"پُرگویی های میانِ جادو"
前往频道在 Telegram
https://t.me/+Zz54Bxp7s89kZTI0 پناهگاه امنی باشد برای من، تو، خیالمان📖 راه ارتباطی : @Theoldradiobotbot
显示更多未指定国家未指定类别
191
订阅者
-224 小时
-27 天
-1730 天
帖子存档
خواب میآید و در چشم نمییابد راه،
یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال...(:
- ابتهاج
گُفتَندکِاَزلَبانِاوغافِلشو
ماهِرَمِضاناَستکَمیعاقِلشو
میبوسَمواَزکَسینَدارَمتَرسی
اِیروزه،اَگَرمُعتَرِضیباطِلشو
شاید باورتون نشه ولی مایکل جکسون برای خوندن این آهنگ مجبور شد با مافیا محلی یه شهر( یادم نمیاد دقیقا کجا) همکاری کنه و موزیک ویدئو خیلی خفنی داره برای اطلاعات بیشتر و کامل تر حتما سرچ کنید❤️
0:44
Skinhead
deadhead
everybody gone bad
Situation
aggravation
everybody, allegation
In the suite
on the news
everybody, dog food
Bang-bang
shock dead
everybody's gone mad
All I wanna say is that they don't really care about us
All I wanna say is that they don't really care about us !!
پیوتر ایوانویچ، او را از دانشکده حقوق میشناخت و خود را مدیون او میشمرد. سر ناهار خبر درگذشت ایوان ایلیچ را به همسرش داد و به او گفت که امکان انتقال برادر او به حوزه اداری خودش بیشتر شده است و استراحت نکرده فراک پوشید و به خانه ایوان ایلیچ رفت. یک کالسکه و دو درشکه جلو در خانه ایوان ایلیچ ایستاده بود. پایین، در رختکن خانه، کنار جارچی در تابوت آراسته به طاق شالی از گلابتون درخشان و مزین به ملیله و منگوله به دیوار وا داشته شده بود. دو بانوی سیاه پوش داشتند پالتوی پوست خود را درمی آوردند. یکی از آنها خواهر ایوان ایلیچ بود، که او میشناخت و آن یکی ناشناس بود. شوارتز¹ دوست پیوتر ایوانویچ که داشت پایین می آمد چون از بالای پله ها او را دید که وارد می شود ایستاد و سری جنباند و چشمکی به او زد. مثل این بود که می خواهد بگوید: «این ایوان ایلیچ هم که کار را خراب کرد! ولی ما حواسمان جمع است و دم به تله نمی دهیم.» هیئت شوارتز با آن گونه ریش های انگلیسی وار و اندام لاغر آراسته در فراکش مثل همیشه متین و برازنده بود و این متانت که همیشه با شوخ چشمی و رفتار شیطنت بار او منافات داشت اینجا کیفیتی جذاب و نمکین به او می بخشید. این احساس پیوتر ایوانویچ بود. پیوتر ایوانویچ از سر احترام به دو بانو راه داد تا جلو بروند و به دنبال آنها آهسته به طرف پلکان پیش رفت. شوارتز از پایین آمدن منصرف شد و نیمه راه ایستاد. پیوتر ایوانویچ علت ماندن او را فهمید. پیدا بود که می خواهد با او
((دکترها که مرضش را نمیتوانستند تشخیص بدهند. گیرم تشخیص میدادند ولی هر یک تشخیصی دیگر! با این حال آخرین بار که دیدمش به نظرم آمد که خوب خواهد شد!))
((ولی من از عید دیگر به دیدنش نرفته بودم همه اش تصمیم داشتم بروم و
نمی شد.))
«ببینم، چیزدار بود؟))
((مثل این که زنش چیزکی .دارد اما نه آن قدر که به حساب آید ))
«بله، باید رفت دیدنشان ولی خانه شان خیلی دور است!))
((البته از شما دور است خانه ی کی به شما نزدیک است؟))
پیوتر ایوانویچ لبخندی به روی شبک زد و گفت: «این دوست ما نمی تواند بر خود هموار کند که من آن طرف رود مینشینم .))و از دوری مسافت در شهر صحبت کنان به تالار دادگاه برگشتند.
تغییر و تبدیلاتی که به احتمال به دنبال این مرگ در دستگاه دادگستری صورت میگرفت ذهن همه را به خود مشغول میداشت. اما علاوه براین افکار همان فکر مرگ یک دوست نزدیک در دل دوستانی که این خبر را می شنیدند، طبق معمول احساس شادی خاصی پدید می آورد. خوشحالی از این که او مرد و من نمردم
همه پیش خود میگفتند یا حس میکردند(( عجب! او مرد، ولی من زنده ماندم.)) اما آشنایان نزدیک ایوان ایلیچ یا به اصطلاح دوستان صمیمی اش ناخواسته به این هم فکر میکردند که حالا آداب دانی ایجاب میکند که در مراسم مذهبی موت شرکت کنند و برای ابراز همدردی به دیدار همسر آن
مرحوم بروند و این کارها همه شاق و بسیار ملال آور بود.
از همه نزدیک تر به او فیودور واسیلی یویچ و پیوتر ایوانویچ بودند.
