ch
Feedback
غزل‌نامه‌

غزل‌نامه‌

关闭频道

«من غزل هستم، دختری که واژه‌ها از چشمانش متولد می‌شوند.» ناشناسمون: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8969478777

显示更多
未指定国家未指定类别
293
订阅者
无数据24 小时
-67 天
-2530 天
帖子存档
دیدم دستاتو و گرفته بود...

دیدمش. در همان کافه همیشگی نشسته بود. پشت همان میز دنج همیشگی. با همان لبخند همیشگی که چال‌های گونه‌اش را به رخ می‌کشید. مثل همیشه دست راستش را به چانه‌اش تکیه داده بود و دست چپش روی میز بود... اما این بار، دستانش در دستان دختری بود. دختری که من نبودم. برایش شعر نجوا می‌کرد؛ شعری که مخاطبش من نبودم. به گونه‌ای می‌خندید که انگار تازه به او رسیده بود؛ از راهی که مقصدش من نبودم. اما... من برای او چه بودم؟ همین امروز صبح بود که می‌گفت: «فسقل‌خانوم، در جریانی که؟ تو خدای کوچیک منی.» حال چه اتفاقی افتاده؟ کافر گشته یا تغییر دین داده و خدای دیگری برگزیده؟ شاید هم دیگر فسقلی و توجیبیِ او نیستم. اما هرچه که هستم، دیوانه‌وار عاشقش هستم. به قول شاعر: «از دار دنیا فقط یک چیز دارم؛ دوستت.» صبر کن ببینم... اصلاً شاید او نیست. شاید این فقط یک شباهت است. قطعاً این فقط یک شباهت لعنتی است و او فقط یک پسر غریبه است که چهره‌اش شبیه اوست. مثل او لباس می‌پوشد، مثل او می‌خندد، مثل او حرف می‌زند و... خدای من... چقدر شبیه او «دوستت دارم» را بر زبان می‌آورد. این پسر غریبه که موهای دختر را مرتب می‌کند... مرد همیشه عاشق من است؟ کیسه‌های خرید از دستم می‌افتد و گوی شیشه‌ای که برایش خریده بودم، همراه با قلبم، هزار تکه می‌شود. صدای شکستن گوی شیشه‌ای او را متوجه حضورم می‌کند. به سمتم برمی‌گردد و بهت‌زده خیره نگاهم می‌کند. ناگهان به خودش می‌آید، دستان دختر را رها می‌کند و از جا برمی‌خیزد: «غزل!» جالب است... تا امروز صبح، من و او «ما» بودیم. اما حالا او، اوست و من، غزل. قدمی به عقب برمی‌دارم و آخرین غزل را به زبان می‌آورم؛ غزلِ خداحافظی: «هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت عمری که حرام تو شد ای عشق، حلالت.»
_غزل‌چشمی

_فاقد کپشن
_فاقد کپشن

کنار غزل‌های تو شب را به آرامی جا می‌گذارم، و در سکوتِ واژه‌هایت دل را از تپشِ دور، به ساحلِ نامت می‌سپارم. اگر اشک، نمکِ شعر است بگذار بر لبخندِ این سطرها بنشیند؛ شاید که از شوریِ نگاهت نانی شود برای گرسنگیِ دلِ من. من آمده‌ام تا در اتاقِ کم‌نورِ غزل‌هایت خوابِ ستاره‌ای را ببینم که هر شب از پلک‌های تو طلوع می‌کند. و اگر امشب جهان به قدرِ یک شعر کوچک شود، کافی‌ست تو بخوانی و من در صدای تو گم شوم.
_ارسالی شما عزیزان🥹🤍

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریادِ درد

لطفی در حقم کن؛ امشب را کنار غزل‌های من بخواب. بلکه شوری اشک روی شعرهایم تورا نمک‌گیر سازد.
_غزل‌چشمی

هنوزم عاشق لحضه‌ی دیدار چشاتم...

视频消息00:13

به یاد تمام دخترهایی از ما جسارت بیشتری داشتند و راه را برای فردا روشن کردند. روز شیر زنان و دختران جاوید نام مبارک🤍🖤

