نوشین شادفام
前往频道在 Telegram
روز نوشتههای من @Shadfam حرف یا گفتنی داشتید👆 لینک ناشناس من https://t.me/BoldChat_Bot?start=sec-iejijaefji
显示更多未指定国家未指定类别
315
订阅者
无数据24 小时
-37 天
+830 天
帖子存档
315
اگر روزی آزادی را بهدست آوردید
از من هم یاد کنید.
از منی یاد کنید که جسماً نمرد؛
ولی روحاً هزار بار طعم مرگ را چشید.
اگر در خیابانها قدم میزنید
مرا به یاد آر
که چقدر دلتنگ قدم زدن در خیابانها بودم.
اگر آزاد بودی، مرا یاد کن؛
دختری که عاشق درس بود،
ولی به جرم دختر بودن
قلم و کتاب برایش ممنوع شد.
خندههای جامانده در گلو دارم،
تو که آزاد شدی، بلند بخند
شاید طنین صدای مرا هم
از میان کوههای پامیرِ بدخشان
و بابایِ سربلند بشنوی.
مرا یاد کن
که برای آمدن روز آزادی
چقدر تلاش کردم و نوشتم؛
قلم از من گریزان شد و کاغذ حیران،
و چقدر دوست داشتم
انتخاب زندگی دست خودم باشد.
اگر آزاد بودی
و به تماشای سیل زیباییهای افغانستان رفتی،
جای مرا بگذار
یک چوکی خالی…
از کابل آغاز کن؛
در کوچههای خرابات قدم بزن،
مرادخانی را ببین
و یاد از رهنورد زریاب کن.
آه گلنار و آیینه…
چه زیبا نوشتی، زریاب!
از میدان وردک بگذر،
به دشتهایش سلام بده،
کنار شاهدوشمشیره
میان کبوتران آزاد
مرا تصور کن.
در تپههای گلغندی پروان
رهایم کن،
سپس مرا از بغلان و کندز بگیر
و به سوی بدخشان ببر؛
شهر لعلهای سرخ،
شهر اصالت و فرهنگ
و مردم پاک و سادهدل.
اگر عمری مرا بود
به جهیلِ شیوا خواهم رفت
و به یاد رمان «لعل بدخش»
ایروا!
که ترکیب نامِ
ایرج و شیوا!
آنجا به تماشا خواهم نشست.
آه آمو!
کاش میتوانستی
با این آب، خاطرات بدِ سرزمین را بشویی؛
کوههایت چقدر اشک بریزند…
همه اشکهایت را آبشار تعبیر میکنند
ولی من میدانم
این همه، درد و اشک است.
از بدخشان به نورستان و کنر برو،
سپس پکتیا و پکتیکا،
خوست و لغمان…
دلم از اینجا کنده نمیشود؛
اما اگر آزاد بودی
مرا هم با خود ببر.
به بامیان برو؛
کنار بند امیر
در کافهی زینب
مرا خواهی دید
با گیلاسی قهوه
و کتاب «بادبادکباز» در دست.
آه… آنجا که میگوید:
«برای تو هزار بار…»
به هرات برویم،
مهد علم و فرهنگ،
دیار خواجه عبدالله انصاری.
از غور بگذر
که هنوز منارِ جام ایستاده است.
در غزنی
به جاغوری برویم؛
نمیدانم چگونه است
اما خالی از لذت نیست.
سپس راهی شمال شو؛
به فاریاب و جوزجان،
دیار مولانا،
که هنوز هم دختران
در دشتهای شادیان
مثنوی و معنوی میخوانند.
و اگر به غرب رفتی
به فراه و نیمروز سر بزن؛
یادی از رمان «سرزمین جمیله» کن.
در جنوب
هلمند، ارزگان و قندهار را ببین؛
سرزمینی خسته
اما ایستاده.
و اگر آزاد بودی
مرا صدا کن…
شاید هنوز روح سرگردانم
در این خاک باشد.
دختری را به یاد آر
که جرمش دختر بودن،
درس خواندن
و آزاد زیستن بود.
آه آزادی!
من آزادی را برای زیستن میخواستم،
چون خدا مرا آزاد آفریده بود.
آزادی برای همهچیز و همهکس،
نه برای بیدینی؛
چون آنان نمیدانستند
من دین را
به اندازهی جانم دوست داشتم.
و مرا به یاد آر؛
دختری که خود را ققنوس میخواند
اما دیگر از خاکستر برنخاست…
او برای خود نجنگید،
برای نسلی جنگید
که مادرانِ فردا بودند؛
برای نسلی
که هرگز سزاوار این تلخی نبود.
✍️مدینه فرامرز
315
اینکه نمیتونم همزمان، قناد، نقاش، عکاس باشم و در کنارِ کافهام، کتابفروشی وگلفروشی هم داشته باشم
عمیقاً ناراحتم میکنه.
315
65 سالش است و تنها زندگی میکند چهار پسر دارد که تمام شان در اروپا و استرالیا هست گاو گوسفند های زیادی دارد صبح تا شب کار می کند و در تمام روستا به مادر امین مشهور است سوادی ندارد ولی تمام سیاست مدارها را از هر مردی روستا بهتر میشناسد
حویلی بزرگی دارد و وسط حویلی اش درخت توت پیری هم هست دیروز که از کنار حویلی اش رد میشودم دیدم پا رو پا انداخته و همانطور که گیلاس چای سبزی هم در کنار بود از رادیو یکی از آهنگ های قدیمی احمد ظاهر پخش میشود و آرامش خانه اش تمام روستا را بند انداخته بود..
315
در این فکر بودم که روزی یک کانال خصوصی بسازم، دوستان نزدیک و دور خود را دعوت کنم و آنچه واقعا در زندگیام بر من گذشته را برایشان بازگو کنم؛ شاید کمی انزوا و غم مرا درک کنند.
315
هیچ چیز راحتم نمیکند.
نه دریا، نه آفتاب، نه درختها، نه آدمها، نه فیلمها، نه لباسهایی که تازه خریدهام.
نمیدانم چه کار کنم.
بروم و سرم را به درختها بکوبم.
داد بزنم. گریه کنم. نمیدانم.
315
چه سیارهی کسلکنندهای؛ نه دایناسوری، نه اژدهایی، نه خونآشامی.....
تا چشم کار میکند، فقط زنان زن فروش و مردان هوسباز و بلاتکلیف!
315
خب بچا سوالاتی خبی بود
شب تان خش..
فردا ساعت شش نیم درس دارم باید بخابم بقیه باشه برای یک وقت دیگه.
315
معلومه هیچکدام..
ما باید با واقعیت ها زندگی خودیمان تا جایی را کنار بیایم و در دنیایی واقعیت زندگی کنیم نه در دنیایی فیلم هایی ترکی و هندی و...
و خوشخبتی ره باید خودیمان بسازیم کسی برای مان سوغات نمیاره خوشبختی.. یا منتظر کسی نباشیم که خوشبختی را باند پیج کرده و دو دستی تقدیم مان کند.
315
زینب اگر دو انتخاب داشتی باشی
اول: زنده گی تنهای همرای فقط خودت تا آخر عمر بدون ازدواج و تشکیل دادن خانواده ولی آنقدر امکانات داشته باشی به اطراف دنیا سفر کنی.
دوم: ازدواج با مرد که مورد رویاهات و زنده کی عیدعال و معمولی با عشق و محبت البته در یک جای مملو از آزادی.
کدام را انتخاب می کنی؟
