ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13

𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13

前往频道在 Telegram

مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا.)) به سمت چای می روم اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم.)) جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0

显示更多
伊朗179 451未指定类别
480
订阅者
-224 小时
+127 天
+530 天
帖子存档
语音消息00:05

شماهم بچگی شبا میخوابیدین تو کونتون شیاف میکردن؟

چی

نامبیر نامبیر اوسمان توش

اوووی نامبر اوسمان توش

انرژی مردانه اس

عادیه سه تا فرش رو باهم بلند کردم و احساس سنگینی نکردم؟🫪

وای+++++

توی تابستون اش رشته نخوردین بدونین چه کیفی میده

اصلا نمیتونم از شونه استفاده کنم

وای من

خوشحالم خوشت اومد

sticker.webp0.78 KB

آخری و تمام✔️ (بابت تأخیر و چنلایی که دیرتر تکمیل شدن شرمنده 🙏) خب همشونو می ذارم دوباره و میخوام نظراتتون رو راجبشون بدونم و اینکه کدومشون بهتر از همشون بود و عیب و ایراد هاشو❤️

بخشی از پرونده 121، می دونستم روزی می رسه که بزرگ می‌شه و غیر قابل کنترل ولی فکر نمی کردم کار به اینجا کشیده شود.. این‌بار نه
بخشی از پرونده 121، می دونستم روزی می رسه که بزرگ می‌شه و غیر قابل کنترل ولی فکر نمی کردم کار به اینجا کشیده شود.. این‌بار نه بازجویی و نه حکمی اجرا می شود .بخشی از دفترچه خاطرات سوگین را می خوانیم. بخش اول: دفترچه خاطرات 1898/10/11 مامان همیشه می‌گفت من برخلاف هم‌سن‌وسال‌هام، دوستی ندارم افسانه‌ها می‌تونن واقعی باشن؟ اگه واقعی نبودن... پس چرا ازشون قصه ساختن؟ امروز اتفاق عجیبی افتاد...لای بوته‌های علفزار خشک ، صدای خش‌خشی شنیدم اول فکر کردم شاید یه لاشه کلاغ نیمه جون یا مارمولکه... وقتی علف‌ها رو کنار زدم، دو چشم طلایی گرد بهم خیره شده بودن..صدایی شبیه جغد از خودش درآورد... بعد سرش رو کج کرد دستم رو آروم جلو بردم می‌ترسیدم گازم بگیره...اما فقط نوک بینی سردش رو به انگشتم زد بعد عطسه کرد یه شعله‌ی خیلی کوچولو بیرون پرید و نصف موهای جلوی خودش رو سوزوند فکر کنم خجالت کشید... چون چند دور دور خودش چرخید و سرش رو پایین انداخت. آروم خندیدم..مامان...فکر کنم بالاخره یه دوست پیدا کردم. بخش دوم دفترچه خاطرات 1902/5/16 ریو دیگه وقتی عطسه می‌کنه، فقط موهاش نمی‌سوزه...نصف علفزار آتیش می‌گیره سرعت رشدش عجیبه...برخلاف من که از آخرین باری که توی این دفتر نوشتم، فقط چند اینچ بلندتر شدم. اوه راستی...اتفاقی داشتم بخشی از کتاب فانتزی‌مو با صدای بلند می‌خوندم که یه‌دفعه گوش‌هاش تیز شد وقتی اسم «ریو» رو خوندم، سرش رو بالا آورد و همون‌جوری خیره نگام کرد دمش تکون خورد. بخش سوم (ناقصه) دفترچه خاطرات 1908/7/4 شمارش از دست ام در رفته بود.. اونا باید درک می کردن، ریو تنها عزیز من بود .. الان که دارم اینو مینویسم؛نمیدونم خون چند نفرو بخاطر ریو ریختم. اون فقط گرسنه بود. من...باید یه کاری می کردم. اطلاعات ثبت‌شده در پرونده «موجود افسانه‌ای» براساس پرونده، متهم به همراه یک اژدها در مرگ ۴۵۶ نفر مظنون شناخته شد. تنها شواهد به‌جامانده، لکه‌ها و آثار خون در آشپزخانه‌ای متروکه بود؛ نمونه‌هایی که با هزاران رد ژنتیکی دیگر درهم آمیخته بودند و امکان شناسایی قطعی را از بین برده بودند از همراه او... و از خود اژدها، هیچ اثری به دست نیامد پرونده همچنان در فهرست پرونده‌های حل‌نشده باقی مانده است. در جایی دورتر از تمام این‌ها... سر دخترک، آرام بر سینه‌ی اژدهایی قرار گرفته بود که دیگر تنها شباهتش با آن توله‌ی کنجکاو سال‌ها پیش، رنگ چشم‌های طلایی‌اش بود..لبخند زد. «افسانه‌ها زیادی قشنگن... درست مثل کریستال‌های شیشه‌ای؛ شفاف، ظریف و فریبنده...اما همون کریستال‌ها، اگه محکم توی دست بگیریشون،می‌تونن شاهرگت رو هم ببرن.» اژدها غرشی آرام کرد... «گرسنه‌ای؟... مشکلی نیست، ریو... من هنوزم دوستت دارم.» بادی آرام بین علفزار ها وزید..قصه ها هرچقدر هم ماجراجویی کنند، آخر در نقطه شروع؛ به پایان می رسند.سکوتی علفزار در بر گرفت آن‌قدر عمیق که انگار از همان ابتدا هیچ انسانی آنجا نبوده است تنها ریو مانده بود؛ با پوزه‌ای که به سرخی آغشته شده بود...سرخی‌ای که روزی، به عشق همان اژدها، در رگ‌های سوگین جریان داشت.
@floww25 🤩☕️

