وَتـن!
前往频道在 Telegram
احاطہ شده با واژھ ھا:(
显示更多未指定国家未指定类别
242
订阅者
+124 小时
-37 天
-1230 天
帖子存档
241
حیف وطنم نیست؟
وقتی میگه افغانستان کجاست و چگونه کشوریست،
میگه که؛ چیزی جز تریاک در ذهنم نمیایه در مورد افغانستان؛
رابعه هااا، مولانا هاا، جامی ها، فاریابی هاا، بلخی هاا…
تمام اینا یعنی فراموش شدند؟
عجب باور خامی دارند در مورد ما!
البته حق هم دارند بلاخره زیاااد تر از زیاد برایشان احترام قائل شدیم و فکر کردن نیاز شان داریم🙂💭
@watan_ma
241
حیف وطنم نیست؟
وقتی میگه افغانستان کجاست و چگونه کشوریست،
میگه که؛ چیزی جز تریاک در ذهنم نمیایه در مورد
رابعه هااا، مولانا هاا، جامی ها، فاریابی هاا، بلخی هاا…
تمام اینا یعنی فراموش شدند؟
عجب باور خامی دارند در مورد ما!
البته حق هم دارند بلاخره زیاااد تر از زیاد برایشان احترام قائل شدیم و فکر کردن نیاز شان داریم🙂💭
@watan_ma
241
ناز گل:(آه که زندگی نکردی، مگر چی کرده بودی که مستحق چنین مرگی شدی؛ قلبم درد میگیرد وقتی عکس بی جانت را میبینم و کاری جز نفرین کردن آن دستانی که تورا به قتل رساند، و آنانیکه فروختنت از دستم نمیآید ای فرشتهٔ آسمانی! خیالت تخت، دیگر از این دنیای نکبت بار خلاص شدی، از زجر دیدن خلاص شدی، از دیدن آدم های نحسِ زندگیت دور شدی… عزیزِ بهشتی! دیگر مادرت نازگلی ندارد، به گمانم حالا به اشتباهش پی برده لای یخن پدرت را گرفته و بخاطر نداشتنت زار میزند و گریه میکند؛ اما چی سود که تو برنمیگردی…. کاش وقتِ فروختنت اندکی جسارت میکردی، ممانعت میکردی، چی بفهمم عذر میکردی ولی خودت را به پایان نمیرساندی!
#نازگل@watan_ma
241
من و مادرممادر: اوه چقدر سخت است اخذ شهادت نامه، کاش برادرت قبل از رفتنش خودش کار هایش را تمام میکرد شاید اینقدر زمانگیر نمیشد… _ در هر حالتی باید شعبه به شعبه دنبال امضا بگردیم فرقی نمیکند که او باشد یا ما! + کار دولت همین است، خب فردا برویم و آخرین پروسه اش را هم سپری کنیم _ بخیررر، راستی مادر این اول نمرهٔ عمومی کانکور امسال در سطح کشور است، (راشد) + آفرینش، فامیلش زحمت کشیدند و فرزند خود را به جایی رساندند امروز هم افتخار فامیل است هم افتخار کشور _ بدون شک ولی داستان زندگی اش فرق دارد… او فرزند خان زادهٔ نیست، مادرش را در چهار سالگی از دست داده و پدرش هم دهقان است، خودش زحمت کشیده، در راستای درس و تعلیم هیچ کاری بیشتر از کوشش شخصی برایمان سودی ندارد + اهوممم، کاش طالبان نیامده بودند امروز باور داشتم تو هم در بین نخبگان بودی! _شاید در میان نخبگان عمومی نمیبودم… +آن وقت حتما در جمع نخبگان فاریاب بودی! کاش اجازه داده میشد برایتان. _کاش مادرِ من، کاش! #فاریاب
241
بیگانه ای گفت این همه فاریاب فاریاب نگو
دیوانه ای مگر؟
بعد از مکث کوتاهی گفت؛ حق داری تا هنوز هرات و کابل را ندیده ای!
