ch
Feedback
‌❀─ּ┄─݀─‌۫━

‌❀─ּ┄─݀─‌۫━

前往频道在 Telegram

🗝 ⸺ @HDNTKbot t.me/HidenChat_Bot?start=7137118983

显示更多
未指定国家未指定类别
344
订阅者
+424 小时
+147 天
+3630 天
帖子存档
sticker.webp0.00 KB

از اینجا به پایین ریکت بدید خب:(

بخونید ریکت بزنید:(((

I'm tired of being careful, tip-toe. Trying to keep the water warm. Let me under your skin. there it goes I said too much, it overflowed. Why do I always spill? I feel it coming out my throat. Guess I better wash my mouth out with soap. God, I wish I never spoke. Now I gotta wash my mouth out with soap.

I'm tired of being careful, tip-toe. Trying to keep the water warm. Let me under your skin .there it goes I said too much, it overflowed. Why do I always spill? I feel it coming out my throat. Guess I better wash my mouth out with soap. God, I wish I never spoke. Now I gotta wash my mouth out with soap.

Soap Melanie Martinez.m4a3.23 MB

sticker.webp0.00 KB

Soap Melanie Martinez.m4a3.23 MB

‌ ‌ ‌کلمات نامنظمش در روانم جای می‌گرفت. هر هق‌هق، هر اشک، و من که تنها نظاره‌گر این فروپاشی بودم. دست‌هایم آرام مشت می‌شد، و سپس باز می‌شد. ‌ ‌ ‌دهانم همچون گاوصندوق مردی پول‌پرست، بسته مانده بود. کلماتش را با اعماق روحم و خاطراتم لمس می‌کردم، در آغوش می‌گرفتم و سپس قدمی دور می‌شدم؛ اما برای او، هیچ حرفی نداشتم. ‌ ‌ ‌فقط خیره شدم، تنها فرم در هم رفته‌ی ابروهایم نشان از هوشیار بودن من می‌داد. ‌‌ گویی می‌ترسیدم که اگر لب از هم بگشایم، اگر بگویم من نیز چنین خاطراتی ورای این انسان تنومند دارم، به تمسخر گرفته می‌شوم. انگار که در "بدبختی" نیز تلاش برای پیشی گرفتن هستم. ‌ ‌ ‌‌دهانم طعمی تلخ گرفته بود، لزش های شانه‌هایش تمامی نداشت. هر کلمه‌ی لرزانی که آرام گفته می‌شد، جایی در قلبم می‌نشست که نمی‌دانستم آنجایی نیز وجود دارد. ‌ ‌ ‌سپس آرام دستی روی شانه‌اش گذاشتم، ملایم، گرم. اما کافی نبود. این حد از شکستگی، چیزی بیش از یک حضور نیاز داشت. در آغوش گرفتمش و گذاشتم اشک‌هایش لباسم را خیس کنند. صدایم می‌لرزید، آرام و زمزمه کنان گفتم : «اشکالی نداره، درکت می‌کنم.»‌ ‌ ‌ ‌خداوندا، از شما چه پنهان؟ هم اشکال داشت، هم می‌دانستم "درک" کافی نیست. ‌ ‌ ‌خودش را عقب کشید، در چشمانم خیره شد. مژگانی خیس، چشمانی سرخ. غم، با کمک جاذبه‌ی دل، در چشم هایش موج می‌زد. با صدایی قاطع و نسبتاً بلندتر از قبل پاسخ داد : «تو هیچ‌چیز نمی‌فهمی.»‌ ‌ ‌ ‌نمی‌دانست. البته که نمی‌دانست، اما باز هیچ نگفتم. بگذار خیال کند که هیچ‌چیز نمی‌دانم، درک نمی‌کنم. بگذار خیال کند مانند باقی، زندگی‌ای شاد و غافل از جهان فانی دارم. کسی نمی‌دانست که پشت این چهره، بی‌رمقی چطور خانه کرده بود. نیازی نیز نبود که بداند. نیازی نیز نبود.
— پرستشگرِ بی‌فروغ

sticker.webp0.13 KB

sticker.webp0.00 KB

یننینینینینینیییی😭😭😭😭

نرم🤣

Repost from Beloved
وای وایب کیک خامه ای با کلی توت فرنگی میدی

Repost from Beloved
رنگین کمون ، کرمی ، همستر خیلی کوچولو موچولو نرمی

sticker.webp0.00 KB

Repost from Beloved
وای وایب کیک خامه ای با کلی توت فرنگی میدی

Repost from Beloved
رنگین کمون ، کرمی ، همستر خیلی کوچولو موچولو نرمی

این و ده جا خوندم بس یعنی چی دارم میترسم:)