دختر سرزمین بودا
前往频道在 Telegram
显示更多
未指定国家未指定类别
207
订阅者
-124 小时
-17 天
+230 天
帖子存档
"When I forget to keep my mind busy and suddenly get flashbacks of everything I survived. "
ویدیو کوتاهی در انستاگرام در این مورد دیدم و متاسفانه واقعا هم فکر می کنم گاهی این خیلی میتواند مرتبط به تجربه این روز هایم باشد. همین که کمی زندگی سخت میگذرد، دوباره تمام سختی ها یادم می آید، و قسمت ناراحت کننده اینجاست که حس می کنی اصلا حقات نبوده آن همه رنج بکشی، و همچنان آن همه رنج هیچ نتیجه ای نداشته، فقط ترومازده ات کرده و تمام.
در کابل زندگی کردن اینجایش جالب است که وسط انترویو داری صحبت میکنی، یکدفعه برق میرود و فقط دندانهایت به طرف مقابل معلوم میشود. 😅
از این جمله مشخص است که امروز برای یک برنامهای انترویو داشتم، دیشب هم یک ایمیل رِجکت خواندم. این یعنی زندهام یا بهتر بگویممنِ آکادمیکم زنده است.
من واقعاً از زندگی آکادمیک خیلی خوشم میآید، لذت میبرم و حتی از استرس دنیای آکادمیک با اینکه من را از پا درآورده، ولی باز هم از استمرارم در این مسیر لذت میبرم.
همیالی صدای درون مغزم میگه:
(یک چند وقتی است درسهایت کم است که اینقدر گپهای شیرین شیرین میزنی، یادت رفته او روزهایی را که از بیستوچهار ساعت پانزده ساعتش را پیش کمپیوتر مینشستی و روح و روانت گد و ود میشد.)😂
در کابل زندگی کردن اینجایش جالب است که وسط انترویو داری صحبت می کنی، یکدفعه برق میره و فقط دندانایت به طرف معلوم میشه😅
از آن روزهایی بود که دوست داشتم زمان کندتر بگذرد، بلکه بتوانم کمی بیشتر میان آن لحظات بگویم، بشنوم، بخندم و از اعماق وجودم زندگی کنم.
کم پیش میآید اینطور خودم را به زندگی وصل ببینم، ولی امروز آنقدر خوشحال بودم که لحظهای کاملاً فراموش کرده بودم در چه سرزمینی زندگی میکنم؛ جرات گرفته بودم برای ماندن و بودن.
وقتی همراهشان حرف میزنم، حس میکنم در دیاری غریب، آشنایی دیدهام که مرا میفهمد. در لابهلای صحبتهایم میگفتم: «من سالها منتظر این جمع بودم…»
با اینکه کمی دیرتر آمدهاند، باز هم حتماً حکمتی است که فرستاده شدهاند وسط این روزهایم.
باشد که زندگی با هر سهتان، به اندازه قلب پاک و مهربانتان مهربان باشد. 🤍
کتابم را تمام کردم ولی چیزی درموردش نمی نویسم چون از آن کتاب های بود که با خواندنش حقیقت های دردناک را دوباره زیستم.
آیا در مورد اصطلاح روانشناسی «واکنش فرار یا مبارزه» که به انگلیسی به آن Fight or Flight Reaction میگویند، چیزی شنیدهاید؟
میخواهم برایتان مفصل در موردش بنویسم.
نیم ساعت آخر کلاس بود، کسی از کنار پنجره به استاد چیزی گفت، بدون آنکه استاد چیزی بگوید متوجه شدیم. دفعه اولمان که نبود.
سریع موهایم را که جلوی صورتم بود زیر شالم انداختم. میدیدم دیگر دختران، همصنفانم، هم همین کار را میکردند. دنبال ماسک صورتم داخل کیفم گشتم نبود. نیاورده بودمش و یادم رفته بود.
بعد موهایم را محکم زیر شال پنهان کردم که حتی تار مویی دیده نشود. شالم را به طرف صورتم چرخاندم تا صورتم را بپوشانم. به این کار هم وارد بودم، چون دفعه اولم نبود. این کارها شاید زمانگیر معلوم شود ولی در آن وقت، در بین سی ثانیه انجام میشد.
شالم جنسش کمی لیز بود، درست رویم را نمیپوشاند. من هم چون خسته بودم و دلهره گرفته بودم، بیخیالش شدم.
آمدند، نگاهی مثل نگاه به مجرمان به ما انداختند و رفتند. و ما، چون مجرمان با استرسِ باقیمانده از آمدن آنها، ادامه دادیم به انجام جرمی به نام تحصیل.
یادداشت از ماه ها قبل
بعد از نان شب، زودتر از سر سفره بلند شدم. از دو کتابی که تازه همین دو روز پیش آورده بودم، یکیشان را امروز تمام کرده بودم و روی میزم بود. برق نبود، مادر، پدر و من در مورد موضوعات متفاوتی صحبت میکردیم. تصمیم داشتم چون خیلی سریع کتاب قبلی را تمام کرده بودم، کمی به خودم برای نوشتن نظرم در مورد آن کتاب زمان بدهم، یا یکی دو روز نفسی بگیرم و کتاب جدیدی شروع نکنم.
نمیدانم چطور، ولی عنوان کتاب جدید وسوسهام میکرد؛ همچنین نویسندهی آن کتاب که از افغانستان بود و قبلاً در بحثهایی از ادبیات افغانستان اسمش را شنیده بودم، ولی هیچ کتابی از او نخوانده بودم. قبلاً از خالد حسینی، رهنورد زریاب، حمیرا قادری و یکی دو نویسندهی دیگر که چون حالا نصف شب است و امروز کلی معلومات به خورد مغزم دادم، اسمشان یادم نمیآید، خوانده بودم.
و این را باید بگویم که مرا ادبیات یا داستانهای در مورد افغانستان خیلی به وجد میآورد. فکر میکنم شاید چون نقاط اتصال زیادی با آنها پیدا میکنم، یا همچون در کتابهای خالد حسینی، مثل هزار خورشید تابان دردهای مشترکی را دوباره حس میکنم، اما چیزی در این ادبیات است که باعث شده کنجکاو کتابهای از نویسنده های افغانستان باشم.
این کتاب هم همینطور، زمان را دقیق چک نکردم، اما میدانم هشت و چند دقیقهای شب بود. کتاب را برداشتم، به بهانهی اینکه شاید فقط مقدمه یا عنوان و متن پشت کتاب را بخوانم، اما حال ساعت ۱۱ و چند دقیقه شب است و من تازه کتاب را گذاشتم. فکر کنم بالای صد صفحهای خوانده باشم.
نمیدانم حال که تمامش نکردم، با چه کلماتی بگویم که چرا اینقدر مرا متأثر کرده است؛ اما در این کتاب تا بهه اینجا چیزهای مشابهی دیدم که تصویرشان برایم آشنا بود.
امروز را ممنون چشم هایم بابت خواندن کتاب (کودکی و نوجوانی) از لئو تولستوی و ممنون گوش هایم بابت شنیدن پادکست (بی نظیر مثل هلن) هستم.
برای فرار از خیابان به خانه بر می گشت
ولی به محض ورود به چهار دیوارش
باز دوست داشت به خیابان بر گردد
رنج می برد که چرا به هیچجا تعلق ندارد.
-اریک امانوئل اشمیت