بخشی از پرونده شماره 119 هیچ‌کس حتی تصورش را نمی کرد...در یک شب، سفره‌ی سلطنتی به صحنه‌ی مرگ تبدیل شود پادشاه چین و خاندانش دیگر طلوع صبح را ندیدند...و تنها کسی که آخرین بار به غذای پادشاه دست زده بود...آشپز قصر بود..آشپزی که مهارتش در پخت غذاهایش زبانزد عام و خاص بود؛ می‌گفتند با ادویه‌ها معجزه می‌کند..اما هیچ‌کس نمی‌دانست میان عطر ادویه‌های شیرین و ملس، رازهایی نهفته است که بوی خاک و خون می دهد.. شانس با آشپز قصه‌ی ما یار نبود؛ از همان ابتدا، نامش در فهرست اصلی متهمان قرار گرفته بود.می‌گویند هرقدر دستور پختش را مو به مو تکرار کنی، هر ادویه را به همان اندازه بیفزایی و سال‌ها کنار همان اجاق بایستی... باز هم غذایت شبیه غذای آشپز قصر نمی‌شود... رسیدگی به پرونده نیز مستقیماً به دادرس اعظم دربار سپرده شد... بخشی از مجلس بازخواست،رونوشت سوم قاضی اعظم پرسید:«اعتراف می‌کنی که زهر را در غذای پادشاه ریختی؟» سال‌ها هر لقمه‌ای که پادشاه خورد، از زیر دست‌های من گذشت...عجیب نیست؟ تا وقتی زنده بود، هنر مرا می‌ستودید... حالا که مرده، همان هنر را دلیل مرگش می‌دانید. اما دروغ، در کار من نیست... برخلاف بسیاری از اهالی این قصر باشکوه..اینجا همه به دروغ نان خورده‌اند... یکی از وزیران آرام گفت..«زبانش را ببرید... پیش از آنکه کسی حرف‌هایش را باور کند.» نیشخندی زدم،وزیر... روباهِ مکار..اعتراف کن از حذف پادشاه، چه کسی بیشتر از تو سود می‌برد؟ وزیر با خشم از جا برخاست و گفت:«یا اعترافت را کامل می‌کنی... یا همین‌جا زبانت را از دهان بیرون می‌کشند.» فکر می‌کنم... وقتش رسیده. زهر را من داخل غذا نریختم...افتخار ریختنش در جام شراب پادشاه... نصیب وزیر شد البته... مرگ خاندان سلطنتی، بخشی از معامله‌ی ما نبود حداقل نه هنوز بالاخره این سیرک به تماشاچیان نیز نیاز دارد البته که پایان کار...در توان وزیر نبود روایت شب حادثه طبیب، سبدی از گیاهان چیده بود تاتوره..خرزهر ترکیبی ساخت که در هیچکدام از کتاب ها ثبت نشده بود.ماده از که نه فلج میکرد، نه درد منتقل می کرد فقط قلب را در میان طوفان خاطرات اش متوقف میساخت..پادشاه آن شب شرابش را نوشید طعمی تلخ داشت، اما طبیب لبخند زد و گفت: «اکسیر جوانی است، اعلیحضرت.» سپس ایستاد و تماشا کرد که چگونه چشمان پادشاه از سفیدی به سیاهی می رود.. ادامه مجلس بازخواست.. قاضی اعظم: «چطور ممکن است؟» بودن در این قصر از همان کودکی... باعث شد چیزهای زیادی ببینم.. طبیب، سالها پیش، عاشق پسرک نگهبان باغ بود پادشاه به جرم عشق ممنوعه پسرک بیچاره را در چاهی زندانی کرد تا بمیرد.. طبیب در آن شب، نه برای عدالت، بلکه برای انتقام دل تیمار اش دستانش را به خون آلوده کرد.. ترکیبی چید که مرگ را شبیه سکته ی قلبی نشان دهد‌...و شما، جناب دادرس... تک‌تک این جزئیات را می‌دانستید اما حقیقت را نگفتید...چون بهای سکوتتان را وزیر پرداخته بود. قاضی اعظم پس از سکوتی کوتاه گفت:«پس حالا نوبت توست، آشپز... چرا این زمین بازی را درست کردی و مرا مانند مهره های شطرنج ات حرکت دادی؟» تا به حال از خودت پرسیدی... چرا رنگ پوست و چهره‌ام با بقیه‌ی این قصر فرق دارد؟...پادشاه محبوبتان، روستای مرا به آتش کشید. مردمان را کشت، بازمانده‌ها را به بردگی گرفت... و مادرم را فقط به جرم اینکه غذایش کمی شور شده بود، به مرگی دردناک محکوم کرد..آن روز فقط یک روستا نسوخت...یک زن مُرد، یک پدر خاکستر شد و یک خانواده از هم پاشید..تنها یک کودک زنده ماند...کودک‌ها بزرگ می‌شوند بعضی میان پر قو...و بعضی، در آغوش کینه.‌‌..احتمالا جزو هیچ دسته ای نبودم پایان پرونده... پس از اعترافات آشپز، مجلس سلطنتی به آشوب کشیده شد. وزیر و طبیب قصر نیز بازداشت شدند و سال‌ها بعد، اسناد محرمانه بخشی از گفته‌های او را تأیید کرد حکم اعدام آشپز در میدان اصلی شهر اجرا شد..طناب کشیده شد..آشپز فقط لبخند زد..برای نخستین بار پس از سال‌ها، چهره‌اش آرام بود... گویی کودکی که روزی میان آتش جا مانده بود، بالاخره آرام گرفته است.پرونده شماره 119مختومه شد.
@baharannnnnm 💙💙

