کیهان وجود✨️
前往频道在 Telegram
بیا کنارم بشین، تا لحظهای به کیهان وجود سفر کنیم!✨ گوشهای از افکار و احساسات من💙 اینجا طناز مینویسه... اگه خواستی نوشتهش رو جایی ببری اسمش رو هم با خودت ببر اگه کارم داشتی میتونی از طریق ستارهها پیدام کنی⭐️: @setarehayekeyhanbot
显示更多未指定国家未指定类别
449
订阅者
-224 小时
+157 天
+4730 天
帖子存档
448
Repost from 闇 | 𝖄𝖆𝖒𝖎
دانهٔ فراموشی
بخش اول
در سرزمینی که نامش را هیچ نقشهای به خاطر نمیآورد دشتی بود که هر شامگاه راههایش جای خود را عوض میکردند. کوهی اگر امروز در باختر بود، فردا در نیمروز سر برمیآورد؛ جویباری که شب گذشته از میان گورستان گذشته بود، بامداد از دل بیابان سر درمیآورد و درختی که صد سال بر لب چشمهای زیسته بود، یک روز چشم میگشود و میدید که ریشههایش در خاکی بیگانه فرو رفتهاند. در آن سرزمین، تنها یک چیز جابهجا نمیشد آن هم شهری سنگی در دورترین کرانه دشت؛ شهری بیپرچم بیپادشاه و بینام. دروازه شهر همیشه گشوده بود اما نه نگهبانی داشت و نه زنجیری با این همه، کسی از آن نمیگذشت. میگفتند درون شهر خانههایی هست که صاحبانشان هنوز در آنها هستند اگرچه سالهاست مردهاند؛ چاههایی که آبشان خاطره تشنگی مردمانی را نگه داشته؛ و میدان بزرگی که اگر نیمهشب در آن بایستی صدای قدمهای کسانی را خواهی شنید که دیگر در هیچ جای جهان نیستند. روزی بیآنکه کسی بداند از کجا آمده، کسی از دروازه گذشت. نخستین چیزی که دید شهری نبود؛ بارانی از برگهای خشک بود که از آسمان فرو میریخت بیآنکه درختی در آن نزدیکی باشد. برگها بر شانههایش مینشستند. هرکدام را که کنار میزد برگ دیگری جای آن مینشست. او به راه افتاد. کوچهها باریک و دراز بودند و دیوارها چنان بلند که آسمان تنها چون رشتهای کبود در میانشان دیده میشد. بر سر هر کوی سنگنبشتهای بود اما نوشتهها همه تراشیده شده بودند؛ چنان که گویی کسی نه خواسته باشد چیزی بنویسد بلکه خواسته باشد چیزی را از یاد جهان ببرد. در میانه شهر به میدانی رسید و در میان میدان ستونی بلند برپا بود. بر فراز ستون پرندهای سنگی نشسته بود؛ بالهایش گشوده، منقار رو به آسمان و چشمانش بسته و پای ستون کاسهای سنگی بود، درون کاسه، خاکستر. او دست در خاکستر برد که ناگاه چیزی سخت زیر انگشتانش آمد.،استخوان نبود حتی سنگ هم نبود، دانهای کوچک بود سیاه، چروکیده و خشک. دانه را برداشت. از بالای ستون، پرنده سنگی ناگهان گفت: «اگر میخواهی بکاری، نخست بدان چه چیزی را.» او سر بلند کرد ولی پرنده همچنان سنگ بود. گفت: «نمیدانم.» پرنده خاموش شد. باد از میدان گذشت و خاکستر را برگرداند؛ چنان که برای لحظهای همهچیز به مهی خاکستری بدل شد. وقتی هوا صاف شد، دانه هنوز در دست او بود. راه خود را ادامه داد که در پایان یکی از کوچهها به باغی رسید که هیچ درختی نداشت با این همه صدای برگها میآمد. صدای شکستن شاخهها، شرشر آب، وزش باد در میان بیدها و حتی آواز پرندهای که او هرگز ندیده بود. باغ تهی بود اما صداها زنده بودند. میان باغ پیرمردی نشسته بود که چهرهاش دیده نمیشد؛ ردایی خاکگون بر سر کشیده و پشتش به او بود. گفت: «دیر آمدی.» او ایستاد و پیرمرد پرسید: «راه را گم کرده بودی؟» گفت: «نه.» «پس چرا دیر؟» نگاهی به باغ خالی انداخت. با ابهامی که خود نمیدانست چرا گفت: «شاید راه دیر به من رسیده بود.» پیرمرد خندید، خندهاش صدای ریختن مشتی شن بر سنگ داشت. سپس از جا برخاست و به سوی دیوار باغ رفت و با انگشت