𝔽𝕂 𝔽𝕚𝕔𝕥𝕚𝕠𝕟 𝕎𝕠𝕣𝕝𝕕(ƁŁ)
前往频道在 Telegram
اینجا میتونی توی دنیای تخیلاتت زندگی کنی؛ دنیایی از فیک های سرگرم کننده و متفاوت از فرستخائو🐈⬛🫶🏼🐈 🪷پیام ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=7025293666 🪷 چنل اصلی : https://t.me/D2SHCrIMau9mMTM8 🪷 چنل محافظ : https://t.me/FirstKhaoWorld
显示更多未指定国家未指定类别
316
订阅者
+424 小时
+127 天
+2730 天
帖子存档
🤍 فن فیک: قتل خیابان بیست و یکم
🌑ژانر: رومنس؛ جنایی
🖤 کاپل: فرست خاتانگ
💿 پارت: هشتم
🕰روز آپ: جمعه ها
🪶 نویسنده: حیات (ناشناس)
خلاصه: سال 2015، بانکوک، تایلند...در یکی از شبهای معمولی، زنی با مرکز فوریتهای پلیس تماس گرفت و از پیدا شدن یک جسد خبر داد، وقتی مأموران به محل رسیدند، با صحنهای روبهرو شدند که حتی برای باتجربهترین افسرهای پروندههای جنایی هم غیرعادی بود، جسد مرد جوانی به شکل فجیعی مثله شده بود و هیچ نشانهای از قاتل در اطراف دیده نمیشد، در نگاه اول، همهچیز ساده به نظر میرسید؛ یک قتل وحشیانه و یک قاتل که باید پیدا میشد،اما با شروع تحقیقات، مشخص شد این جسد فقط یک قربانی نیست... کلید ورود به رازهاییست که خیلیها برای پنهان نگه داشتنشان حاضرند هر کاری بکنندبرای خواندن پارت هشتم کلیک کنید
#Fiction #FirstKhao #Murderon21stStreet
Repost from 𝗍𝗁𝖾 𝖿𝗈x
این پیام رو فور کنید یک پست کوتاه مشخص کنید .
ازتون فور کنم +۵۰ ویو تقدیم کنم
جوین باشیدلیمیت سین +۱۰
🤍 FanFic: Asymmetrical Ash 🫧 Cuple: Firstkhao 🪽 part: 15 ☁️ Genre: Historical, War, Romance and smut 💭 Writer: Tenko (Unknow) 🌟 TAP HERE TO READ Part15 🌟 🐦🔥 Wattpad Link
#Fiction #FirstKhao #Firstkhaotung #AsymmetricalAsh #Tenko
Repost from N/a
🫐 چنل های مورد علاقه ی هر فوجوشی 💖
🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩
😭 ویلیاماست 🤩 You Maniac
➖➖➖➖➖➖➖
😭 پک بی ال 🤩 Bl Edit
➖➖➖➖➖➖➖
😭 فیک بی ال 🤩 Bl Fiction
➖➖➖➖➖➖➖
😭 جاس گاوین 🤩 Round one
➖➖➖➖➖➖➖
😭 فیک بی ال 🤩 Fiction
➖➖➖➖➖➖➖
😭 تیتی پور 🤩 TeeTeePor
➖➖➖➖➖➖➖
😭 کاپلهای بی ال 🤩 Thai bl
➖➖➖➖➖➖➖
😭 جونگ دانگ 🤩 Joongdunk
➖➖➖➖➖➖➖
😭 یون یی 🤩 ToMyShore
✈️ برای شرکت در تبادلات ساوادی لینک چنلتون رو به ناشناس بفرستید.