بخشی از پرونده‌118، ‌همه چیز کاملاً عادی بود... یا دسته کم این‌طور به نظر می‌رسید اگر بخواهم صادقانه بگویم، هیچ‌کس حتی برای ل
بخشی از پرونده‌118، ‌همه چیز کاملاً عادی بود... یا دسته کم این‌طور به نظر می‌رسید اگر بخواهم صادقانه بگویم، هیچ‌کس حتی برای لحظه‌ای هم تصور نمی‌کرد او پشت تمام این ماجراها باشد... سال ۱۹۸۷، اوایل سپتامبر، نخستین گزارش‌های مفقودی ثبت شد؛ ابتدا فقط یک شایعه بود... بعد دو نفر، ده نفر، صد نفر... تا جایی که تعداد افراد ناپدیدشده از هزار نفر گذشت... چهره‌های گمشده، یکی پس از دیگری، روی دیوارهای شهر نقش بستند؛ آن‌قدر که دیگر دیدن اعلامیه‌های مفقودی، به بخشی عادی از خیابان‌ها تبدیل شده بود اوایل، هر خبر مفقودی شهر را در شوک و وحشت فرو می‌برد.اما ترس هم، مثل هر چیز دیگری، عادی شد بعد از مدتی، هر بار که نوبت قربانی بعدی می‌رسید، فقط یک عکس دیگر به دیوارهای شهر اضافه می‌شد... و یک پرونده‌ی ناتمام دیگر، روی میز کارآگاهان قرار می گرفت. کارآگاه سرانجام به یک نقطه‌ی مشترک رسید...تمام مفقودشدگان، دست‌کم یک اختلال روانی ثبت‌شده داشتند..مگر جمعیت شهر چقدر بود که اینهمه روان پریش داره؟...رد پرونده به نویا دختری ۱۸ ساله رسید خالق یک بازی ناشناس در فضای مجازی. کاراکترهای بازی، با طراحی‌هایی غیرعادی و خیره‌کننده، آن‌قدر بی‌نقص بودند که حتی برخی آرتیست ها نیز خلقشان را ناممکن می‌دانستند هیچ‌کس نمی‌دانست پشت آن تصاویر زیبا......فکر می‌کنم تا همین‌جا زیادی اسپویل کردیم...بقیه‌ی داستان را از زبان ستاره‌ی اصلی پرونده بشنویم. بخشی از بازجویی،اتاق شماره ۷، بخش امنیتی بیمارستان روان‌پزشکی مرکز بازپرس: «از اول بگو... هدفت از ساختن آن بازی چه بود؟» بزار من یک سوال بپرسم بازپرس فرق حقیقت و واقعیت چیه؟ بازپرس:«حقیقت و واقعیت؟» واقعیت، همین میز است... همین صندلی... همین خودکاری که با آن اعترافم را می‌نویسی؛ چیزهایی که می‌شود لمسشان کرد.اما حقیقت...