ch
Feedback
💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ‌ گُم‌نَام💐

💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ‌ گُم‌نَام💐

前往频道在 Telegram

جَهِشِ دِل / آوَاِیِ‌ گُم‌نَام اینجا دل می‌جهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گم‌نام است، اما حقیقتِ جان را نجوا می‌کند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ‌ گُم‌نَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..

显示更多
伊朗140 085未指定类别
280
订阅者
-124 小时
-47 天
+1530 天
帖子存档
من نمی‌خواهم روزی خودم را بنیادِ بدبختیِ خودم بدانم... 🤝🍃

شخصیتم را برای هیچ احدی پایین نمی‌آورم؛ هر انسانی باید جایگاه خودش را بداند و هر رابطه‌ای حد و مرزِ خودش را داشته باشد. من به آدم‌ها احترام می‌گذارم، اما اجازه نمی‌دهم کسی از درِ مهربانی وارد شود و از درِ تحقیر بیرون برود. مرز نداشتن، نجابت نیست؛ گاهی آغازِ ویرانیِ خویشتن است. نمی‌خواهم روزی پشت سرِ خود بایستم و بفهمم بزرگ‌ترین بنیادِ بدبختی‌ام، همان‌جایی بوده که برای نگه‌داشتنِ دیگران، خودم را کوچک کرده‌ام... #حقیقت_تلخ..🖤

«همه چیز برای کسی که می‌داند چگونه صبر کند، به موقع اتفاق می‌افتد.»🌸🍃

این روزها حتی علاقه هم از من فاصله گرفته است؛ نه دلِ گفت‌وگو دارم، نه حوصلهٔ بودن میان آدم‌ها. فقط سکوت می‌خواهم؛ آن‌قدر عمیق که صدای افکارم را هم در خود دفن کند. گاهی آدم خسته از دنیا نیست، از خودش و جنگی که هر روز در خاموشیِ درونش جریان دارد، خسته است. من اکنون در همان نقطه‌ام؛ جایی که هیچ‌چیز نمی‌خواهم، جز اندکی خلوت تا شاید دوباره خودم را از میان این همه سنگینی پیدا کنم... 🫀

ولی صدای خودش..... 🫀🦋
ولی صدای خودش..... 🫀🦋

در وصف این روز ها... خسته.....🥀

نگریست گفت: چشم‌هایت باعث می‌شد نگاهم رویت بماند؛ شخصیتت باعث می‌شد دلم پیشت بماند... و من مانده‌ام میانِ این دو؛ 🦋

همین تو بودی که سلاح را در دستِ من دادی، اگر روزی چشمت جز من کسی را حتا نیم نگاهی بکُند، حاضرم سوگند یاد کنم با همین سلاح سین
+3
همین تو بودی که سلاح را در دستِ من دادی، اگر روزی چشمت جز من کسی را حتا نیم نگاهی بکُند، حاضرم سوگند یاد کنم با همین سلاح سینه‌ای خودت را هدف خواهم گرفت.....
#بانو_فقیرزاده

امروز بیش از همیشه از آن آدم‌هایی بیزارم که در جهالت، شر را به‌جای حقیقت می‌نشانند و نادانیِ خود را چون فضیلت بر سرِ دیگران می‌کوبند. تلخ است دیدنِ انسانی که نمی‌داند، اما به‌جای آموختن، ویران می‌کند؛ و بدتر آن‌که به جهلِ خویش افتخار هم می‌کند... #آوای_گم‌نام..🍃 #حقیقت_تلخ..🖤

Repost from N/a
خسته از این روزهای تلخ و مسموم و غریب.. یک نفر احوال میپرسد مرا آن هم غم است. :):

شاید تلخ‌ترین تبعید، این باشد که آدم از همه‌جا می‌خواهد برود، اما هیچ جایی جز خودش برای رفتن ندارد... 🖤

من در جست‌وجوی آرامشِ زیستن بودم، نه در ازدحامِ آدم‌ها؛ نمی‌خواستم به هیچ‌کس آن‌قدر خو بگیرم که نبودنش، بخشی از وجودم را با خودش ببرد. عادتی قدیمی دارم؛ غم‌هایم را در خود دفن می‌کنم، زخم‌هایم را پشتِ سکوت پنهان می‌سازم و دردهایم را با هیچ‌کس قسمت نمی‌کنم؛ نه از آن‌که دردی ندارم، از آن‌که زبانم برای گفتنِ بعضی دردها ساخته نشده است... از زیستن میانِ آدم‌ها هراس دارم؛ از نزدیکی‌هایی که گاهی بیش از فاصله، آدم را خفه می‌کنند. گاهی دلم می‌خواهد بروم؛ جایی دور از نام‌ها، از صداها، از خاطره‌ها؛ جایی که هیچ‌کس مرا نشناسد و من مجبور نباشم هر روز برای آرام نشان دادنِ خودم، با فروپاشیِ درونم بجنگم...... اما کجا؟ آدم گاهی از همه‌چیز می‌خواهد فرار کند، جز خودش؛ و همین دردناک‌ترین قسمتِ ماجراست. هرجا بروی، خودت را با خودت می‌بری؛ همان قلبِ خسته، همان ذهنِ شلوغ، همان خاطراتی که شب‌ها بی‌اجازه بیدارت می‌کنند. تا کِی باید نبودن را به جای رفتن انتخاب کنم؟ تا کِی سکوت کنم، وقتی درونم هزار فریادِ بی‌صدا دارد؟ تا کِی گریه کنم و صبح، چهره‌ای بسازم که هیچ‌کس نفهمد شب گذشته چه بر من گذشته است؟ شاید من از آدم‌ها فرار نمی‌کنم؛ شاید از تصویری که در کنارشان از خودم پیدا می‌کنم، گریزانم. از این‌که مجبور باشم قوی باشم، لبخند بزنم، توضیح بدهم و وانمود کنم چیزی درونم فرو نریخته است. و شاید روزی بروم؛ نه برای آن‌که دنیا را ترک کنم، فقط برای آن‌که اندکی از هیاهویش فاصله بگیرم و در جایی دور، خودم را دوباره پیدا کنم. چون بعضی آدم‌ها به نجات نیاز ندارند؛ فقط جایی می‌خواهند که بتوانند بی‌هراس، برای مدتی خسته باشند... 🖤🌙 #آوای_گم‌نام..🍃 #هوای_دلتنگی..🥀