𝑅𝑜𝑜𝓂 3:13
前往频道在 Telegram
مهمونی چایی و چایی پر رنگ لطفا. به سمت چای می روم.اگر در مسیر کسی به من لبخند زد، دو لیوان چای می ریزم. جهت غیب: http://t.me/HidenChat_Bot?start=8135912478 جواب چالشا @Challengeresponse0_0
显示更多伊朗128 515未指定类别
434
订阅者
+1024 小时
+227 天
+7630 天
帖子存档
434
هر بار که سعی میکنم چیزی را درست کنم، میترسم آنقدر محکم فشار بدهم که تمام برگه را پاره کنم شاید باید دیگر ننویسم شاید باید کتاب را ببندم و همان صفحههای ناتمام را دستنخورده رها کنم اما بعد با تمام چیزهایی که هیچوقت فرصت نکردم به تو بگویم چه کار کنم؟کجا بگذارمشان؟روی دیوارها؟زیر بالشتم؟داخل یک کتاب دیگر؟...نمی دانم. فقط می دانم هرروز که میگذرد، ورقی از کتاب عمرم پر میشود؛چنان مینویسم که خواندنش من را آرام کند، نه شرمنده.@floww25 🌟🌟😱
434
صفحه را ورق میزنم و برگههای دیگر را از نو خواهم نوشت نمیتوانم جوهر را پاک کنم، پس رویش لاک غلطگیر میزنم و دوباره مینویسم. اما خودت هم میدانی، آن نوشتهها هیچوقت واقعاً ناپدید نمیشوند؛ فقط زیر یک لایه قرار میگیرند. آن کاغذ دیگر مثل قبل نخواهد بود نمیتوانم دوباره بسازمش.. میترسم یک جایی اشتباه کنم و وقتی بخواهم رویش لاک غلطگیر بزنم، برگه را پاره کنم... موضوع نوشتههای قبلی نیست موضوع این است که میترسم هنگام پاک کردن و بهتر کردنشان، برگه را پاره کنم و هیچ مقدار لاک غلطگیری نتواند درستش کند...اما موحنایی عزیزم، تا امتحانش نکنم، نمیتوانم بفهمم چه چیزی در انتظارمان است کمی بهم زمان بده... البته که چویای من همیشه بیصبر است، به جز وقتی که پای من در میان باشد، مگر نه؟ چند روز زمان میخواهم تا بنویسم... چویا، آنها را میخوانی؟من تقریباً هر روز برایت مینویسم همهجا....دیوارها، زمین، کاغذ، میزها، صندلیها..همهجا ردپایی از تو هست و خودت میدانی که همهجا هستی، با اینکه نیستی میخواهم چیزی به تو بگویم، اما وقتی دارم میگویم، لطفاً آرام باش میدانستم همیشه به من اعتماد داری و من ناامیدت کردم چویا، دیر رسیدم و ناامیدت کردم، اما تو باز هم به من اعتماد کردی..چویا، ازت متنفرم تو به این راحتی خوابیدی و منم که دارم عذاب میکشم ..چویا، ایدههای زیادی دارم امروز دارم دربارهی یک موضوع جدید برایت مینویسم اصلاً میخونیش؟ آخرین بار..وقتی بهت زنگ زدم، مست بودی، سوار موتور قرمزت گیج و منگ.. داشتی به سمت خانه ات میرفتی خیلی من را ترساندی هر نفسی که میکشیدم، انگار دهها چویای کوچک روی قفسهی سینهام راه میرفتند .....من خودم را درک نمیکنم، اما تو من را درک میکنی و من هم تو را درک میکنم. من حتی توی فضای مجازی دربارهات بد نگفتم حاشیه درست نکردم و وقتی مست بودم، برایت گریه کردم چون خیلی رقتانگیز است اما تو همهچیز من بودی اینقدر ناراحتم نکن..با اینکه، گاهی زود به قرارهایمان میرسیدی؛ قبل از اینکه قهوهی من و چایی که از قبل برایت سفارش داده بودم سرد شوند، قبل از اینکه کافه تعطیل شود، قبل از اینکه خورشید ناپدید شود حالا که فکر میکنم، چنین چیزی هیچوقت واقعاً اتفاق نیفتاد هر بار که دیر میکردی، من یک کتاب میخواندم و حالا نویسندههای زیادی را میشناسم...جان استین؟... فریدریش نیچه، فرانتس کافکا، و اوه، آن لعنتیای که همیشه دربارهی رویاهای شخصی حرف میزند، پائولو کوئیلو...