این منم. دختری که در اتوبوس خوابش برده است. کسی نمی‌داند من به خانه برمی‌گردم یا از خانه فرار می‌کنم. فقط می‌شود فهمید که در راهی نامعلوم، با مقصدی نامشخص، در آغوش خواب فرو رفته‌ام. اگر از خودم بپرسید، خواهم گفت: من خواب نیستم؛ من فقط خسته‌ام. خسته، مثل تمام دخترانی که خواستند زندگی کنند، حق انتخاب داشته باشند و کمی آزادانه‌تر نفس بکشند؛ اما در آخر، خوابی ابدی نصیبشان شد و نفس‌هایشان در گلو خاموش ماند. دخترانی که نامشان راهیِ تقویم شد و یاد و خاطره‌شان در ذهن مردم جاودانه. من در خوابم و شهر، چو رؤیا، از کنار پنجره اتوبوس می‌گذرد. می‌گذرد و می‌رود و من جا می‌مانم. آرزوهایم جا می‌مانند و غزل‌هایم را در ایستگاه قبلی جا می‌گذارم. و حال، پشت این پنجره گرفتارم. آیا راه فراری هست؟ آیا در ایستگاه بعد، آزادی انتظار مرا می‌کشد؟ یا قرار است در ایستگاه بعد، راننده مرا پیاده کند و پایان زندگی‌ام را اعلام کند؟ مانند تمام آن دخترانی که شجاعتشان از من بیشتر بود؛ گریختند، پنجره‌ها را شکستند و خواستار آزادی شدند. برای بعضی از دخترها، آزادی فقط یک کلمه نبود؛ بیشتر شبیه پنجره‌ای بود که می‌خواستند بازش کنند. بعضی‌هایشان پیش از آنکه نسیم از آن پنجره بگذرد، خودشان به خاطره تبدیل شدند. بعضی‌ها هم هنوز اسیرند. و حالا، هر بار که دختری را می‌بینم که در گوشه اتوبوس خوابش برده، بی‌اختیار به آن رؤیای ناتمام فکر می‌کنم. ایستگاه به آخر رسید. «غزل، بیدار شو. وقت بیدار شدن است.» چشم‌هایم را باز می‌کنم و به پنجره نگاه می‌کنم. پنجره‌ها برای تکیه دادن ساخته نشده‌اند؛ برای باز شدن‌اند. آرام از جا بلند می‌شوم و می‌ایستم. شاید آزادی ایستگاهی نباشد که کسی نامش را صدا بزند. شاید آزادی، همان لحظه‌ای باشد که دختری خسته چشم‌هایش را باز می‌کند، می‌ایستد و تصمیم می‌گیرد دیگر اسیر نماند.
_غزل‌چشمی

photo content

هی تویی که ده روز از سال روزته اما تو هیچ‌کدومش کادو نمی‌گیری، روزت مبارک🫠😂🤍

از رقص مرگ بر روی غزل‌هایم نفرت دارم!

شب‌ها به سختی نقاب از چهره برمی‌دارم... می‌دانی؟ زیر این نقاب‌ها نفس کشیدن دشوار است. غزل‌هایم در عمق چشمانم می‌جوشند، خود را به دیواره‌ی سکوت می‌کوبند، و ناگاه، بی‌تاب، از گوشه‌ی چشم می‌چکند. آه، ای غزل‌های غمگین من... چرا همیشه راه گونه‌ها را بلد می‌شوید؟ _غزل‌چشمی

_فاقد کپشن
_فاقد کپشن

میگن آدم عاشق حسود میشه.🫠🥲 شما به چی حسادت میکنید؟ https://t.me/ghzlname

شاید من زیادی عاشقتم...

اگه جای من بودی، حسودیت نمیشد؟
اگه جای من بودی، حسودیت نمیشد؟

پرونده شماره ۵۸۹ موضوع: مفقودی تاریخ: دو سال پیش نام مفقود: نگین خواجه‌سالاری + شما این پرونده را ثبت کردید، درسته؟ _ بله. + نسبت شما با فرد مفقود؟ _ نسبت من با او؟ هیچ! + یعنی؟ _ یعنی من برای او هیچ بودم و او... دین و دنیای من بود. تمام سهم من از این زندگی نفرین‌شده. + مشخصات ظاهری؟ _ صورت معمولی و گندم‌گونی داشت، با گونه‌های برجسته. چهره‌ای که همیشه لبخند می‌زد و خوشحالی در تمام آن عیان بود. چشم‌هایش... چشم‌هایش زیباترین کهربایی جهان بود. + آخرین بار کجا دیدیش؟ _ شهربازی. سوار چرخ‌وفلک شده بودیم. یک شب عاشقانه و معمولی. آن‌قدر معمولی که فکر می‌کردم هزاران شب دیگر هم کنار او خواهم داشت. + بعد چی شد؟ _ رفت! آن شب، سر همان کوچه همیشگی، او را پیاده کردم و او با لبخندی غریب رفت. رفت و دیگر برنگشت. + چیزی از رفتن نگفت؟ _ نه! اما لبخندش بوی خداحافظی می‌داد. خنده‌اش مصنوعی بود. چشم‌هایش آهنگی ایتالیایی را فریاد می‌زد. + کدام؟ _ بلا چاو. + فکر می‌کنید الان کجاست؟ _ توی قلبم، ذهنم، افکارم، گوشه‌به‌گوشه خاطراتم، توی عطر گل لیلیوم، توی خیابان‌های شهر؛ در تمام وجود من حک شده. + چرا بعد از دو سال پرونده را پیگیری می‌کنید؟ _ او می‌آید. من را تنها نمی‌گذارد. مگر نه، جناب سروان؟ او می‌آید... آره، می‌آید. + من این پرونده را مختومه اعلام می‌کنم. _ چرا؟ + چون فرد مورد نظر گم نشده. _ پس کی گم شده؟ + شما!
_غزل‌چشمی