ch
Feedback
💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ‌ گُم‌نَام💐

💐جَهِشِ دِل _ آوَاِیِ‌ گُم‌نَام💐

前往频道在 Telegram

جَهِشِ دِل / آوَاِیِ‌ گُم‌نَام اینجا دل می‌جهد تا خاموش نماند؛ آوا اگرچه گم‌نام است، اما حقیقتِ جان را نجوا می‌کند. مالک _ کانال.. آوَاِیِ‌ گُم‌نَام.. آغاز فعالیت.. 1404 / 8 / 19..

显示更多
伊朗140 085未指定类别
280
订阅者
-124 小时
-47 天
+1530 天
帖子存档
ﺍﻠَّﻬُﻢَّ ﺻَﻞِّ ﻋَﻠَﻰ ﻣُﺤَﻤﺪٍ ﻭَﻋَﻠَﻰﺁﻝِوَأصّحٰابِﻣُﺤَﻤَّد... ♥️✨🤲🏻🌙

من خیلی جا‌ها جواب دندان شکن داشتم... اما با خودم فکر کردم، که ممکن است به جای دندان دل بشکنه.. 🖤

دریا.... پاکی این نام..🌊

خداوند پاسخی زیباتر از انتظارت خواهد نوشت... 🌷🍃

زندگی، به شجاعان پاداش می‌دهد، نه به تماشاگران... #آوای_گم‌نام..🍃

بانوی خوش واژه...🍃🌷 واژه‌هایت ستودنی بود؛ آن‌قدر صادق و عمیق که هنگام خواندن نامه، سکوت، سهمِ لب‌هایم شد و اشک، سهمِ چشمانم. سپاسگزارم که از میانِ تمامِ مشغله‌های زندگی، زمانی را به نوشتن برای من اختصاص دادی. این روزها، کمتر کسی برای دلِ دیگری نامه می‌نویسد؛ و همین، ارزشِ واژه‌هایت را چندین برابر می‌کند. نامه‌ات را فقط نخواندم؛ زندگی‌اش کردم. در هر سطر، اصالت، ادب و لطافتِ روحت را دیدم. بعضی نوشته‌ها تمام می‌شوند، اما اثرشان در دل می‌ماند؛ نامهٔ تو از همان دست نوشته‌هاست. از مهرِ بی‌دریغت سپاسگزارم. خداوند قلمت را همیشه پُر از نور، دلت را پُر از آرامش و روزگارت را سرشار از خیر و برکت نگه دارد. ارادتمندِ مهر و اصالتِ واژه‌هایت.🌿🤍

شب‌تان پر از آرامش الهی... 🌙🫀

خداوند، فصل‌های عمرت را با آرامش بنویسد؛ لبخندت را ماندگار و دلت را از عشق و نور پُر نگه دارد.. میلادت مبارک، بانو جان...🎂

بانو زویا، امروز یک سالِ دیگر از عمراش سپری شد. مبارک! 🌸🤍
بانو زویا، امروز یک سالِ دیگر از عمراش سپری شد. مبارک! 🌸🤍