گفتمش: با معذرت، ولی میخواهی مادر مرا، مادر صدا زنی؟
گفتا: خدارا شکر خودم مادر دارم…
گفتمش: خدارا شکر منم خانه دارم…
سکوت کرد و گفت ببخشید.
پ.ن: دور بودن ازش دلیل فراموش کردن اصالت مان نمیشود!
#فاریاب
241
از کجا معلوم، بساط زندگی ما در همین امروز خلاصه شود؟؟
نیکی کنید و نیک بمانید! کسی از آمدن فردای خویش مطمئن نیست.
241
در جهان امروز انسان بمان، نه تندیس انسان!
در شرایط فعلی به شانه های همدیگر محتاجیم؛ برای ساختن یک قریه آرام، یک ولسوالی با شکوه، یک ولایت جاودان و یک کشور درخشان…
241
من همانم...
همانی که از دنیا دل بریده،
روحش مرده، اما جسمش هنوز زنده است.
با لبخندهای دورغین زندگی میکنم...
زندگیام، چاهی ست تاریک که هر
روز مرا بیشتر در خود غرق میکند؛
اما من، تنهای تنها، با همین زندگی
سرو کله میزنم.
نه، من نمیبازم!
برای آرزوهایی، که در دل دارم میجنگم.
من همان جنگجوی تنهاییام؛
کسی که با درد، با بغض، با شکست،
و با تنهایی مبارزه میکند...
و هربار، دوباره از نو
پیروز میشود.
#ناشناس
#ارسالی شما
241
باز گریستم!
بلی در تنگنای خلوت خویش باز گریستم، با به یاد آوردن رویا های که در این سنم برنامه ریزی کرده بودم، با دیدن اهدافی که چند سال پیش با دست خط نه چندان زیبا در قالب چند سطر نوشته بودم، با دیدنِ اخبار روز و خودکشی دختر جوان در هرات، با دیدنِ پدرِ پیر در مسیر چهارسماوار که دستِ نیاز بلند کرد سمتِ منِ کوچک، قبل از اینکه پاسخِ دست آن را دهم، رفتم در دنیای فکر، فکر اینکه چطور غرورِ مردانگی اش را زیر پا کرده و در همین لحظه قطرهء اشکی از گوشهء چشمم بر زمین ریخت و بر خودم نفرین فرستادم که چرا هنوز کاری نمیتوانم برای این قشر انجام دهم، این گذشت چند دقیقه از آن مسیر دور تر شدم تا باز رسیدم نزد خانمی که با چهار طفل خود داخل کوچه (چپلی فروشی) روی سرک نشسته بود دو طفلش داخل ولچر بود و دو طفل دیگرش در دو پهلویش، طفلکان معصوم چهرهء مملو از مظلومیت داشتند، و مادر شان با صدای اندکی بلند فریاد میزد که طفل هایم دو روز میشود چیزی نخوردند، از ردیف مادرم جا مانده بودم تا اینکه مادرم صدا زدن بیا چی میکنی!
شتابان رفتم ولی هوش و حواسم مانده بود نزد آن خانم و طفل هایش،
چند قدمی گذاشته بودم که بازز با چنین تصویری روبرو شدم
ای خدااا چقدر زیاد شدند
این همه بدبختی چراا؟ تا به کی؟ این دولت آیا دولت است؟ ملت تا کی باید باشد بدبخت؟ چرا این همه ذلت
با این حال حس میکنم خبری از حس و حال شانزه_هفده سالگی در وجودم نمانده، گویا حوادث روزگار کج مدار پیر ترم نموده، یا شاید هم مهربانی بیش از حد و احساس عمیق کاری کرده که مردمم را تکهء از وجودم بدانم نه اشخاصی به مثابه بیگانگان.
