339
订阅者
-324 小时
+317 天
+3130 天
帖子存档
341
صدای بریده شدن گوشت کل اتاق را پر کرده بود. چاقو را هزاران بار در گلوی او فرو برده بود و بیرون آورده بود. گوشت صورتی و خونِ سرخ به آرامی نمایان میشدند و چشمان و دهان باز او، این صحنه را آزاردهندهتر میکرد.
چاقو را به کناری پرت کرد و با مشت به صورتش کوبید.
با هر مشت فریاد میزد: «انتقام کتکهایی که منو زدی.»
یک ضربه.
«جواب بلاهایی که سرم آوردی. انتقام گرفتن حق تصمیم گیری از من.»
پنج ضربه.
«کینهی روزایی که از ترس میلرزیدم و کارهایی که میگفتی رو انجام می دادم تا کتک نخورم. انتقام کشتن اون آدمی که قبلا بودم.»
یازده ضربه.
«حساب اینکه یه ادم حرومزاده بودی.»
و ضربهی آخر.
درون چهرهاش هیچ احساسی دیده نمیشد، خالی بودن در چشمانش، به وضوح درحال رقصیدن بود. انگار که آن دو تیلهی سیاه، تنها سیاهچاله بودند، درحال بلعیدن احساسات، روح، منطق و نور زندگی؛ و هیچ چیز جز خشم در آنها نبود؛ نه چشمانی براق که زمانی با شوق زندگی به اطراف خیره میشد.
احساساتش خسته از خودنمایی بودند. منطقش خسته از امر و نهی بود. هردو به گوشهای فرار و آنجا کز کرده بودند، شاید انها هم از به قتل رسیدن ترسیده بودند. بارها به جنازه ضربه زده بود، رنگ دستانش رفته و از سالم بودن استخوان انگشتهایش مطمئن نبود؛ اما انگار هنوز توانِ زدن آن جنازه را داشت.
از کنار بدن بلند شد و به هنر دستش نگاه کرد. چهرهای کبود، گلویی از بیخ باز، بدنی عریان و قطعهقطعه شده.
خندهای آرام از لبانش فرار کرد، نمیدانست دقیقاً از سر خشم بود یا که تمسخر. عقب رفت و زمزمهوار با خدای خودش گفت : «هزار بار بهت گفتم یا منو بکش، یا اونو از زندگیم ببر بیرون. مثل اینکه خواب بودی، نه؟ حالا هم تحویل بگیر.»
کلافه سرش را تکان داد.
دلش میخواست بیشتر بافت گوشت او را از هم جدا کند و تمام قدرتش را روی این کار بذارد، اما نه. نفسی بیرون داد و موهای قهوهای پراکندهش را که با خون رنگین شده بود، جمع کرد و پشت گردن راند. در حمله به او زیادهروی کرده بود.
خشونت کافی بود، وقت پاک کردن آثار این کار رسیده بود.
لگنی پر از آب را روی زمین ریخت. چراغ سفید بالای سرش لحظهای رفت و آمد، با آمدنش احساسات نیز به او بازگشت.
اشکهایش آرام از گونههایش سرازیر شدند و پایین ریختند. چه کرده بود؟ او یک هیولا بود، چطور توانست دست به کشتن کسی که بزرگش کرده بود بزند؟ طعم شور قطراتی که از چشمانش جاری میشد را میتوانست به راحتی حس کند.
دوباره بر سر جنازه برگشت. اینبار زمانی که کنارش زانو زد، سر بر سینهی او نهاد و به خودش فرصت خالی شدن داد، سپس بلند شد.
گناهانی که در حقش شده بود، بیشتر از خوبیها در دلش جا خوش کرده بود، پس آنقدر هم دلش نسوخت.
زندگی او اشتباه بود، اشتباهی جبران ناپذیر؛ و حال با کشتن کسی که او را به این دنیا آورد، انتقام گرفت.
— پرستشگرِ بیفروغ
341
⿻ 🛏 ྀ ֺ 𓈒
Ooh, she's screamin' in my head Ooh, I left her where I slept Somewhere I can't escape, I'm runnin' from myself Somewhere in between in love and broken, I'm in hell