خشتی را کنار زد. پشت خشت راهی باریک پدیدار شد. گفت: «از اینجا برو. اما هرچه دیدی، برندار.» او پرسید: «چرا؟» پیرمرد گفت: «چون بعضی چیزها اگر برداشته شوند، دیگر هیچکس نمیداند جای خالیشان چه شکلی بوده است.» و ناگهان ناپدید شد. راه باریک بود، آنقدر باریک که شانههایش به دیوارها میسایید. از دو سوی راه صداهایی میآمد؛ گاه خنده، گاه شیون، گاه نیایش، گاه نفرین، گاه آواز، گاه زاری، گاه بانگ جنگاوران و گاه زمزمه کودکانی که بازی میکردند. گاهی دستی از شکاف دیوار بیرون میآمد، گاهی چشمی و گاهی تنها سایهای اما او هیچیک را لمس نکرد. در پایان راه به تالاری رسید که سقف نداشت. هزاران هزار چراغ در پیرامونش آویخته بود و هیچکدام نمیسوختند. در میانه تالار حوضی بود از سنگ سیاه، آب حوض بیجنبش بود. او خم شد و در آب نگریست اما چهره خودش را ندید بلکه خانهای دید، بعد دشتی، بعد شهری در آتش، بعد کشتیای شکسته، بعد درختی بیبرگ، بعد کودکی که کنار جویبار نشسته بود و مشتهایش را از آب پر میکرد. تصویرها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند. او نه شگفتزده شد و نه ترسید. تنها هنگامی که تصویر کودک محو شد انگشتش را بر سطح آب گذاشت، موجی کوچک برخاست، همه تصویرها فرو ریختند و حوض دوباره سیاه شد. پشت سرش صدایی آمد: «چیزی یادت آمد؟» برنگشت ولی گفت: «نه.» صدا پرسید: «پس چرا گریه میکنی؟» دست بر گونهاش کشید.خیس نبود ولی بعد متوجه شد منظورش چیست. گفت: «نمیدانم.»#داستانهایمن
🍷
448
Repost from N/a
𝐽𝑒 𝑠𝑢𝑖𝑠 𝑑𝑒𝑣𝑒𝑛𝑢 𝑢𝑛𝑒 𝑐𝑟𝑒𝑎𝑡𝑢𝑟𝑒 𝑒𝑡𝑟𝑎𝑛𝑔𝑒 𝑒𝑡 𝑟𝑖𝑑𝑖𝑐𝑢𝑙𝑒 ; 𝑚𝑜𝑛 𝑖𝑛𝑡𝑒𝑙𝑙𝑒𝑐𝑡 𝑓𝑜𝑛𝑐𝑡𝑖𝑜𝑛𝑛𝑒 𝑝𝑎𝑟𝑓𝑎𝑖𝑡𝑒𝑚𝑒𝑛𝑡, 𝑚𝑎𝑖𝑠 𝑚𝑒𝑠 𝑒𝑚𝑜𝑡𝑖𝑜𝑛𝑠... 𝑐𝑜𝑚𝑚𝑒𝑛𝑡 𝑑𝑖𝑟𝑒 ? 𝐸𝑙𝑙𝑒𝑠 𝑠𝑒 𝑠𝑜𝑛𝑡 𝑒𝑡𝑒𝑖𝑛𝑡𝑒𝑠. 𝐽𝑒 𝑛'𝑎𝑖 𝑝𝑙𝑢𝑠 𝑎𝑢𝑐𝑢𝑛 𝑑𝑒𝑠𝑖𝑟, 𝑗𝑒 𝑛𝑒 𝑠𝑢𝑖𝑠 𝑎𝑡𝑡𝑎𝑐ℎ𝑒 𝑎 𝑟𝑖𝑒𝑛, 𝑗𝑒 𝑛𝑒 𝑚'𝑖𝑛𝑡𝑒𝑟𝑒𝑠𝑠𝑒 𝑎 𝑝𝑒𝑟𝑠𝑜𝑛𝑛𝑒.
448
Repost from ◞دهکدهٔ اهالیِ پاریس◜
هر سلول بدن شما در حال شنود افکار شماست. به استرس فکر کنید هورمون های استرس تولید میکنید. به آرامش فکر کنید، ترکیبات شفابخش تولید میکنید.
ذهن شما قدرتمند ترین داروخانه شماست.
448
Repost from N/a
I managed to paint your eyelids, I managed to paint your pupils, and I managed to paint your eyelashes one by one,but I couldn't paint the depth of your eyes. Your eyes are the most beautiful in the world, and I would give my life for them, darling.
448
Repost from آلـنـد
کیستی که من اینگونه به اعتماد
نام خود را
با تو میگویم
نان شادی ام را با تو قسمت میکنم
به کنارت مینشینم و
بر زانوی تو اینچنین به خواب میروم
کیستی که من این گونه به جد
در دیار رویاهای خویش با تو
درنگ میکنم!
448
Repost from N/a
نوشته بود :
دلیل خیلی از رنجش های ما اینه که به اندازه شخصیت خودمون کسی رو تحویل میگیریم نه به اندازه ظرفیت اون شخص !!
خیلی از ادما وقتی بهشون احترام میزاری به جای اینکه فکر کنن تو خوبی ، فکر میکنن خودشون تافته جدا یافته ان …
و چقدر حق نوشته بود.🧡🍊
448
Repost from 🐾 گُربه سیاه 🐈⬛
قصهام ساده و کوتاه است:
گربهها را دوست دارم
گربهها هم مرا دوست دارند
و همیشه در اندیشهی
بی عاطفگی آدمیان،
چاییم سرد میشود...
448
Repost from اتاقکعلایقصبا؛
این پیامو فور کنین؛
بیام به ۱۵ تا چنل استارز هدیه بدم؛
اینجا جوین باش✨️
448
Repost from Under Rain
خب ستاره کوچولو این پیام فوروارد کن تا بهت بگم وایب کدوم کاراکتر کارتونی رو میدی🐟
دوست داشتی جوین باش🫐