بچه ها اگه فک میکنید زندگی تون بهمریخته حال و حوصله چیزی رو ندارین نمیتونید با دوستاتون ارتباط برقرار کنید ، میتونم یک فیلم بهتون پیشنهاد کنم اسم فیلم اینه: صدای منو دنبال کن .
شاید یکم آبکی باشه ولی فضا و حس حالش و دیالوگ ها میتونن به شما کمک کنن امیدوارم ببینید و لذت ببرید
امروز که زندهای، زندگی کن. فردا خواهی مرد، همانطور که یک ساعت پیش بایست مرده باشی. وقتی که سراسر زندگیات در برابر ابدیت لحظهای بیش نیست، چه جای آن است که خود را عذاب دهی؟
جنگ و صلح←لئو تولستوی
0:23
She said she didn't have no man
Raised the kids the very best she can (she was lovin' me)
She told me she was all alone
Said: I don't, she didn't have no phone (she was wantin' me)
She said just to give her a page
Fifty-nine was the code she gave (she was lovin' me)
She'd lied to you, lied to me
'Cause she was lovin' me, lovin' me, yeah
گالاوینا¹ با اندوه عمیق درگذشت شوهر عزیز خود ایوان ایلیچ گالاوین عضو دیوان عالی استیناف را در تاریخ چهارم فوریهی ۱۸۸۲ به اطلاع خویشان و آشنایان میرساند تشییع جنازه روز جمعه ساعت یک بعد از ظهر صورت خواهد گرفت.
ایوان ایلیچ همکار آنها بود و همه دوستش داشتند. از چند هفته ی پیش بیمار شده بود و میگفتند که از این بستر برنخواهد خاست. البته همچنان در سمتش باقی بود، اما همه فکر میکردند که در صورت فوت او ممکن است الكسي يف² " جای او را بگیرد و سمت الکسی یف نصيب وينيكف³ يا شتابل⁴ بشود. به این ترتیب هر یک از آقایان حاضر در اتاق به شنیدن خبر مرگ دوست خود در فکر بودند که این پیشامد چه نتیجه ای ممکن است در تغییر سمت یا ارتقا مقام خود یا آشنایانشان داشته باشد.
فیودور واسیلی یویچ با خود میگفت حالا سمت شتابل یا وینیکف به من می رسد و عده اش را مدتهاست به من داده اند. این ارتقای مقام برای من هشتصد روبل اضافه حقوق همراه دارد به علاوه ی فوق العاده ی هزینه ی دبیرخانه!»
پیوتر ایوانویچ فکر میکرد حالا باید برای انتقال برادرزنم از کالوگاه⁵ اقدام کنم زنم از این انتقال خیلی خوشحال می شود. دیگر نمی تواند بگوید
که هیچ کاری برای کسانش نمیکنم... پیوتر ایوانویچ به صدای بلند :گفت من میدانستم که از این بیماری جان
به در نخواهد برد. خیلی حیف شد
حالا واقعاً چه اش بود؟
1. Golovina 4. Chtabel
3. Vinnikov
2. Alexeyev
5. Kalouga
یک:
در عمارت بزرگ دادگستری، هنگام رسیدگی به دعوای خانوادهی ملوینسکی۱ دادستان و اعضای دادگاه طی زمان تعطیل جلسه برای تنفس در اتاق ایوان یگوروویچ شبک۲ گرد آمده بودند و بحث به پروندهی پرسروصدای کراسوسکی۳ کشیده بود. فیودور واسیلییویچ با حرارت بسیار میکوشید ثابت کند که دادگاه صلاحیت رسیدگی به این پرونده را ندارد و ایوان یگوروویچ سر حرف خود پافشاری میکرد که دارد. اما پیوتر ایوانویچ که از ابتدا به بحث وارد نشده بود توجهی به آنچه میگفتند نداشت و سر خود را به خبرنامهای که تازه آورده بودند گرم کرده بود.
گفت: «آقایان ایوان ایلیچ هم مرد.»
«چه حرفها! راست میگویید؟»
خبرنامه را که هنوز خشک نشده بود و بوی مرکب میداد به فیودور واسیلییویچ داد و گفت: «بفرمایید خودتان بخوانید!»
خبر زیر در حاشیهای سیاهی چاپ شده بود: «پراسکوویا فیودورونا»
1. Melvinski
2. Yegorovitch Chebek
3. Krasovski
وقتی کتاب مرگ ایوان ایلیچ رو خوندم خیلی چیزا ازش یاد گرفتم که واسم مفید بود و باعث شد خیلی چیزا رو حس و درک کنم.
یک ایده ای به ذهنم رسید که، شاید همه نتونن کتاب تهیه کنن یا هستن افرادی که با پی دی اف و متن تو گوشی راحت ترن پس روزی دو صفحه تایپی از این کتاب رو واستون داخل چنل میزارم اگه دوست داشتید مطالعه کنید❤️
عزیزا این حرف که کسایی که باهوشند به جایی میرسند صحت نداره همیشه بودن کسایی که با تلاش و کوشش به جایی رسیدن و خیلی موفق تر از آدم های باهوش هستن خودتونو دست کم نگیرین اگه خواسته ی شما اینه که هسته زمینو رو بشکافین، حتما این کارو بکنید ✅