تو هیچوقت نیامدی به خاطر تو به حرفهای دوستانم و مادرم توجه نکردم وادارشان کردم سکوت کنند تو در تمام خاطرات من حضور داری، حتی آنهایی که با آدمهای دیگر دارم حدس بزن چه اتفاقی افتاد؟کتاب جدیدم را تمام کردم و قهوه سرد شده است و تو هنوز نیامدی.مدتهاست دیگر برایت چای سفارش نمیدهم نه به خاطر اینکه دیگر منتظرت نیستم...فقط از تماشای سرد شدن یک فنجان دیگر خسته شدم اما گاهی، بدون اینکه حواسم باشد، هنوز به صندلی روبهرویم نگاه میکنم هنوز به اندازهی کافی جا برای نشستن کسی میگذارم هنوز خودم را در حالی پیدا میکنم که فکر میکنم'الان میرسه'و بعد از اینکه چنین فکری کردم، از خودم متنفر میشوم میدانی چه چیز عجیبی است، چویا؟من در انتظار ماندن خیلی خوب شدهام میتوانم تمام یک بعدازظهر را منتظر بمانم میتوانم تا وقتی چراغهای کافه خاموش شوند صبر کنم میتوانم تا وقتی خیابانها ساکت شوند و همه به خانه بروند منتظر بمانم حتی میتوانم آنقدر صبر کنم تا فراموش کنم منتظر چه چیزی بودم اما نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم که به در نگاه نکنم شاید این همان چیزی است که برایم گذاشتی عادت انتظار کشیدن برای قدمهایی که هیچوقت نمیآیند گاهی با خودم فکر میکنم تمام این چیزها را برای تو مینویسم، یا فقط دارم سعی میکنم خودم را قانع کنم که واقعاً وجود داشتی چون خاطرات بیرحماند برای تغییر کردن نیازی به اجازه ندارند یک روز صدایت را کاملاً واضح به یاد میآورم، و روز بعد تنها چیزی که از آن به یاد دارم حسی است که برایم به جا گذاشت موهای قرمزت را یادم هست..کلاه مسخرهات را..دستهایت را..اینکه وقتی زیادی مسخرهات میکردم چطور عصبانی میشدی و یادم هست چطور نگاهم میکردی، انگار از قبل تمام دروغهایی را که قرار بود بگویم میدانستی شاید واقعاً میدانستی شاید میدانستی که دیر میرسم شاید میدانستی ناامیدت میکنم شاید میدانستی که...و باز هم به من اعتماد کردی این همان چیزی است که نمیتوانم به خاطرش ببخشمت.. حالا هر بار که اشتباهی میکنم، صدایت را در سرم میشنوم وادامه....
434
امروز انعکاس چشمانت را دیدم. احتمالاً میپرسی کجا؟ آنها را در انعکاس نور فانوس دریایی روی سطح دریا دیدم همان آبیهای عمیق و درخشانت را دیدم نیروهای دیگر برج همیشه از من میپرسند چرا به سطح دریا خیره میشوم، حتی در شبهای طوفانی و خطرناک؛ اما آنها نمیدانند که من حاضرم تمام زندگیام را صرف خیره شدن به چشمانت کنم.من از این دریا و اقیانوس کینهای به دل دارم؛ کینهای فراتر از تصور آن احمقهایی که توان درکش را ندارند، بزرگتر از وسعت خود اقیانوس اما درست به همان اندازه دوستش دارم...آن شب، وقتی تو را به بلندترین نقطهی برج بردم تا شهابسنگها را تماشا کنی، و من... انعکاسشان را در چشمانت دیدم..ستارههای کوچک در آسمان، مثل ترقههای ریز، حرکت میکردند و قسم میخورم تا وقتی آن لحظات تمام شدند، حتی پلک هم نزدم و وقتی چشمانت از آسمان جدا شد و نگاهت را به من دوختی، پلک زدم و اشکی از سوزش چشمانم سرازیر شد...همان اشکها دوباره صورتم را خیس کردند و لبهایم را مجبور کردند لبخند بزنند، و من دوباره به سطح دریا خیره شدم. چویا لبخندم را دوست دارد؟ ... مگر نمیبینی اوساموی تو در چه حالی است؟ نمیتوانی ببینی... چون من در برابر نگاهت آنقدر کوچک هستم که قابل دیدن نیستم..