527
订阅者
-124 小时
+267 天
+630 天
帖子存档
527
Repost from N/a
نیمه ماه گم شد
پشت ابرایی که تو فوتشون کردی
آسمون بارید بغضت پرت شد تو صورتت و زمین نقره ای شد
زیر باد نقره میریخت،
تو می خندیدی به شهرسایه ای، که راست تر بود از خود واقعیش!
527
مثلا یک روز تصمیم میگیرم کلا گوشیو بزارم کنار مثل آدم زندگی کنم نه اینکه همش سرم تو گوشی باشه اما دقیقا همین جوریه همش سرم تو گوشیه ، شبا نمیخوابم و اصلا زندگیم زندگی نیست که رسما روانی بازیه
527
و یک روزم میشینم با تمام ذوق راجب آینده برنامه ریزی میکنم میگم میخندم خوشحالم اما یهو همه چیز برعکس میشه
527
همیشه برام سواله وقتی مردم بقیه چیکار میکنن درسته شاید مهم نباشه اما همیشه مثل اون چیزی که بهم گفتن مردن رو تصور میکردم مثلا دیدین میگن وقتی بمیری میتونی ببینی کی اومده سر قبرت؟
527
یک روز میشینم راجب آینده و زندگی پر از زیبایی و آرامش و سن طولانی رو تصور میکنم ، و راجبش کلی رویا پردازی میکنم