حقیقت شبیه خداست شاید هیچ‌وقت نبینیش اما تمام عمر، حضورت را زیر نگاهش زندگی کنی. من فقط دنبال حقیقت بودم~ بازپرس:« حقیقت؟» طراحی تک تک مراحل اون بازی که قرار بود یه آزمایش کوچیک باشه چیزای زیادی از حقیقت به واقعیت تبدیل شدن بازپرس آدم‌ها دروغ می‌گویند.. اما وقتی فکر کنند کسی واقعاً آن‌ها را می‌فهمد، همه‌چیز را لو می‌دهند ترس‌هایشان، خاطراتشان، رازهایی که حتی به نزدیک‌ترین آدم زندگی‌شان نگفته‌اند بازپرس پرونده را ورق زد و اضافه کرد:«پس به همین دلیل آن همه اطلاعات شخصی را جمع می‌کردی؟» اجبار توی کار من نیست، بازپرس من هیچ‌وقت چیزی از آن‌ها نگرفتم...خودشان، با اشتیاق همه‌چیز را تقدیمم کردند. بازپرس: «حق انتخاب داشتند؟ اما مرحله‌ی آخر بازی با این حرفت هم‌خوانی نداشت... تو یا آن‌ها را وادار به باز کردن آن در می‌کردی، یا...» آن‌ها خودشان انتخابشان را کردند، بازپرس...یکی خود را آتش زد،دیگری به زیر امواج نیلی رنگ رفت،کودکی به لبه دار نزدیک شد،دیگری بی سر رقصید و دیگر کسی آنجا نبود.... ادامه فایل مفقود شد. بخش آخر بازجویی فایل شکسته بود و نویز هایی در ظبط وجود دارد. آن‌ها از قبل مرده بودند، بازپرس...اطرافیانشان فقط اسمش را گذاشته بودند(زنده) تکه های گوشت متحرک که اطرافیان خود را آلوده می کردند احساساتشان مدت‌ها قبل دفن شده بود و کسی نفهمید. بازپرس: «مجازاتی که برای خودت تعیین کردی چیه؟» من کسی را نکشتم... فقط جسم‌هایی را که هنوز نفس می‌کشیدند، رو با واقعیت آشنا کردم.بازپرس،زمان بازجویی تمام شده... پس چرا هنوز اینجایی؟ می‌دانی... نسخه‌های مختلف بازی هنوز جایی در اینترنت وجود دارند اگر واقعاً برای آن‌ها متأسفی، شاید دلت بخواهد خودت هم امتحانش کنی...شاید آن‌وقت بفهمی چه حسی داشتند. بازپرس:«نه... این روش روی من جواب نمی‌دهد با حقه های روانی ات نمی تونی وادارم کنی.» قهقه ای زدم،شما فقط همون کاری رو کردید که من سال‌ها با دیگران می‌کردم وگرنه... من اینجا نبودم.. هنوز ادامه می‌دادم... شاید عدد هزار، خیلی وقت پیش از دوهزار هم عبور کرده بود. ادامه فایل قطع شد. دادگاه پس از بررسی اعترافات و مدارک، رأی خود را صادر کرد.نسخه‌های بازی حذف شدند، حساب‌های کاربر نویا بسته شد و پرونده‌ی ناپدیدشدگان پس از سال‌ها مختومه اعلام شد.اما چند ماه بعد، دوربین‌ها آخرین تصویر نویا را ثبت کردند...پس از آن، هیچ اثری از او پیدا نشد پرونده هرگز مختومه نشد، روان‌پزشکان احتمال دادند نویا در دوران حبس، پس از بروز رفتارهای نگران‌کننده، دست به خودکشی زده باشد...اما هیچ جسدی پیدا نشد...
@starsUser00 ‼️🩸