اگر به تو بگویم دوستت دارم، جوابت چه خواهد بود؟ اگر بگویم از تو متنفرم؟ احتمالاً فقط میدانم که در پاسخ به دومی، قرار است نفرتت را حتی شدیدتر ابراز کنی..راستش را بخواهی، هیچ ایدهای ندارم وقتی سقوط کردی، ستارهها از آسمان سقوط کردند... و لعنت به آن، من نتوانستم بارش شهابی را ببینم و اینگونه دوباره با هم روبهرو میشویم این بار فقط میخواهم تو را در آغوشم بگیرم و آنقدر گریه کنم که اقیانوسها را از اشکهایم پر کنم. نتوانستم جلوی سقوط زیبایت را بگیرم اقیانوس تو را با خود به اعماقش برد... اندوه و پشیمانیهایم همچون ابرهای سیاه بر سطح آن میبارند...نیمهشب است و تو دوباره و دوباره سقوط میکنی من به دنبال تو در اقیانوس شیرجه میزنم موجهای سنگین اقیانوس به سینهام فشار میآورند.چویا، داری با من شنا میکنی؟.. مدتهاست که نور فانوس دریایی را ندیدهام شنا کردن با تو تا ابد ادامه خواهد داشت نمیدانم اینها اشکهای من هستند یا اقیانوس که راهش را به درون ریههایم پیدا کرده است.همهچیز از آن شب شروع شد.. آنقدر در چشمانت غرق شده بودم که متوجه نشدم دیگر آنجا نیستی، و سطح آبیای که در آن بارش شهابی را دیده بودم، خود اقیانوس بود لعنت به هر اقیانوس و هر دریا آنها چویای من را از من گرفتند یا شاید... خود اقیانوس، چویاست..و شاید اگر کمی بیشتر در آن تاریکی شنا کنم، دیگر هیچوقت به سطح آب برنگردم شاید این همان چیزی باشد که میخواهم چویا... اگر اقیانوس خود تو باشی، پس چرا هر بار که به آن نگاه میکنم، دلم میخواهد گریه کنم؟ چرا هر موجی که به برج میرسد، انگار چیزی را از تو برایم میآورد و دوباره با خودش میبرد؟گاهی فکر میکنم شاید تو هیچوقت سقوط نکردی شاید این من بودم که آن شب از چشمانت سقوط کردم و اقیانوس فقط جایی بود که فرود آمدم دستم را در آب دراز میکنم، شاید این بار بتوانم انگشتانت را بگیرم اما چیزی جز سردی آب نصیبم نمیشود دوباره شیرجه میزنم پایینتر...پایینتر...و پایینتر نور فانوس دریایی حالا فقط یک نقطهی محو در بالای سرم است..صدای امواج دورتر میشود و قفسهی سینهام بیشتر درد میگیرد. اما تو آنجایی..تو آنجایی چویای من جلوی من شنا میکنی موهایت در آب حرکت میکنند و همان چشمهای آبی و درخشان را میبینم لبخند میزنی، درست مثل همان شب چویا... صبر کن...این بار دیگر نمیگذارم سقوط کنی دستم را به سمتت دراز میکنم، اما هرچه نزدیکتر میشوم، بیشتر از من فاصله میگیری انگار تمام اقیانوس بین ما ایستاده برای نجات تو دیر کرده ام .. پس قرار است همراهت غرق شوم و آن چشمهای آبی که همیشه فکر میکردم انعکاس اقیانوساند ..اما حالا میفهمم اشتباه میکردم این اقیانوس بود که تمام این سالها تلاش میکرد شبیه چشمهای تو باشد چویا... اگر اینجا پایان همهچیز باشد، اشکالی ندارد فقط این بار، وقتی ستارهای از آسمان سقوط میکند، میخواهم قبل از اینکه به دریا برسد، آرزو کنم آرزو کنم دوباره پیدایت کنم حتی اگر هزار بار دیگر سقوط کنی حتی اگر هزار بار دیگر مجبور شوم دنبالت داخل این اقیانوس لعنتی شیرجه بزنم فقط این بار...وقتی به اعماق میرسیم، دستم را رها نکن.@ChuuyaFTS 🌟🌟🤍
434
