غزلنامه
关闭频道
«من غزل هستم، دختری که واژهها از چشمانش متولد میشوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777
显示更多未指定国家未指定类别
293
订阅者
无数据24 小时
-67 天
-2530 天
帖子存档
294
فرزند ایران و جان فدای میهن، اسرا طاووسی نیا.
او فقط چهارده سال داشت. چهارده سال.
محکم بگویید.
چهارده سال داشت.
کودک بود.
شاید هنوز گوشه دفترش با شوق مینوشت:
«موضوع انشا: در آینده چکاره میشوی؟»
بله. فرزند ایران و جان فدای میهن.
او جاوید نام شد. او قهرمان شد.
اما یک نیمکت برای همیشه خالی ماند،
مدادی نیمه تراش ماند،
دفتری ناتمام ماند،
یک کیف دیگر باز نشد و آیندهای که به دستان خاک سپرده شد.
چهارده سال!
بعضیها تازه به کلاس هشتم میروند،
بعضی ها تازه زندگی کردن را یاد میگیرند،
بعضیها هنوز از تاریکی میترسند،
بعضیها هنوز آرزوهایشان را به دست قاصدک میسپارند.
اما اسرا...
فاصلهی حک کردن نامش بر روی کتابهایش تا سنگ قبر، فقط یک گلوله بود...
فاصلهی دفتر مشق تا دفتر تاریخ، خونهای ریخته کف خیابان بود.
شما گفتید اغتشاشگر، ما دیدیم کودک.
شما گفتید امنیت، ما دیدیم تابوت کوچک.
اسرا فقط یک کودک نیست، یک اسم نیست، تیتر اخبار نیست، اسرا یکنماد است.
اسرا فرزند ایران است.
اسرا تاریخ است.
تاریخ سن نمیپرسد،
فقط مینویسد چه کسی ایستاد
و چه کسی شلیک کرد.
و تاریخ،
با دفتری که از آن خون میچکد قضاوت خواهد کرد.
نه با گلوله و گاز اشک آور،
بلکه با سکوت قبرهای کوچک.
_غزلچشمی
294
دختر ایرانی،
نه تماشاگر تاریخ؛
خودِ تاریخ شد.
سپندارمزگان روز دختر رو به تمام دختران شجاعان ایران زمین و تمام بانوان جاوید نام که در راه وطن جان فدا کردند، تبریک میگم.🖤 به امید پیروزی✨✨
294
لیست حضور و غیاب به پایان میرسد. معلم سر بلند میکند و آخرین اسم را میگوید:
«حمید مهدوی.»
یکی از بچهها از آخر کلاس دست بلند میکند:
«خانم اجازه؟ نداریم همچین کسی تو کلاس.»
معلم با احترام برمیخیزد:
«درس امروز: مرد ناشناس هودی سفید.»
و ادامه میدهد:
«میخواهم درباره مردی حرف بزنم که در کتاب شما نیست.
تاریخ را از نو نوشت، اما پادشاه نبود.
امروز قرار نبود این درس را بدهیم، اما بعضی درسها تقدیرند؛ مثل انسانیت.»
به سمت تخته میرود. در سمت راست مینویسد «انسانیت»، در سمت چپ «قدرت»:
«سالها پیش، در دی ۱۴۰۴، مردم به خیابانها آمدند تا حقشان را بگیرند و عدالت را فریاد بزنند.
خیابانها پر از گاز اشکآور بود، صدای شلیک گلوله و نالههای مردم همه جا پیچیده بود.
بعضیها انتخاب کردند بزنند؛ قدرت را انتخاب کردند و جان خیلیها را گرفتند.
بعضیها انتخاب کردند نجات بدهند؛ پشت مردم باشند، حتی به قیمت از دست دادن جانشان.
و او… مردی بود که نمیدوید برای نجات خودش… میدوید برای نجات بقیه.»
یکی از بچهها میپرسد:
«خانم، اون قهرمان بود؟»
معلم با یاد آن روزها اشک در چشم دارد:
«او انسان بود.
و بعضی وقتها انسان بودن از قهرمان بودن سختتر است.»
و ادامه داد:
«چشمهایتان را ببندید… تصور کنید خیابانی پر از دود و گاز اشکآور،
صدای ناله و زجهها، مادر کنار جنازه فرزند…
او آنجا بود؛ مرد ناشناس هودی سفید.
آتشنشانی که کارش نجات جان مردم بود.
نه از روی اجبار، نه دستور… چون انسان بود.
پس بله، او قهرمان بود.»
