یادداشتهاییکجادوگـر
前往频道在 Telegram
723
订阅者
+324 小时
+137 天
+15130 天
帖子存档
امروز بدترین حس رو تویِ مدرسه تجربه کردم ، وقتی که جلسه بود و همه بچها با دیدنِ مامان شون اونارو بغل میکردن یادِ روزایی افتادم که منم این چیزا رو تجربه کردم ولی دیگه از این به بعد موقع هایی که جلسه میشه نمیتونم با ذوق پشت در منتظر مامانم وایستم و وقتی که اومد بغلش کنم .. فقط میتونم با حسرت به بقیه نگاه کنم🙂..
میدونم تو کنارمی ، میدونم همه گریه هامو میبینی ، میدونم که باهام حرف میزنی اما ..
من زیادی دلتنگتم ، شیش روزِ که رفتی زیرِ خاک و جز عکسات و یادگاری هات چیزی برام نمونده .. تو مثل آدمای دیگه که رفتن نیستی ، تو هیچوقت برنمیگردی یا دیگه نفس نمیکشی و توی یه خواب حبس ابد خوردی :))
شاید بگن دیوونه ام یا هر چیز دیگه اما من میخوام منتظر تویی بمونم که هیچ راهی برایِ برگشتت وجود نداره ، شاید یه روز یه جا دوباره عطر تنتو حس کردم قشنگترین مامانِ دنیا🫠🖤..