فکر میکردم راهی برای فرار پیدا کردهام، اما اشتباه میکردم، اوسامو... تو هیچوقت از ذهنم بیرون نمیروی تمام ذرهذرهی آن را اشغال کردهای به آن جمجمهی لعنتی حسادت میکنم که تو را دارد، در حالی که من ندارم.کاش میتوانستم به داخل ذهن خودم بخزم و برای همیشه همانجا با تو زندگی کنم؛ با اینکه خودم مدتهاست در همینجا گیر افتادهام و با تمام وجود دنبال راهی برای بیرون آمدن میگردم اما اخیراً دیگر حتی نمیدانم دنبال چه چیزی هستم، یا قرار است چه کار کنم فکر میکنم گم شدهام اوسامو... صدایم را میشنوی؟لعنت..اوسامو چه غلطی داری میکنی؟ دست از کنجکاوی گوشهوکنار ذهنم بردار حتی در آن فضای کوچک و ناچیز هم داری فضولی میکنی؟ میدانم یک روز از آنجا بیرون میآیی، و احتمالاً آن روز هیچوقت نخواهد رسید میخواهم تو را در دستانم داشته باشم چطور باید به تو بگویم که داشتن تو در سرم، بهجای داشتن تو در آغوشم، شکنجه است؟ذهنم واقعاً در ابرهاست..دارم به دو سر و یک کلبهی چوبی کوچک فکر میکنم.. تو آنجایی، مگه نه؟میتوانی آن را ببینی؟دارم به دو بشقاب غذا و یک خانهی کوچک فکر میکنم اینجا سرد است، اما آنجا گرم است، چون من مدام فکر میکنم و چرخدندهها مدام میچرخند و آنجا را گرم نگه میدارند نمیخواهم سردت شود، چون وقتی سردت میشود غیرقابلتحمل میشوی، و آنوقت دلم میخواهد با یک دریل برقی سوراخی در سر خودم ایجاد کنم..دستهایم را در جیبهای هودیام فرو میکنم نمیدانم کجا میروم احتمالاً به همان کلبهی چوبی کوچک..میگویند تنها هستم، اما تو حتی برای یک ثانیهی لعنتی هم نمیگذاری تنها باشم مدتی است نخوابیدهام تو انرژی خیلی زیادی داری، اوسامو.. میدونی؟نمیدونم و در سکوت... این سکوت دارد راه را به من نشان میدهد، پس به راه رفتن ادامه میدهم.. دارم به دورترین جایی که قرار است بروم میروم هوا دارد سردتر میشود، و سکوت تو بیشتر از قبل آزارم میدهد چطور ممکن است هم حرف زدن با تو درد داشته باشد و هم سکوتت؟لطفاً با من حرف بزن... و تمام صداهای دیگر را خفه کن.به راه رفتن ادامه میدم انگشتهام یخ زدن، ولی از جیبم بیرونشون نمیارم شاید اگر به اندازهی کافی همونجا نگهشون دارم، یادشون بره گرما چه حسی داره اوسامو... هنوز اونجایی؟..آروم میخندم معلومه که هستی..تو همیشه اونجایی جایی بین فکرهام، پشت چشمهام، بین چرخدندههایی که حتی وقتی التماسشون میکنم متوقف بشن، همچنان میچرخن. گاهی با خودم فکر میکنم واقعاً هیچوقت داخل مغزم بودی یا من فقط یه اتاق کوچیک برات ساختم، چون زیادی از این میترسیدم که سکوت بدون تو چه صدایی خواهد داشت فکر کنم به کلبه رسیدم دود از دودکش بلند شده..دو فنجون چایی لبه پنجره اس...دوتا صندلی کنار شومینه اوسامو تو اینو ساختی؟..از پشت برف به خونهی کوچیک خیره میشم و برای یه لحظه، تقریباً باور میکنم اگر در رو باز کنم، اونجا خواهی بود..کنار آتیش نشستهای منتظر منی، من هیچوقت گم نشده بودم شاید برای همینه که به راه رفتن ادامه میدم چون میدونم دارم کجا میرم. چون یه جایی داخل سرم، تو منتظری که من برسم و اوسامو...اگر واقعاً گم شدم،لطفاً راه خروج رو بهم نشون نده...فقط کنارم بمون تا وقتی که یادم بیاد اصلاً چرا میخواستم از اینجا بیرون برم.@Katsukis_stars 🌟🌟✨
434
Dear neighborhood, if it weren’t for you, I wouldn’t know how to silence all this extra noise)))🤩
434
من این چنل رو دوست دارم شماهم باید دوست داشته باشین پس چالشش شرکت کنید هرکس شرکت نکنه کصکشه 🤩