بخشی از پرونده 117 «...آثار سوختگی گسترده بر پیکر مقتول.» ... «...سر از بدن جدا و دوباره دوخته شده بود.» ... «...چشم راست و د
بخشی از پرونده 117 «...آثار سوختگی گسترده بر پیکر مقتول.» ... «...سر از بدن جدا و دوباره دوخته شده بود.» ... «...چشم راست و دست چپ مفقود.» ... «...رد زنجیر چرخ بر گردن قربانی.» هر صحنه، هولناک‌تر از قبلی بود. روش قتل‌ها هیچ شباهتی به هم نداشت تنها یک نشانه، همه‌ی پرونده‌ها را به یکدیگر پیوند می‌داد...جمله‌ای که با خون قربانی در محل وقوع جرم نوشته شده بود..نوشته‌ای که با خون قربانی بر جای مانده بود، برای اثبات ارتباط پرونده‌ها کافی نبود اما طی هفتاد سال، هیچ قتلی با چنین امضایی رخ نداره بود.مسئولیت پرونده به لوئیس، کارآگاهی ۲۶ ساله، سپرده شد. بیشتر کارآگاهان معتقد بودند این پرونده قفلی است که برای ذهن جوان او هرگز گشوده نخواهد شد.هیچ‌کس نمی‌دانست بزرگ‌ترین سرنخ پرونده، از همان روز اول پشت میز کارآگاه نشسته بود...روزی حقیقت فاش می‌شد؛ حقیقتی که نشان می‌داد مردی که همه برای پیدا کردن قاتل به او تکیه کرده بودند، خود آغاز تمام قتل‌های زنجیره‌ای بوده است.اما باید صبور بود تا آن روز.. گزارش داخلی سازمان لوئیس تنها در سه هفته، الگویی را کشف کرد که هیچ‌یک از اعضای تیم متوجه آن نشده بودند.چند ساعت بعد، جسد دیگری پیدا شد... دل و روده جسد بیرون ریخته بود و ناخون هایش کشیده شده بود و موهای سرش تراشیده شده بود و پوست کف سرش سوخته بود. سرنخی که قاتل بر جای گذاشته بود، دقیقاً همان اطلاعات محرمانه‌ای بود که همان روز در سازمان کارآگاهان اعلام شد.همه جیی داشت روی دور تند پیش می رفت ...قدم قدم به واقعیت نزدیک شدند....وقتشه از زبان خود کارآگاه داستان را بازگو کنیم. بخشی از بازجویی،ظبط اول بازپرس: «هدفت از باقی گذاشتن سرنخ‌ها چه بود؟» پیدا کردن رقیبی که ارزش رقابت داشته باشد. حل کردن معماهایی که هیچ‌کس توان حلشان را ندارد... بعد از مدتی خسته‌کننده می‌شن.. بازپرس: «پس اعترافت یعنی آن رقیب را پیدا کردی؟» ...اشتباه برداشت کردی شما احمق ها حتی صحنه‌های جرم را درست بررسی نمی‌کردید. اگر می‌خواستم، آن‌قدر از خودم رد باقی می‌گذاشتم که بتوانید هویتم را با چشم بسته پیدا کنید.سرنخ‌ها اول برای پیدا کردن یک رقیب بودند... اما ظاهراً زندگی، حتی برای من هم گاهی غیر قابل پیش بینیه.. بازپرس: «هیچ مدرکی علیه تو نبود... پس چرا همان جلسه‌ی اول بازجویی اعتراف کردی؟» بخش غیرقابل‌پیش‌بینی می‌دونی چه بود؟ وقتی مثل همیشه خواستم امضایم را روی آخرین پرونده بگذارم... نوک انگشتانم لرزید تیغه را زیر گلویش گذاشتم اما این بار، دستی که سال‌ها به وقت تیکه تیکه کردن اجساد هم نمی لرزید تازیانه بر تک تک سلول هایش رخنه کرد پدرم همیشه می‌گفت: «تو هرگز کسی را دوست نخواهی داشت... ژن من در خون توست.» تمام عمر حرفش را باور کرده بودم.اما آن روز... برای اولین بار، به خواست خودم به او آسیبی نزدم. او به صورتم سیلی زد..نگاهش پر از ترس نبود...با وجود اینکه می دانست با چه هیولایی طرف است..غمی عمیق را در نگاهش دیدم..از من خواست اعتراف کنم و عجیب است...تمام آن سال‌ها، هیچ‌کس نتوانست مرا وادار به اعتراف کند..اما همان دستی که حاضر نشدم خونش را بریزم...پرونده‌ی مرا بست..... ادامه فایل در این بخش قرار نگرفت یک ماه بعد، قدم‌به‌قدم از راهروی سنگی کلیسا گذشت..سکوت، از صدای زنجیرهایی که به مچ دست و پایش آویخته شده بود بلندتر بود..روبه‌روی تندیس مریم مقدس ایستاد. برای نخستین بار، کارآگاهی تا گردن در خون غرق بود.با مکث لب زد: «مریم مقدس... من هم لایق دوست داشته شدن بودم؟...» دقایقی بعد، مأموران جسد لوئیس را روی یکی از نیمکت‌های کلیسا پیدا کردند؛ لبخندی محو هنوز بر لبانش مانده بود. اتفاقاتی که برای لوئیس در آن کلیسا رخ داد جزو بخش هایی بود که هرگز ذکر نشد.پرونده، با مرگ و اعتراف لوئیس، مختومه اعلام شد.
@demonprodigyx 🧴🌟🌟