گاهی دعا میکنم که؛ خدایا آنقدر توانایی ام بده که دیگر هیچ انسانی از روی احتیاج روی سرک بساط نیازمندی پهن نکند. آنقدر که هیچ طفل یتیم احساس یتیمی نکند، و آنقدر که انسان ها به کنار حتی به حیوانات روی سرک هم بتوانم کمک کنم…
بلی این منم و نمیدانم دعا هایم تا چی حدی استجاب خواهند شد.
پ.ن: مکان های ذکر شده (چهارسماوار و کوچه چپلی فروشی) واقع در ولایت #فاریاب و شهر #میمنه میباشد!
۱۴۰۵/۳/۲۴
#فاریاب #میمنه
241
وقتی به موبایل مادرم تماس آمد مادرم با لحنی آشفته گفتند (خدا خیر ره پیش کنه)
حقیقتاً وارخطا شدم و پرسیدم کیست؟
گفتند از اداره مکتب خواهرت تماس گرفتند
وقتی پاسخ دادن: بلی!؟
صدای پر از احساسِ خجالت و شرم خواهرم را شنیدیم که گفت: سلام (نهنه) خوب هستین
علیکم سلام شکر خودت خوب هستی
+ شکر، روز مادر مبارک
نمیفهمم چرا ولی خیلی واضح میتوانستم بغض را در چشمان شان مشاهده کنم، گفتند؛ تشکر زنده باشی دخترم
خواهرم با همان لحن خجالتی اش گفت؛ نهنه جان دوست تان دارم
مادرم: مام دوستت دارم دخترم
صدایش آمد که خداحافظ
و مکالمه شان تمام یافت.
اینجا قدر دانِ معلمانی هستم که به شاگرد های خود بروز دادن احساسات درونی شان را یاد میدهد.
جامعهء که احساسات را میفهمند و درک میکنند ستودنیست.
#فاریاب
241
امروز روز مادر است، و بهانه ایست برای گفتن این کلمات، هرچند مادر شخصی نیست که یک روز را برایش اختصاص داد، چون همین که هنوز در خانه است خودش بزرگترین جشنِ دل است.
ولی مادر…
واژهء که هزاران حدیث پنهان را در خود نهان نموده، و بی بدیل ترین شخص زندگی انسان است، مادری که سر تا پا از وجودش مهر میریزد، مادری که گه گاهی حتی قهرش هم مسیریست برای بیدار تر شدن فرزندش…
نمیدانم چی بنویسم که ارزش وجود مادرم را به زبان بیاورم، ولی فهمیدم که بندهء خوبِ خدا هستم با داشتن مادری همچین مادرم🥹
سایهء تمامِ مادران مستدام باد:(🫠
#فاریاب
241
هرات…
جایی که گویا فقط انسان های آن سرزمین زنده هستند، جایی که زنانش شجاع تر از تمام ما ها، و مرد های کشور ما هستند،
هراتیان عزیز امروز در بد ترین حالت دفاع از حقِ خود، خود را تا حلقه دار رساندند و روی زنده بودن خط کشیدن!
ولی ما چی کردیم؟
اگر بفهمم در مسیر اعتراضات تنها نیستم و خواهر و برادر های ما همراهی ام میکنند بخدا که همین امروز بیرون میشوم ترس از مرگ ندارم از شکایت و از انتقاد هم ندارم!
ترس از حمایت نشدن از طرف مردم خود دارم ترس از تنها ماندم در روی سرک را دارم، و همین ترس کافیست که سالهای متوالی خود را زندانی کنم در کنج اطاق خود…
کاش همه بسیج و همصدا بودیم🙂-
@behishtworld
#صدای_هرات_باشیم
241
ولی در مسیر انتخاب آدم های دور و برِ ما دقیق باشیم، بخواهیم یا نخواهیم جامعه با شخصیت طرف یا همان دوست، قضاوت ما میکند🙂
در مسیر زندگی خویش بیدار باشیم!🌷
