ch
Feedback
دختر سرزمین بودا

دختر سرزمین بودا

前往频道在 Telegram

显示更多
未指定国家未指定类别
208
订阅者
无数据24 小时
-37 天
+230 天
帖子存档
Cry Cigarettes After Sex.m4a3.97 MB

Noctilune No. 2 Claudio Constantini.m4a2.23 MB

I Thought Saw Your Face Today.m4a2.63 MB

گاهی متوجه می‌شوم که برای نگه داشتن اکثر رابطه‌هایم با آدم‌ها خوب نیستم. نه اینکه برای حفظ رابطه‌ها تلاشم را نکنم؛ تلاش می‌کنم، ولی زندگی در سال‌های اخیر گاهی آن‌قدر سرد و تاریک می‌شود که خودم را هم گم می‌کنم، چه برسد به اطرافیانم. اما با این حال، حس می‌کنم دوست‌هایم که باقی مانده‌اند، واقعاً خوب‌اند؛ واقعی و عمیق. گاهی خودم را جای آدم‌های مقابلم قرار می‌دهم و فکر می‌کنم چقدر جالب است با آدمی که خیلی عمیق حس می‌کند، حساس است و گاهی نوستالژیک می‌شود، روبه‌رو بودن. امروز داشتم به خودم فکر می‌کردم، به اینکه چقدر خودم را می‌شناسم. من حتی بعضی نقص‌هایی را که در رفتارم هست متوجه می‌شوم و هیچ‌وقت انکارشان نمی‌کنم. در جهت کمرنگ کردنشان تلاش می‌کنم و از همه مهم‌تر، خودم را به خاطر تمام چیزهای خالص و خوبی که انجام می‌دهم و تجربه می‌کنم، خیلی دوست دارم. چه عجیب است تجربه زیستن.

Repost from N/a
«وقتی که درمان نیست، درد را باید پایان‌یافته دانست و آخرین امید را از آن برید.» اتللو؛ شکسپیر

Fourth of July Sufjan Stevens.m4a4.30 MB

از حضورت خیلی ممنونم ذکیه! بی صبرانه منتظر تجلیل از خوشی های تو نیز هستم. عزیز من، بودنت در تمام روز های سخت قوت قلبم بوده و هست. باور دارم روز های خوب به زودی میرسند. 🫂🤍

Repost from N/a
خوشحال ام! به شیوه ی پیروزمندانه خوشحالم. امروز یکی از ما دو تا توانست رسما از طرف مکتب تحسین شود و برایش جشن فراغت گرفتند. در لحضاتی که او به نمایندگی از جمع فارغین از خود و مسیر اش می گفت من داشتم به او افتخار می کردم، و کلمه به کلمه ی روایت اش را عمیقا درک می کردم. از سیدالشهدا گفت، مکتب دخترانه ای که شاهد وقوع فاجعه انسانی بود که صدها دانش آموز دختر در یک لحضه با تمام آرزو ها و شادی های نزیسته ی شان خاموش شدند، از لحضه ای یاد کرد که همیشه با یاد اش بغض می کرد و می گفت، «ذکیه، توان حرف زدن درباره اش را ندارم… جلوی چشمهایم دوستانم را از دست دادم.» حالا دیگر آن دختر پانزده ساله نیست، قوی شده و از درد هایش ریشه ساخته. برای باقی دنیا و آدم هایش دوازده سال مکتب حق اساسی و طبیعی شان به شمار می رود، در حالیکه ما و او برای بدست آوردن اش جنگیده ایم. به همین دلیل است که چون رزمنده های یک نبردِ سخت که به پیروزی می رسند خوشحالم. سکینه، رفیق خوب من، دیدی که شد؟ این دست آورد تبریک ات باشد عزیز من! 🌱

از امروز می‌نویسم؛ از لحظه‌های خیلی خوب و از حس‌هایی که ماه‌ها منتظر بودم تجربه‌شان کنم. از حسِ خوشی و شریک کردنش با دوستانی که روزهای سختم را دیده‌اند و امروز، پا‌به‌پای من، خوشحالی می‌کنند. چند وقت پیش یکی از دوستانم جمله‌ای از فروغ فرخزاد برایم فرستاده بود: «دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهد شد، می‌دانم، می‌دانم.»

یکی برنده به دنیا می آید و دیگری تمام عمرش را می جنگد تا لحظه ای از برد را تجربه کند.

نمی‌دانم حکمتش چیست، اما گاهی دیدن اینکه بعضی آدم‌ها برای رسیدن به چیزی، بسیار بیشتر از دیگران تلاش می‌کنند و با این حال باز هم به آن نمی‌رسند، دردناک است. نه از روی حسادت و نه از روی رنجش نسبت به دیگران، فقط این سؤال مدام در ذهن می‌چرخد که چرا برای من باید این مسیر این‌قدر طولانی، سخت و پر از رنج باشد، در حالی که برای بعضی‌ها چنین نیست؟ چه می‌شد اگر مسیر من هم کمی آسان‌تر بود؟ گاهی ممکن است آدم آن‌قدر خسته ‌شود که پیش از آنکه بتواند حکمتِ این تأخیر را درک کند، از ادامه دادن آن دست ‌کشد.

حس می کنم امروز سرنخی از زندگی بود برایم، سرنخی از روز های خوب بعد از دوام آوردن های طولانی.

تجربه ای عجیبی بود:
تجربه ای عجیبی بود:

روزی از اینجا خواهم رفت و تمام اندوه‌هایم را همین‌جا جا خواهم گذاشت.

Shabaneh Yek Farhad.m4a4.33 MB

هیچ‌کدامِ ما واقعاً نمی‌دانیم دیگری در چه شرایطی زندگی می‌کند و امروز با چه چیزهایی جنگیده است. مثلاً خودِ من؛ از کجا می‌دانند چقدر تلاش می‌کنم تا آخرین ذره‌های امیدم را از دست ندهم؟ از کجا می‌دانند به موضوعاتی که در ظاهر به آن‌ها می‌خندم و نادیده‌شان می‌گیرم، چقدر فکر می‌کنم؟ اصلاً می‌دانی چه حسی دارد وقتی همان ته‌مانده‌ی امیدت هم آرام‌آرام رو به پایان باشد؟ ما حتی از کوچکترین اندوه پنهانِ قلب یکدیگر خبر نداریم...

Rauf & Faik.mp32.90 MB

چقدر میخواهم بیایم و بنویسم ولی خودم را با مشغله این روز ها دارم خفه می کنم، و هر بار میخواهم کاری انجام بدم صدای درونم میگوید اول آن مشغله را تمام کنم و بعد انجام اش بدم، اما خوب باید بنویسم که این روز ها چطور تمام تلاش ام را می کنم که سر پا باشم و میباشم. فقط در اوج خستگی دوست داشتم تلاش ها و خسته گی هایم دیده شود، نمیدانم منظورم از این حرف ها را متوجه شدین یا خیر، ولی من اندکی خسته ام... باشد که برای جبران تمام این خسته گی ها، کلی اتفاق های خوب بیوفتد.

👤شعر و صدا: فروغ فرخزاد 📖نام اثر: پریِ کوچکِ غمگین
در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهایی‌ست دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود می‌نگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته‌ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره میخوانند.