آوای گم‌‌نام 💌📜 ...
هیچ مستی ز پیِ رقص نخیزد از جای، به نشاطی که دلم از سرِ دنیا برخاست... می‌شود گفت، روزهای نخستِ معرفتم با تو است، بانویم... این که بانویم خطاب می‌کنم، یعنی آنچنان این لقب برازنده را دوست دارم که نپرس؛ همانطور برای خودم و برای یک بانوی برازنده... همیشه مرا مهمان مهربانی و لطفات قلب تان کردید. بخاطرم خواهد ماند این که بی‌بهانه‌ی خرسندم ساختی، با مهرباتی و لطف ات... راستش، اسم بگویم یا لقب یا هرچه، آوای گم‌نام، دوست دارم این اسم را... من همیشه از آنچه که فراعجیب و متفاوت باشد دوست داشتمش... میفهمی، روح و کلمات هرکس رنگ و احساس عجیبی از خودش را دارد، و این که ما چی حس از کلمات آنها می‌گیرم، گمان می‌کنم آن حس‌ها گاهس عمیقا در ادم مداوام می‌شود... و این که همیشه روی خطوط ات می‌رسم، اصالت از عمق یک روح را می‌بینم؛ شبیه رود‌های خاموش و اما خروشان اند... خودت در وادی ایستاده‌ی که هر جنبش از این کائنات، آنگاه که لنگرگاه روح‌ات را به لرزه می‌اورد، را در دل واژه می‌ریزی، و من خواندم... گاهی آن‌ها دریایی از فهمِ‌‌عمیق آگاهی هستند، گاهی شبیه تلاوت آیات‌ِ از امید بر دل ظلمت زده، گاهی هم عاشقانه‌های یک عاشق صبور... نمی‌دانم آیا فهمیدی از چی جیزی سخن می‌گویم، ولی آنگاه که آمدم نامه بنویسم، حاضرم قسم یاد کنم با ربم که در نامه‌ها باشما حرف زدم... ‌‌لحطه‌ی به چشمان که هیج ندیدم نگاه کردم... میفهمی بانوجان، چقدر حس خوب می‌داده نامه نوشتن؛ گویا این‌بار یکی سراپا ما را گوش است تا تمام عمیق دل مان را با کلمات خالی کنیم... سخن‌های زیادی دارم در این نامه برایت، و اما از آنجای که نباید خیلی سخن گفته شود، بماند... حالا خودت فهمیدی از جی سحن می‌گویم... اما من آن قمست از شما را تحسین می‌کنم؛ خیلی باهنر، با سلیقه، با شکوهی بودی... آشنای از همان‌حا آغاز شد، الحمدلله... میفهمی، تو خودت گفته‌ی: «من از نسل جمله‌های ارزان نیستم...» آری... و دلم می‌خواهد همان قسمت زیبایی از شهکار کلماتت را اینجا بیاورم... ‌‌«بعضی آدم‌ها را نمی‌تواند توصیف کرد، باید برای شان شعر زیست. بعضی آدم‌ها را نمی‌تواند نوشت، باید عمری زندگی شان کرد...» حقا، آنگاه که از بابه جانت گفتی، میفهمی دوست داشتم رنگ نگاهت را ببنیم... میفهمی چرا؟ منم دقیق نمیفهمم، و اما دختران که پدرشان عشق زیادی برای شان می‌دهد، رنگ نگاه شان زیباست، فرق دارد، جهان را قدری متفاوت تر نگاه می‌کنند... تاحای دنیایی کودکی شان را بیشتر زیستند و آنها حس امنیت را در لبخند پدرشان، نگاه‌های پرمهرش، بیشتر دیده... پس خوشبحالت... آن‌روز شنیدم که حتی شعر و شاعرانه‌گی را از وجود انها آموختید... وقت برایت خوشبخت، حقا که هستی، دختر... میفهمی، اگر زندگی بردنی می‌بود، من برایت می ‌گفتم شاید کل زندگی را نه، ولی قسمت زیادی از زندگی را دری میدان سرگدان ناامن برده‌ی... چرا... عشق بابه جانت... بانویم، امیدوارم هستم لحظه‌ی داری این نامه‌را می‌خوانی، قلبت در سکون الهی غرق باشد؛ همانند که در نیشته‌هایت رد عمیق و غظیمی از خالق است، به آرامش نبشته هایت باشد این نامه، به میزان حلاوت عاشقانه‌ نویسی هایت...

این پیام ها را بیشتر دریافت کردم... نخیر دوستان گرامی من این رمان من نوشته نکردم... نویسنده: مبهم ژرف اندیش..
+1
این پیام ها را بیشتر دریافت کردم... نخیر دوستان گرامی من این رمان من نوشته نکردم... نویسنده: مبهم ژرف اندیش..

هرچه بیشتر می‌خواندم، بیشتر احساس می‌کنم "هیولایی زیبا" و "قلبِ رویین" از یک آسمانِ واژه‌ها طلوع کرده‌اند..