بخشی از پرونده شماره 116 چند هفته پس از ناپدید شدن یکی از شهروندان، تحقیقات پلیس به آپارتمان نویسنده‌ای ۳۱ ساله به نام سورن ر
بخشی از پرونده شماره 116 چند هفته پس از ناپدید شدن یکی از شهروندان، تحقیقات پلیس به آپارتمان نویسنده‌ای ۳۱ ساله به نام سورن رسید؛ مردی که آخرین بار با قربانی دیده شده بود. در بازرسی، هیچ اثری از وقوع جرم پیدا نشد. اما خانه، بیش از آنکه شبیه محل زندگی یک نویسنده در خط داستان های جنایی باشد، به ذهن ناتمام یک معما شباهت داشت. دیوارها و میز کار پوشیده از یادداشت‌هایی بودند که انگار برای کسی نوشته شده بودند. توجه کارآگاه به نوشته روی یکی از یاداشت ها جلب شد، که با خطی خوش نوشته‌ شده بود: «اگر کلمه‌ها از روی کاغذ برخیزند و در جهان واقعی نفس بکشند، چه می‌شود؟» کنار آن، نسخه‌ی نیمه‌تمام رمانی قرار داشت؛ رمانی که جزئیاتش با بخش‌هایی از پرونده تطابق داشت جزئیاتی که هرگز منتشر نشده بودند. با وجود ماه‌ها تحقیق، هیچ مدرک مستقیمی که متهم را به ناپدید شدن قربانی مرتبط کند، به دست نیامد. پرونده در آستانه‌ی بایگانی قرار داشت؛ تا اینکه در صبحی از ماه اکتبر، مردی ۳۱ ساله، بدون احضاریه و بی‌هیچ اطلاع قبلی، وارد ساختمان دادگستری شد.آنچه بر زبان آورد، حتی بازپرس پرونده را برای چند لحظه در سکوت فرو برد......... این‌بار، راوی داستان نویسنده‌ای بود که فراتر از قلم و کاغذ نوشت.. خوب یادم هست؛ با هر جمله‌ای که می‌گفتم، چهره‌ی بازپرس بیشتر در هم می‌رفت. زیر لب چیزی می‌گفتند، چند نگهبان از آن‌سوتر ناسزایی نثارم کردند و، عجیب‌تر از همه، میان آن نگاه‌های سنگین و غریب، کسانی هم بودند که مرا تحسین می‌کردند. وقتی روبه‌روی قاضی، در جایگاه متهم ایستادم، همه‌چیز برخلاف تصورم بود. نه فریادی، نه نفرتی، نه دستی که چیزی به سویم پرتاب کند... قاضی گفت: «متهم، آیا اعتراف می‌کنید که مسئول مرگ قربانی هستید؟» بله، مسئولش منم اما ایرادی در اعتراف من وجود داشت بخش پایانی.. قاضی: «اعتراف یا کامل است، یا اعتراف نیست. ادامه دهید، آقای سورن.» جناب قاضی، تا به حال شده متنی مهم برای کسی بنویسید؟ یا رمانی را پیش از چاپ، بارها ویرایش کنید؟ نویسنده هیچ‌وقت نسخه‌ی اول را منتشر نمی‌کند. جمله‌ای را حذف می‌کند، پاراگرافی را جابه‌جا می‌کند، حقیقتی را پشت کلمه‌ای دیگر پنهان می‌کند من هم خواستم ویرایش کنم.... اما دیر شده بود. گلوی او بین چنگ هایم فشرده شده بود چشمانش به سفیدی می زد و پس از تغییر رنگ سطحی به قرمز به ناگه لبانش کبود و پوستش به سفیدی می زد. قاضی: «حاشیه را کنار بگذارید، آقای سورن. انگیزه‌ی قتل چه بود؟» قبل از اینکه جواب سوال قاضی را بدهم ...در فکر خود بخشی از مکالمات اتاق بازجویی را یاد آوری کردم.. ظبط ۶ ام بازپرس پرسید« چرا اعتراف کردی؟ هیچ مدرکی علیه تو وجود نداشت.» چون اگر سکوت می‌کردم، این داستان نویسنده‌ای نداشت؛ و من هیچ‌وقت اثرم را بی‌نام رها نمی‌کنم. لبخندی بر لب نشاندم. جناب قاضی بابت اتلاف وقت کوتاه مرا ببخشید امکان تکرار سوالتون هست؟! قاضی: «دلیل شما برای این اقدام چه بود؟» قاضی عزیزم،من نویسنده‌ام. بعضی چیزها را نمی‌شود فقط تصور کرد؛ باید تجربه‌شان کرد تا نوشت. سکوت، آرام و سنگین، سراسر دادگاه را در خود فرو برد. برای چند ثانیه، هیچ‌کس چیزی نگفت؛ گویی همه به یک فکر مشترک رسیده بودند...مردی که اکنون در جایگاه متهم ایستاده بود، سال‌ها درباره‌ی جنایت نوشته بود. یادداشت پایانی پرونده دادگاه رأی خود را صادر کرد. سورن بدون اعتراض، حکم را پذیرفت و حاضرین جمع دادگاه را ترک کردند پرونده مختومه شد اما کسی نمی داند تا چه زمانی. بخشی از نوشته‌های سورن شنیده‌اید که می‌گویند بعد از پایان هر داستان، داستان دیگری متولد می‌شود؟ پرونده‌های جنایی هم همین‌اند... از دل هر پرونده، تکه‌ای از پرونده‌ای دیگر بیرون می‌افتد؛ نخ خونی که هنوز گره آخرش باز نشده است.حالا که این سطرها را می‌نویسم، فقط یک حسرت دارم... این‌بار، دیگر من راوی جنایت بعدی نخواهم بود.
@daily_vodka 🌟🖤