روی تخته بزرگ مینویسد:
«شجاعت یعنی وقتی میتوانی بیتفاوت باشی، اما انتخاب کنی نباشی.»
یکی از بچهها آرام میگوید:
«خانم… آخرش چی شد؟»
نفس عمیقی میکشد:
«بعضی آدمها زودتر از بقیه کلاس زندگی را ترک میکنند، اما درسشان میماند.
او تبدیل شد به اسم، به نماد، به شجاعت؛
حمید مهدوی.»
زنگ خورد.
اما بچهها هنوز نشستهاند.
تخته پاک شد؟ نه.
نام او ماند. شجاعت ماند.
و درس امروز هرگز تمام نشد.
_غزلچشمی
294
قایم نشو دیگه فایده ای نداره
عکسات رو هم برا اطلاعات فرستادیم.
قبلش باید فکر میکردی به رفتارت
294
عرزشی عزیز،
داری سعی میکنی من و با چی بترسونی؟
ریپورت؟ تهدید؟ فحش؟ آمارمو دادن؟
اونم تو ناشناس؟😂
من یک نفرم.
اما
ما؛
میلیون ها نفریم.
صدای ما، صدای عدالت خاموش نمیشه.
هر اسم خط بخوره، هزار تا اسم تازه نوشته میشه.
این نسل نسلی نیست که بخوای بترسونیش. خاموش نمیشه. بلند تر برمیگرده.
ما کم نمیشیم، تکثیر میشیم.
صدای حقیقت خاموش نمیشه، فراگیر میشه.
حالا برو که موفق باشی
294
@TherealMohrez
بسیجی جیره خور پیدا کردم براتون
هم ریپورت شه هم بلاک کنین اکانتشو.
حواستون باشه ویو چنلش بالا نره خوشگلام💗
294
فکر کردید چهل هزار نفر و کشتید و تموم شد؟
مردم ترسیدند و سرکوب شدند؟
چهلم گذشت همه چی عادی شد؟
این نسل متوقف شد؟
پس اخبار دانشجوهارو دنبال کن هانی!
ما نسل «v» هستیم.
متوقف نمیشیم.
پیروزی از آن ماست.💅
294
اگه یک روز «جاوید نام» خواندند مرا،
بیصدا رهایم نکن.
شب ها را به مزار من بیا،
خاطرات و خنده هایمان را برایم به ارمغان بیاور،
و شاخه گلی رز کنار اسمم بگذار؛
به تعداد همان روزی که برای اولین بار بوسیدمت!
وقتی حسابمان تصفیه شد؛
وقتی آخرین گل را گذاشتی
و آخرین خاطره را گفتی
میآیم به خوابت...
و برای آخرین بار میبوسمت!
زین پس تو آزادی.
اما بدان
من همیشه بوی رز خواهم داد.
_غزلچشمی
294
_شمعهاشو کی فوت کنه مامان...؟
شمع هاش و با گلوله نتونستن خاموش کنن.
شمع میاریم، اما آرزو نمیکنیم؛
میترسیم باز آرزو کنیم و تو برنگردی.
شمعهاش و روشن نگه میداریم.
راهت و ادامه میدیم قهرمان!
روزی که کشور پیروز شد؛
میایم سر قبرت.
اون موقع شمعهاتو باهم فوت میکنیم و میگیم آرزوت برآورده شد پسر.
آزادی ایران مبارک.
_غزلچشمی
294
ماه روزه امده، زمین از خون سیراب است، سفره مادران سیاه است، خیابان ها بوی مرگ میدهد.
رمضان خونین!وجدانها خاموش!
سوالی دارم یا شیخ!
گفتند ماه بخشش، خونه این بچهها را چه کسی میبخشد؟
خوردن خرمایی که با خون جوانان خریده شده، حلال است؟
با آب وضو میگیرند، خون را با چه میشویند؟
صدای کدام اذان و صوت قرآن دل مادران غم دیده را آرام میکند؟
وضو را بیخیال یا شیخ، چیزی برای شستن حقیقت است؟
روزه میگیرید، خون هنوز خشک نشده.
اذان بگویید، صدای گلوله پژواک میشود.
دعا بخوانید، مادران زجه میزنند.
صلوات بشمارید، جاوید نام هارا میشماریم.
قرآن بخوانید، کودکان نام پدران رفته را فریاد میزنند.
یک ایران روزه دار است.
از خنده، از ارامش، از امنیت.
رمضان مبارک؟
به کدام وجدان...؟
با خون جوانان ما روزههایتان را باز کنید.
قبولتان باشد.
رمضان مبارک... اگر وجدانی مانده باشد.
_غزلچشمی
