؛ تو مرا نخواستی؛ و زندگی، بی‌آنکه برای این فقدان اهمیتی قائل باشد، ادامه پیدا کرد. چیزی که نمی‌دانستم این بود که پایان یک رابطه، همیشه پایان روایت آن نیست. مدت‌ها بعد، از میان حرف‌هایی که به من رسید، با آدم دیگری روبه‌رو شدم؛ کسی که نامش را من داشتم، اما هیچ‌کدام از خاطراتش را نه. انگار از من، در غیاب خودم، نسخه‌ای ساخته بودی و بعد آن‌قدر برای دیگران تعریفش کرده بودی که مرز میان واقعیت و ساخته‌ی ذهن، برای همه محو شده بود. در آن روایت، من دیگر کسی نبودم که دوستت داشته باشد و کنار گذاشته شده باشد. برای من نیت‌هایی تراشیده شده بود که هرگز در سرم نبود، میل‌هایی که هیچ‌گاه نداشتم، و چهره‌ای که اگر روزی در آینه می‌دیدمش، احتمالاً خودم هم از آن بیگانه می‌شدم. یک هیولا، با صورتی آشنا. و شاید عجیب‌ترین قسمت همین بود؛ آدم‌هایی که هرگز مرا نشناخته بودند، درباره‌ام مطمئن‌تر از خودم حرف می‌زدند. نمی‌دانم روایتت را چگونه ساخته بودی. شاید خاطره‌ای را از جای خودش کنده بودی و کنار چیزی گذاشته بودی که هرگز اتفاق نیفتاده بود. شاید ترس‌هایت، سوءتفاهم‌هایت و چیزهایی که می‌خواستی درباره‌ی من باور کنی، آرام‌آرام جای خود من را گرفتند. ذهن انسان استاد عجیبی‌ست در ساختن حقیقت از چیزهایی که حقیقت نیستند... و من، در تمام این مدت، حتی خبر نداشتم در ذهن تو مشغول زندگی دیگری هستم؛ زندگی‌ای که در آن، هرگز خودم نبوده‌ام. با این حال، دیگر میل چندانی به دفاع از خودم ندارم. نه از سر بی‌تفاوتی؛ از این جهت که آدمی، بالاخره باید بفهمد کدام جنگ‌ها ارزش حضورش را دارند. اگر کسی مرا از دهان دیگری شناخته، همان شناخت را با خودش نگه دارد. من نمی‌توانم وارد ذهن تک‌تک آدم‌ها شوم و تکه‌های اضافه‌شده به نامم را از آن بیرون بکشم. فقط گاهی به این فکر می‌کنم که چقدر غریب است.. من از دوست داشتن تو عبور کردم اما تو هنوز از تصویری که از من ساخته‌ای عبور نکرده‌ای. من از آن قصه بیرون آمدم. تو ظاهراً هنوز داری آن را برای دیگران بازگو می‌کنی..
و شاید بعضی تصویرها، هرچقدر هم که دقیق کشیده شده باشند، واقعا صاحب صورتشان نباشند.

‌                    𝒮 tatıon 72.            it's been a while, 𝒷𝓁𝓊ℯ.

«چشمـانش را گشـود و جهـان را آکنـده از سکـوت و رنـج یـافت.» ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌ ‌ ‌𝗙𝗘𝗩𝗘𝗥‌ «نمی‌دونستم کسی که اون شب از سرما می‌لرزید، یه روز کاری می‌کنه که خودم از نزدیک شدنش بلرزم.»
‌ ‌ ‌𝗙𝗘𝗩𝗘𝗥‌
«نمی‌دونستم کسی که اون شب از سرما می‌لرزید، یه روز کاری می‌کنه که خودم از نزدیک شدنش بلرزم.»

144550a7_ed6b_486d_8a24_efd635b64faaNA_140_audio_only_medium.m4a2.22 MB

آخرِ بعضی دوست داشتن‌ها، خداحافظی نیست؛ فقط سکوتی‌ست که دیگر کسی توانِ شکستنَش را ندارد.
+4
آخرِ بعضی دوست داشتن‌ها، خداحافظی نیست؛ فقط سکوتی‌ست که دیگر کسی توانِ شکستنَش را ندارد.