شامِ آخر
前往频道在 Telegram
Azadchehr | they/them | Writer • A humanities student trying to find themself in the fall. من درحال حاضر با فروتنی مینویسم و ادعایی در رابطه با «فلان چیز را بلدم» ندارم و درحال یادگیری هستم. Private: https://t.me/+1aYILdhn6aM4Y2Jk
显示更多未指定国家未指定类别
276
订阅者
+524 小时
+147 天
+330 天
帖子存档
276
من از گم شدن هراس دارم. خیر، من درباره گم شدن میان مردم در شهری غریب و شلوغ حرف نمیزنم. من درباره گم شدن در جایی حرف میزنم که میشناسمش، بیشتر از هرکجا. در آنجایی که به اصطلاح، مانند کف دست برایم آشنا است. و همین آشنا بودن خطرناکش میکند، چرا که باعث میشود از بسیاری از چیز ها چشم بپوشانم.
من میدانم که این جسم «من» نیست و من درون این تن نفس میکشم تا به زمینِ بنگرم و کارهایی را انجام دهم که بسیاری از موجودات زنده قادر به انجامشان نیستند. اما روزی، میترسم گم شوم در همین نفس کشیدن. میترسم روزی بامداد سر رسد و من از یاد ببرم که کیستم. صبحانه و نهار و شام بخورم، سر کار بروم و صدهزار کار مختلف در روز انجام دهم اما برای یک لحظه هم به خود نیایم و آگاه نباشم. از آنکه مانند آن افراد پوچ و مایوس و دلسرد از زندگی مدام کار ها را تکرار کنم و به خود هیچ یادآوری نکنم که چه منِ قدرتمند و شگفت انگیزی درونم زنده است و فقط همانی را بخواهم که دیگران میخواهند، هراس دارم.
تصور کن، به تو بگویند آبی بپوش و تو غافل باشی که قرمز رنگ مورد علاقهات است بنابراین لباسی آبی بر تن کنی و هیچ اهمیت ندهی واقعا دوستش داری یا خیر. خوفناک است، غیر قابل تحمل است!
من میترسم گم شوم در این بدن، در این زندگی، در این روزگار! میترسم خود را در خفتن و سپس از خواب برخواستن گم کنم میترسم همه چیز را همانطوری که باید ببینم و هرچیزی را همانی که نامش است خطاب کنم.
من بیم دارم از آنکه متوهم شوم، دیگر از خود نپرسم کی هستم و کجا هستم و از این زندگی چه میخواهم!
276
من از گم شدن هراس دارم. خیر، من درباره گم شدن میان مردم در شهری غریب و شلوغ حرف نمیزنم. من درباره گم شدن در جایی حرف میزدم که میشناسمش، بیشتر از هرکجا. در آنجایی که به اصطلاح، مثل کف دست برایم آشنا است. و همین آشنا بودن خطرناکش میکند، چرا که باعث میشود غافل شوم از آنکه چه چیز های بیشتری درونم برای کشف کردن وجود دارد.
میترسم، میترسم مبادا فراموش کنم که این جسم «من» نیست و من درون این تن نفس میکشم تا به زمینِ بنگرم و کارهایی را انجام دهم که بسیاری از موجودات زنده قادر به انجامشان نیستند. اما روزی، میترسم گم شوم در همین نفس کشیدن. میترسم روزی بامداد سر رسد و من از یاد ببرم که کیستم. صبحانه و نهار و شام بخورم، سر کار بروم و صدهزار کار مختلف در روز انجام دهم اما برای یک لحظه هم به خود نیایم و آگاه نباشم. از آنکه مانند آن افراد پوچ و مایوس و دلسرد از زندگی مدام کار ها را تکرار کنم و به خود هیچ یادآوری نکنم که چه منِ قدرتمند و شگفت انگیزی درونم زنده است و فقط همانی را بخواهم که دیگران میخواهند، هراس دارم.
تصور کن، به تو بگویند آبی بپوش و تو غافل باشی که قرمز رنگ مورد علاقهات است بنابراین لباسی آبی بر تن کنی و هیچ اهمیت ندهی واقعا دوستش داری یا خیر. خوفناک است، غیر قابل تحمل است!
من میترسم گم شوم در این بدن، در این زندگی، در این روزگار! میترسم خود را در خفتن و سپس از خواب برخواستن گم کنم میترسم همه چیز را همانطوری که باید ببینم و هرچیزی را همانی که نامش است خطاب کنم. بیم دارم از آنکه متوهم شوم، دیگر از خود نپرسم کی هستم و کجا هستم و از این زندگی چه میخواهم!
276
من از بعضی چنل ها لفت دادم، باز هم میگم، رودربایستی نداریم اگر دوست دارید عضو باشم خیلی راحت لینک چنلتون رو ممنون میشم بفرستید بات پیامرسانم.
