ch
Feedback
غزل‌نامه‌

غزل‌نامه‌

关闭频道

«من غزل هستم، دختری که واژه‌ها از چشمانش متولد می‌شوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777

显示更多
未指定国家未指定类别
294
订阅者
无数据24 小时
-67 天
-2530 天
帖子存档
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد هم رونق سگان شما نیز بگذرد در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت این عوعو سگان شما نیز بگذرد

سقوط نزدیکه...

ما ایستاده‌ایم. برای من برای تو برای زن زندگی آزادی. برای اینکه فردا بدانند که دیروز تسلیم نشد. ما ایستاده‌ایم. از خون جوانان
ما ایستاده‌ایم. برای من برای تو برای زن زندگی آزادی. برای اینکه فردا بدانند که دیروز تسلیم نشد. ما ایستاده‌ایم. از خون جوانان ما لاله‌ میدمد. نیرو‌ها حرکت می‌کنند، ما اما ایستاده‌ایم. باشد که روزی بر روی جنازه‌های بی‌جانتان آواز آزادی سردهیم. حتی اگر تنها یک نفر تنها یک زن از ما نیز باقی بماند و روز آزادی، رقص کنان کیل بکشد کافیست. لباس های نو به تن کنید. تمرین رقص و شادی کنید؛ روزآزادی نزدیک است. پیروزی همین است که با شجاعت ایستادنمان را فریاد می‌زنیم. و گلوله‌ها و گاز اشک آور نتوانستند مارا بی‌نام کنند. حتی اگر فقط یک زن بماند تاریخ از گیسوان او دوباره نوشته میشود. روزی که با ترس بیدار نشویم، روز آزادی خواهد بود. و اگر بپرسند چرا ایستادید؟ می‌گوییم: « ما ایستاده‌ایم چون نشستن خیانت بود. ایستادیم برای زن زندگی آزادی!» _غزل‌چشمی

ایران من شکنجه گاه بیگناهان!
ایران من شکنجه گاه بیگناهان!

لختمون کردن بعد میگن پوششتون اسلامی نیست!

خیال مرا شانه میکنی؟ پریشان است …
خیال مرا شانه میکنی؟ پریشان است …

صدایش زدم. بی‌حرف نگاهم کرد. مکثی کوتاه… و رفت. مرا پشتِ خود جا گذاشت. رفت و من از حرکت جا ماندم. سکوت نام مرا صدا می‌زد. او دور شد و من نزدیکِ خودم فرو ریختم. آنجا میان تکه‌ها خودم را دیدم. این من بودم؟ از من چه مانده بود جز دلی شکسته و جگری خون شده ؟ جواب در سکوت جا ماند. من قبل از رفتنش، رفته بودم. حال اما کسی نمانده جز من و نبودنش. _غزل‌چشمی

دست‌ها.
دست‌ها.

اکه هنوز بهش فکر می‌کنی برگرد. انقدر بهش برگرد که ازش متنفر شی و دیگه بهش فکر نکنی

نمی‌خواهی از ذهن من بروی؟ من برگشتم… آری، فکر می‌کردم رفته‌ای، اما تو هنوز اینجایی؛ جایی در خاطراتم، همان گوشه‌ی ذهنم که نامش را «فراموشی» گذاشته بودم. ساعت سه‌ی صبح است و این فراموشی‌ها دیوانه‌ام کرده‌اند. همه خوابند و من، در خیالِ دو گویِ مشکی. شب‌ها صادق‌ترند؛ شاید به همین دلیل‌ چشم‌هایم زیباتر می‌بارند. من برگشتم. روزی که رفتم، از خیلی قبل‌تر رقص مرگ برایت کرده بودم با غزل‌های نخواستنی که سردادی. جانا… هنوز هم ساز می‌زنی؟ می‌خواستم بگویم که… نه، مهم نیست. بگذار ناتمام بمانم، از گفتنش ناتوانم. جانِ دلِ من! می‌دانم خواستنت زیادی‌ست، می‌دانم سهم من از تو فقط خاطرات است. اصلاً به من چه؟ بیا و این منطق را حالی کن. بابا منطق جان! دلبر کوچ کرد، لانه‌ای دیگر برگزید؛ بی‌خود پرهای خویش را نکن، آسمان خراب‌ است. جان و تنم! در کنارش می‌خندی؟ او چطور؟ از داشتنت شاد است؟ حرفی ندارم… دارم، بسیار. اما حیف و صد حیف که گفته‌اند با دهانِ پر، سخن نگو! چقدر لبخندهایش شبیه توست… من شبیه غم‌هایت بودم؟ او «آخ، تو شبِ یلدای منی» بود و من «ظهرِ عاشورا؟» اگر نه، من کجای تاریخِ دلت جا مانده‌ام؟ بی‌خیال، جانانکم. ساعت از سه گذشته. سؤال‌های مرا بی‌خیال؛ بعضی جواب‌ها هرگز نمی‌آیند. من برگشتم، اما نماندم. از من چیزی نماند، خاطرت ماند. و این بدترین نوعِ جاودانگی‌ست. _غزل‌چشمی

به سرخی دانه های انارقسم، دوستت دارم! یلدا را شب طولانی میکند، دلتنگی من را بودنت کمتر. وعده‌ی دوباره نزدیک بودنت، بوسه آخر شبمان... _غزل‌چشمی

میز را چیدم. همه‌چیز هست. باز هم چک می‌کنم. انار هست. شمع هست. لبو هست. لبخند هم هست؛ درست است نصفه‌نیمه است، اما هست. اما «جای خالیِ تو» از همه پُرتر است. انارها را دانه می‌کنم. سعی می‌کنم با شمردن دانه‌ها ذهنم را مشغول کنم، اما دقایق را می‌شمارم، نه انار را. لحظه‌های بدونِ تو را به یاد می‌آورم. نبودنت را از شمع می‌پرسم. با قطره‌ای اشک پاسخم را می‌دهد، و آن‌قدر به حالِ منِ تنها می‌گرید که تمام می‌شود. شمع آب شد… از من چه مانده؟ امشب هم نیامدی. نبودنت از یلدا هم کوتاه‌تر شده؛ کافی نیست؟ این سفره هم شاهدِ نیامدنت شد. اصلاً کاش «بودنت» هم جزو چک‌لیست بود. همه در انتظارِ صبح‌اند، من در انتظارِ تو. این شب شاید کوتاه شود، اما دلتنگیِ من نه. من ماندم و شبی که تمام شدن را بلد نیست، و شمعِ وجودم که هر روز آب می‌شود… یلدا تمام می‌شود، دلتنگیِ من نه. صبح می‌آید، اما تو… نه. شب کوتاه شد، دلتنگی قد کشید. شمع خاموش شد، و من بی‌تو ذره‌ذره جان دادم. بگذریم… یلدایت مبارک. _غزل‌چشمی

اینجا تمامِ حنجره‌ها لاف می‌زنند؛ هرگز کسی هرآنچه که می‌گفت، آن نبود...

🩶🤍
🩶🤍

قمار آخر توام نشسته‌ای مرا ببازی ؟!
قمار آخر توام نشسته‌ای مرا ببازی ؟!

صداهایی که می‌شنوید، صدایِ آدم‌هاییه که ازشون خواسته شده یک جمله به کسی که هيچوقت به دستش نیاوردن بگن. غزل‌نامه

Repost from N/a
+1
تولدت مبارکمون اسما🥹🩷