بخشی از پرونده شماره 115 در ساعت 03:45 بامداد، تماس ناشناسی با اپراتور 119برقرار شد. تماس تنها ۹ ثانیه طول کشید. تنها جمله‌ی
بخشی از پرونده شماره 115 در ساعت 03:45 بامداد، تماس ناشناسی با اپراتور 119برقرار شد. تماس تنها ۹ ثانیه طول کشید. تنها جمله‌ی شنیده‌شده این بود: «نفس نمی کشه..بیدار می شه..» پس از قطع تماس، مأموران خانه‌ای متروکه را در حاشیه‌ی شهر پیدا کردند. کف اتاق با شمع‌های نیمه‌سوخته، کتاب‌های قدیمی و کاغذهایی پوشیده از نمادهای نامفهوم پوشیده شده بود. هیچ نشانه‌ای از وقوع پدیده‌ای فراطبیعی به دست نیامد. در گوشه‌ی اتاق، آنا، ۱۹ ساله، آرام نشسته بود و به فضای خالی روبه‌رویش نگاه می‌کرد. گزارش روان‌پزشکی: متهم با اطمینان کامل اظهار می‌کند که دوستش نمرده است و برای مدتی خوابیده. در طول مصاحبه چندین بار با فردی نامرئی گفت‌وگو کرد هیچ نشانه‌ای از تلاش برای پنهان کردن واقعیت در او دیده نمی‌شود؛ او به گفته‌های خود کاملاً باور دارد. بخشی از بازجویی،ضبط شماره 7 بازپرس: «آنا... اون شب داخل اون خونه چه اتفاقی افتاد؟» من نمی خواستم..می‌دونی... ما سه نفر بودیم بعد... یکی‌مون رفت نمی‌خواستیم برای همیشه از دستش بدیم بازپرس: «منظورت از "رفت" چیه؟» اون کتاب می‌گفت شاید بشه برش گردوند... فقط برای مدت کوتاهی... فقط می‌خواستم دوباره صداش رو بشنوم..هی بازپرس این بی رحمانه بود من صداشو فراموش کرده بودم..تمام مدت باهام حرف می زد و من فراموش کرده بودم .. بازپرس: «کتاب چی گفته بود؟» راستش دیگه مهم نیست... هیچ‌چیز طبق چیزی که نوشته بود پیش نرفت.حالا دوست من خوابیده و منو لیا منتظریم بیدار شه،قولمون زیر درخت بید سه تایی چایی بعد از ظهر و کیک شکلاتی مگه نه لیا؟ بازپرس پرسید «آنا لیا دو سال پیش توسط حادثه مفقود شد.» اون از نادیده گرفته شدن خوشش نمیاد،داری با این کارت عصبیش می کنی..نه..لیا اون آدم خوبیه فقط نمی فهمه لطفا ..باشه این درخواست آخره.. بازپرس«آنا جز من و تو کسی توی این اتاق نیست.!» همه فکر می‌کنن سکوت یعنی هیچ اتفاقی نمی‌افته... ولی سکوت، شلوغ‌ترین جای دنیاست! اول صدای نفس کشیدنشون رو می‌شنوی... بعد صدای قدم‌هاشون... بعد یه جایی... دیگه نمی‌فهمی کدوم صدا مال توئه و کدوم مال اوناست جیغ هاشون وحشتناکه و سمفونی زیبایی داره.تو هیچ‌وقت این صداها رو شنیدی، بازپرس؟ بازپرس: «چه صداهایی؟» اونایی که هیچ‌کس دیگه نمی‌شنوه... لیا همیشه آروم حرف می‌زد درونگرا بودنش هم بی تأثیر نبود،ولی اون یکی اون هیچ‌وقت آروم نبود!هر شب می‌اومد کنار تختم. می‌گفت:...اوپس نمی دونم چی می گفت من همیشه گوشامو می‌گرفتم... اما صدا از داخل سرم می‌اومد... مگه می‌شه از خودت فرار کنی؟ ولی اون من نبودم!! ! بازپرس«لیا کجاست؟» نه... این حرف رو نزن... وقتی اینو می‌گی ناراحت می‌شه. از بچگی از این خوشش نمی‌اومد که کسی نادیده‌ش بگیره ببین... الان اخم کرده... گفتم که پشت سرته.. چرا حتی یک بار هم برنمی‌گردی نگاه کنی؟ اگه برگردی شاید خودش سلام کنه اون همیشه قلب مهربونی داره... بازپرس... منو ببخش ولی من لبخندای لیا رو بیشتر دوست دارم. ادامه ظبط قطع شد. نگهبان بخش بازجویی اظهار داشت که چند ثانیه پس از پایان مکالمه، صدای کشیده شدن صندلی، برخورد شدید جسمی با زمین و فریاد کوتاه و دردناک بازپرس از داخل اتاق شنیده شد مأموران پس از شنیدن صدای غیرعادی وارد اتاق بازجویی شدند. آنچه در فاصله‌ی قطع ظبط تا ورود مأموران به اتاق بازجویی رخ داد هرگز به طور کامل مشخص نشد. آخرین جمله‌ای که آنا پیش از انتقال به بیمارستان روان‌پزشکی بر زبان آورد، این بود: دیدی؟ گفتم از نادیده گرفته شدن خوشش نمیاد... آنچه در ادامه پرونده ذکر شد آنا پس از اعلام مرگ دوستش، شخصاً خود را به پلیس معرفی کرد با پایان تحقیقات، نام بازپرس پرونده نیز به فهرست قربانیان اضافه شد.آنا با دستور دادستان به بیمارستان روان‌پزشکی منتقل شد ..جسد دوست آنا هرگز پیدا نشد و پرونده همچنان باز است.
@broletmetellyousomething 🌟🌟