یادداشتهاییکجادوگـر
前往频道在 Telegram
720
订阅者
+1624 小时
+77 天
+15130 天
帖子存档
هروقت دلت برایِ ماجراجویی بینِ درخت های آمازون تنگ شد برام نامه بنویس،من همیشه با کیفی پر از کرانچی و لیموناد به همراه دوچرخهی آبی رنگم آمادهام.
من میتونم ماشینِ آبی پرنده ی بابامو با داداشام بدزدم تا بیام و تورو از توی اتاقی که خاله و شوهرخالت توش زندانیت کردن نجات بدم ولی تو اونقدر نرد نیستی که اینو متوجه بشی
Repost from N/a
اگر روزی به دیدار روحی معدنچی در کلبهی جنگلی قدیمیِ عمه فلورانس رفتی، سلام من را به او برسان.🧌
امروز چشامو بستم و تصور کردم مامانم پیشمه،این تصور خیلی واقعی بود یجوری که انگار میتونستم بدنشو لمس کنم ولی کاش به جای تصور کنارم داشتمش...
دلم برای اون ورژنم که عاشق چیزای ترسناک بود تنگ شده،واقعا اون ورژن دوست داشتنی بود،همیشه دنبالِ فیلمای ترسناک،داستانای ترسناک و پرونده های جنایی ولی الان نه ماه شده که دیگه از محتوای ترسناک دست کشیدم و این واقعا ناراحت کننده است.
داشتم فکر میکردم که هیچ جادویی وجود نداره،هیچ خرگوشی نیست که منو به سرزمین عجایب ببره،هیچ خوناشامی نیست که دنیارو برام عجیب تر کنه،چارلی و کارخونه شکلات سازی وجود ندارن،اسباب بازیام هیچوقت در نبود من حرف نمیزنن،هیچ در مخفی پشتِ کمدم وجود نداره،فرشته ی نجاتم به دیدنم نمیاد تا همه چیو درست کنه...متاسفانه این دنیایِ واقعیه :)🕰