دوستان هرکی بخش مورد علاقه ی خودم از این پارت رو کامنت کنه یکی از سوالاش راجع به داستان رو جواب میدم ☝️🏻🤍
راهنمایی: دیالوگ نیست سکانسه
حاوی اسپویل بعد خوندن پارت چک بشه موافقین تا برگشت فرست پارتای طولانی تر بدیم؟
🤍 FanFic: Asymmetrical Ash 🫧 Cuple: Firstkhao 🪽 part: 14 ☁️ Genre: Historical, War, Romance and smut 💭 Writer: Tenko (Unknow) 🌟 TAP HERE TO READ Part14 🌟 🐦🔥 Wattpad Link
#Fiction #FirstKhao #Firstkhaotung #AsymmetricalAsh #Tenko
همگی عالی بودید تک تک متن هایی که فرستادید واقعا عالی و احساسی بودن همگی از نظر من برنده هستن ولی این متن طبق آرای ریکت ها انتخاب شد🫶✨
اینم چنلشون اگه بخواید باهاش بیشتر آشنا بشید❤️
https://t.me/fujinwriter
Repost from آبـــے🪷؛
رفتی و انگار هیچ اتفاق مهمی نیفتاده؛ ساعت همانطور جلو رفت، مردم خریدشان را کردند، اتوبوسها آمدند و رفتند و من حتی چند بار وسط روز خندیدم. فقط یک جای نامعلومی از روز، همیشه خالی ماند؛ جایی که قبلاً تو بودی و حالا نمیدانم باید با آن چه کار کنم. عجیبترش این است که دلم برای خودِ رفتنت تنگ نمیشود، برای چیزهایی تنگ میشود که دیگر بعد از تو اتفاق نمیافتند؛ برای حرفی که قرار بود بزنیم، چایی که قرار بود با هم بخوریم، یا حتی آن بعداً هایی که فکر میکردیم واقعاً میرسند.شاید آدمها وقتی میروند، چیزی را با خودشان نمیبرند؛ فقط بعضی احتمالها را با خودشان میبرند. احتمالِ اینکه یک روز دوباره همانطور بخندی، همانطور حرف بزنی، یا بیهوا بگویی بیا از اول. من ماندهام با زندگیای که هنوز ادامه دارد و با چندین اگر که هیچکدام قرار نیست جواب بگیرند. راستش دیگر منتظر برگشتنت نیستم؛ فقط هنوز گاهی نمیفهمم چطور کسی میتواند یک روز اینهمه نزدیک باشد و چند وقت بعد، تبدیل شود به کسی که حتی نمیدانی باید دربارهاش با فعلِ گذشته حرف بزنی یا نه.
دوستای قشنگم تمامی متن های قشنگمون فور شدن فقط چنتا چنل خصوصی بودن که فور زده بودن و من بهشون دسترسی نداشتم اگه این پیامو دیدن لطفا متنشونو برام بفرستن🫶
خب حالا دیگه وقت اینه که متن ها رو یکی یکی بخونید و به اونی که بیشتر تحت تاثیر قرارتون داد ریکت بدید🥰❤️✨
رفتی و انگار نیمی قلبم را بردی
قلبی که به تو داده بودم؛ قلبی که به شوق تو میتپید حالا فقط برای زنده بودن میتپد
کاش تمامش را میبردی من دیگر زندگی را بی تو نمیخواهم
رفتی و انگار با یه نخ نامرئی به من وصل بودی. منم افتادم، شناور شدم و موندم. روزها، ماهها، فصلها گذشت؛ نه به زمین رسیدم، نه به آسمون برگشتم.
گفته بودم من به دیدنت میام، ولی قرار نبود سنگ قبر بینمون اندازهی دو جهان فاصله بندازه.
الوعده وفا؟ من اومدم و تو... نبودی.
رفتی و انگار یه تیکه ای از من رو هم با خودتت بردی ، تکه ای از منِ بی روح خسته و تاریک که با وجود روشنایی تو برخواسته بود تا به چیزی پی ببرد که قبل آمدن تو آن را بلد نبود چیزی که قبل تو برایش معنی نداشت کلمه ای ناچیز "عشق" که فقط برایش یک چیز پوچ و تو خالی بود و اعتقادی بهش نداشت .
حالا که تو رفتی و انگار اون چیزی که بخاطر تو بیدار شده بود دیگر وجود ندارد از آن آدم فقط یک جسم بیجان با هزاران خورده شکسته های قلبش مونده ، تو رفتی و دیگر چیزی برای امید داشتن ، ذوق قبل گفتن چیزی ، عشقی بی حد و مرز و خندیدن واقعی در آن آدم وجود ندارد .
حالا که تو رفتی و دیگر نمیایی این را بدان که بعد تو دیگر آن آدم مرد شکست و تیکه تیکه شد ولی جوری فراموشت خواهم کرد که انگار رنگی از تو در زندگیام وجود نداشت .
-میران
رفتی و انگار که هرگز نبودی...
