𝖼𝗅𝖺𝗋𝗍𝖾́﹙𝗉𝗉𝗐﹚
前往频道在 Telegram
𝖣𝖺𝗇𝖺 𝗅’𝗈𝖻𝗌𝖼𝗎𝗋𝗂𝗍𝖾́, 𝗍𝗎 𝖾́𝗍𝖺𝗂𝗌 𝗅𝖺 𝗅𝗎𝗆𝗂𝖾̀𝗋𝖾 𝗊𝗎𝗂 𝗆’𝖺 𝗀𝗎𝗂𝖽𝖾́ 𝗏𝖾𝗋𝗌 𝗍𝗈𝗂.🧸🥯 𝖫𝗂𝖾𝗇 𝖺𝗇𝗈𝗇𝗒𝗆𝖾: clarteunknownbot.t.me
显示更多未指定国家未指定类别
525
订阅者
+2624 小时
+857 天
+8830 天
帖子存档
525
Repost from N/a
همیشه فکر میکردم قوی بودن یعنی هیچوقت اجازه ندهی کسی لرزش دستهایت را ببیند. یعنی بغضت را قبل از آنکه به اشک برسد، در گلویت دفن کنی. یعنی وقتی دنیا روی شانههایت آوار میشود، باز هم لبخند بزنی تا خیال همه راحت بماند که هنوز از پا نیفتادهای. سالها همینطور زندگی کردم؛ آنقدر به قوی بودن عادت کرده بودم که حتی خودم هم فراموش کرده بودم آخرین بار چه زمانی دلم خواسته بود کسی فقط مرا در آغوش بگیرد و بگوید: «دیگر لازم نیست همهی بار دنیا را تنهایی به دوش بکشی.»بعد تو آمدی... آرام، بیصدا، بیادعا؛ درست شبیه بارانی که کسی صدایش را نمیشنود، اما وقتی تمام میشود، میبینی تمام خشکیِ جهان را با خودش شسته است. تو هیچوقت سعی نکردی مرا نجات بدهی، هیچوقت قول ندادی که غمهایم را از بین ببری؛ فقط ماندی. کنارم ماندی. و گاهی آدم، بیشتر از معجزه، به ماندنِ یک نفر احتیاج دارد.نمیدانی چقدر سخت است سالها نقشِ محکمترین آدم دنیا را بازی کنی، اما شب که چراغها خاموش میشوند، از شدت خستگی حتی توان جمع کردن تکههای قلبت را هم نداشته باشی. من از شکستن نمیترسیدم... از این میترسیدم که اگر روزی فرو بریزم، هیچ آغوشی نباشد که مرا همانطورِ شکسته، بپذیرد. اما تو، بدون آنکه چیزی بپرسی، بدون آنکه بخواهی مرا تغییر بدهی، کنار تمام زخمهایی نشستی که حتی خودم جرئت نگاه کردن به آنها را نداشتم.آن لحظه که تو را در آغوش گرفتم، فهمیدم آدم همیشه برای عاشق شدن دنبال کسی نمیگردد که قلبش را تندتر بتپاند؛ گاهی تمام آرزویش پیدا کردن کسی است که وقتی نفس کشیدن هم سخت میشود، آرام دستش را بگیرد و نگذارد از خودش جا بماند. تو همان آدم بودی. همان خانهای که سالها بیآنکه بدانم، دنبالش میگشتم.عجیب است... آدم برای تمام دنیا میتواند قوی بماند، اما فقط یک نفر کافی است تا تمام دیوارهایی را که سالها دور قلبش کشیده، آرام فرو بریزد. کنار تو، دیگر دلم نمیخواست قهرمان باشم. دلم میخواست همان آدم خستهای باشم که میتواند چشمهایش را ببندد، سرش را روی شانهی کسی بگذارد و برای اولین بار، از اینکه ضعیف به نظر برسد، نترسد.اگر امروز هنوز ایستادهام، فقط به خاطر خودم نیست. سهم بزرگی از ایستادنم، به تو تعلق دارد. به صبری که هیچوقت از من دریغ نکردی. به حضوری که حتی در سکوتش، آرامش جریان داشت. به نگاهت که هر بار، قبل از آنکه چیزی بگویم، حال دلم را میفهمید. تو هیچوقت زخمهایم را درمان نکردی... فقط باعث شدی دیگر از زندگی کردن با آنها نترسم.شاید برای همین است که هر بار به تو نگاه میکنم، بیشتر از عشق، احساس امنیت میکنم. امنیتی که سالها دنبالش دویده بودم و هیچجا پیدایش نکرده بودم. تو ثابت کردی بعضی آدمها نمیآیند تا دنیا را عوض کنند؛ میآیند تا دنیای یک نفر را از فرو ریختن نجات بدهند.اگر تمام عمرم را در یک جمله خلاصه کنم، فقط همین را میگویم؛ من سالها یاد گرفته بودم پناهِ دیگران باشم، اما هیچوقت نفهمیده بودم خودِ پناه، چقدر به یک پناه دیگر احتیاج دارد... تا اینکه تو آمدی و بیآنکه حتی بدانی، امنترین جای تمام زندگیام شدی.و اگر روزی از من بپرسند عمیقترین شکل عشق چه بود، از اعترافها و بوسهها چیزی نمیگویم. میگویم عشق، همان لحظهای بود که فهمیدم دیگر لازم نیست همیشه محکم باشم. همان لحظهای که میان تمام ضعفها، تمام ترسها و تمام خستگیها، کسی مرا همانطور که بودم در آغوش گرفت و بیصدا به قلبم فهماند که بعضی آغوشها برای نجات دادن نیستند... برای ایناند که به تو یادآوری کنند، بعد از تمام جنگهایی که با دنیا داشتهای، بالاخره جایی رسیدهای که میتوانی آرام بگیری.از آن روز به بعد، دیگر هر وقت از آینده میترسم، فقط دستت را محکمتر میگیرم. چون حالا میدانم تا وقتی خانهی قلبم، آغوش توست، حتی اگر تمام دنیا علیه ما باشد، باز هم چیزی درونم آرام زمزمه میکند: «این بار... لازم نیست قوی باشی. من اینجایم.»
525
Repost from ️double p﹙ppw﹚
ببخشید لطفا یکی به پوند یاداوری کنه تو جمعن و خودشو کنترل کنه؟؟
