یادداشتهاییکجادوگـر
前往频道在 Telegram
706
订阅者
-224 小时
-127 天
+13530 天
帖子存档
درسته از تموم شدنِ فصل اول دریا طغیان میکند ناراحتم چون تا بعد از تابستون نمیاد ولی بیشتر از اینکه قرار نیست غضب تو فصل جدید باشه ناراحتم
در آن روز ها قلعهی آقایِ مگوریوم بود و ما نظافتچی بیش نبودیم،اما هر روز در حالی که زنگِ صبحگاهی به صدا درمیآمد خاکِ عکس هایِ یادگاری روی میزِ خاطرات را پاک میکردیم و صدایِ خنده هایمان در قلعه میپیچید،آقایِ مگوریوم بند بندِ انگشتانش رویِ کلاویه هایِ آن پیانویِ رنگ و رو رفته میرقصیدند ، ما نگاهش میکردیم و آهنگی آشنا را که سال ها قبل آقایِ مگوریوم در جوانی اش میخواند زیرِ لب زمزمه میکردیم و هرشب زیرِ درخت بیدِ مجنون که در حیاطِ قلعه قرار داشت دراز میکشیدم و ستاره هایِ روشن را تک به تک میشمردیم.🕯
یک روز عصر درحالی که خورشید کم کم پشتِ کوه ها میرود،پلیورم را میپوشم و با دوچرخهی آبی رنگم به خانه ی آقا و خانم واتسیت که در کنارِ فانوسِ دریایی آن طرفِ جزیره قرار دارد میروم تا ' دربارهی گنجِ زیرِ اقیانوس و ماجراجویی بینِ درخت هایِ آمازون ' در حالی که قهوهی تلخ مینوشیم صحبت کنیم.