هرگز در کنارم نخندیدی و گریه نکردی، نفس نکشیدی و نبودی...
چرا پاهایم میلرزنند؟...
چرا صورتم خیس و صدای گریه های خودم را میشنوم؟
مگر چه شده؟
تو رفتی...رفتی...فقط همین.
مگر که بودی...
من که بارها ازارت دادم،زخمی ات کردم،از خودم روندمت و پست زدم...من...من که از تو متنفر بودم.
پس چه شده؟
چرا رفتنت انقدر دردناک است...
نفسم بالا نمی امد...
به تو نگاه میکنم که صورتت سفید و سرد است، خوابیده ای، ارام،ساکت، نگاهم نمیکنی...
از نگاهت متنفر بودم، همیشه...
از اینکه چشمان عسلی ات انقدر با محبت تماشایم میکنند گویی عزیزترینت هستم...
اما چرا حالا که پلک هایت بسته است با بند بند وجودم به التماس افتاده ام...که دوباره نگاهم کنی...
روی دوزانو افتادم، روی خاکی که گرمایش ازتن یخ کرده ات بیشتر است...
لباسم را در می اوردم و دور تو میپیچم...گرم نمیشوی...
در اغوشت میگیرم...سفت...با تمام وجود...اما باز هم سردی...
به التماس می افتم، منی که هرروز تورا نفرین میکردم، اشک میریزم...منی که همیشه اشک هایت را سرازیر میکردم...اما جوابم را نمیدهی..ساکتی...یادم امد...یادم امد که خودم به تو گفتم ارزو میکنم هرگز دوباره صدایت را نشنوم...تو گوش کردی...همیشه به حرف هایم گوش میکردی...
رفتی و انگار...
خانه از همان شب بوی مرگ گرفت؛
بوی گلهای مانده در گلدان، پردههای خیس از باران و لیوانی که هنوز روی میز مانده بود، من تماشایت کردم که آرامآرام از این دنیا فاصله میگیری،بیآنکه حتی برای یک لحظه بفهمی،آخرین کسی که به او اعتماد کردی،همان کسی بود که پایان تو را نوشته بود، عجیب نیست؟
حالا همه میگویند جای خالیات خانه را سرد کرده؛اما من میدانم سرمای واقعی از همان شبی شروع شد که چشمهایت برای آخرین بار روی من ماند رفتی و انگار چیزی در من هم خاموش شد؛نه عشق،
نه دلتنگی...
فقط آن بخش کوچکی که هنوز میتوانست برای زنده ماندنت اهمیت قائل شود و من هنوز همانجا مینشینم،کنار پنجره،
در تاریکی و به این فکر میکنم که چقدر ساده بود، حذف کردن کسی
که زمانی فکر میکرد مرا دوست دارد....
_ آسمون خوشحاله _
رفتی و انگار آسمون تو شب زندونی شد
حتی چشمک زدن ستارها ممنوع شد
اخرین روز زمستون بود که دیگه موندنی شد
اخرین فنجون چای روی میز توی ایوون سرد شد
اخرین نور نگاهت تو حواسم ثبت شد
اخرین خندهی شیرین و صداتم توی گوشام ضبط شد
اخرین لبخندم تو شیشهیقاب عکست محو شد
ولی لبخند تو نه ، تو نگاهم ثبت شد
اخرین دست خطت که نوشتی برام رو میخونم
اخرین شعری که خودت خوندی برام رو میخونم
لباسات در هم و بر هم ریخته
اون کتابی که میخوندی هنوزم بازه
در اون عطری که نبستی هنوزم بازه
عجله میکردی،،کجا میرفتی..؟
چطوری رفتی و یادم نبودی
وقتی میدونی که من میترسم
چطوری تنهام گذاشتی تو خونه
خونه بدون تو برام از درد و ماتم میخونه
چطوری یادت نبود بدون تو خونه برام تاریکه
چطوری یادت نبود، میترسم
چطوری اون لحظه رو خودخواه شدی
چطوری دستاتو باز کردی پریدی ،مگه تو کبوتری!!
حالا اون خوشحاله ، آسمون خوشحاله
همیشه وقتی میدید ماهشو من دزدیدم
غمگین بود..
حالا من غمگینم ، آسمون خوشحاله..
•☆.Hana.☆•
