ch
Feedback
The last of us

The last of us

前往频道在 Telegram

دانشجو مامایی.👼🏼 انلاین شاپم: @lumighazal ناشناس🌟 t.me/BluChtBot?start=67a5a009b1dfae808945

显示更多
未指定国家未指定类别
343
订阅者
-124 小时
+367
+3630
帖子存档
صبح تا شب دارى فكر میكنى، همه‌اش تو خودت فرو میروى.من نبايد بدانم تو به چه فكر میكنى؟ «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

به هر كس كه فكر میكرد همين طور بود. يكباره تصوير پر میكشيد و چيز ديگرى جاش را میگرفت.حتى صورت رنگ پريده من هم دیگر يك لحظه ثابت نمیماند كه او بتواند در ذهنش خوب نگاه كند.بيش ترها به ياد هر چيز كه مى‌افتاد میتوانست ساعت‌ها بهش فكر كند، بسازدش، ويرانش كند، و باش حرف بزند.امّا در اين يك ماهه آخر، به خصوص در اين چند روزه، هرچه كه میخواست به سرش بيايد،آمده بود! «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

«به ياد داشته باش كه روزها و لحظه‌ها هيچ گاه باز نمیگردند به زمان بينديش،و شبخون ظالمانه زمان: زمستانى طولانى و سخت دربيش خواهيم داشت زمستانى كه از ياد نخواهد رفت دیگر چه میتوانم گفت جز اينكه لباس‌هاى زمستانی‌ات را فراموش نكن.» «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

گفتم:استقامت داشته باش.آن ها زندگی تو را نابود كرده‌اند،ولى تو بعد ازمرگ آيدا خودت را دار زدى.هنوز هم حاضر نيستى دست بردارى. گفت:حالا ديگر فرقى ندارد.خودم را رها كرده‌ام آب مرا ببرد.تو كه خبر از دل من نداري! امّا داشتم.آدمی شده بود كه حال و آينده‌اش را رها كرده بود و به گذشته‌ها چسبیده بود.دل مرده شده بود.تنهايى را بيشتر از همه چیز دوست داشت.هميشه بين برخورد وگریز، گريز را انتخاب مى كرد و من اوايل خيال میكردم فقط از من میگریزد! «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

من دنبال چیزی میگشتم كه گمش كرده‌ام. دارم رفته رفته تبديل به آدمى میشوم كه به فكر كردن فكر میكند.حالا فكر كردن براى من عادت شده. هدف شده. همه‌اش دلم مى خواهد بنشينم و فكر كنم.مهم نيست كه دست هام به چه كارى مشغولند. «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

گفت:اين باران هم به خاطر من مى بارد. امّا نمیدانم خودم بخاطر چی زنده‌ام. «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

مرا به آسمانى با چهل خورشيد تشبيه كرده بود. خودش رابه شبى كه ماه ندارد. مرا به يك درخت پر شاخ و برگ كه سايه دارد، خودش را به درختى كه ريشه‌اش پوسيده. مرا به قله سفيد سبلان، خودش را به ويرانه‌هايى كه هيچ گاه مهمان نداشته است، ويرانه‌هاى هميشه شب. حالا هم بدتر از ويرانه. «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

دو پرتقال در يك بشقاب گذاشتم و به دست آيدين دادم.گفتم:«و اگر آن آدم كسى باشدكه تو را به سكوت تشويق مى كند، تنهايى تو كامل مى شود.» گفت:جز اين نمى تواند باشد. «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

احساس مى كردم وقتى آدم تنها مى شود، تمامى غم دنيا در وجودش خيمه میزند. احساس مى كند آن قدر از ديگران دور شده كه ديگر هيچ وقت نمى تواند به آن ها نزديك شود. میبيند ميان اين همه آدم، حسابى تنهاست. يعنى هيچ كس را ندارد. آن شب دلم میخواست شادی‌ام را با اون نصف کنم مثل یک سیب از وسط نصف کنم تا هرکدامش را که خواست بردارد.و او شاید این چیز‌ها را میدانست و به من بروز نمیداد. «سمفونی مردگان|عباس معروفی»

به من اون نوری که بهت ختم بشه را نشون بده!
به من اون نوری که بهت ختم بشه را نشون بده!

شاید یه روزی تو دنیای دیگه دوباره همبازیم شدی.🖤

Diare Asheghihayam.m4a5.79 MB

که اندر شب تیره خورشید بود جهان را ازو دل پر امید بود🤍🕊️
که اندر شب تیره خورشید بود جهان را ازو دل پر امید بود🤍🕊️

دیگه پیدا نمیکنم!
دیگه پیدا نمیکنم!

photo content
+1

photo content

نجات دهنده‌های وسط امتحان میان ترم:
+1
نجات دهنده‌های وسط امتحان میان ترم:

photo content

Repost from RegaPlus
امیدوارم ۲۰۲۶ همون سالی باشه که فکرشو می‌کنیم.

برام از طلوع‌هایی بگو که بدون الارم بیدار شدی.
+1
برام از طلوع‌هایی بگو که بدون الارم بیدار شدی.