'نوشته های لیلا؛ نخوانده های مجنون'
前往频道在 Telegram
🪽روایت های مهجورِ ثامن یارِ در قفس مانده ی او'
显示更多未指定国家未指定类别
4 165
订阅者
+224 小时
+247 天
+49230 天
帖子存档
•طلبهٔ بسیجی شهید ابوالفضل طغیانی•
▫️متولد 27 بهمن 1380 در زرین شهرِ اصفهان
▫️تحصیل کردهٔ حوزه علمیه امام حسین"علیهالسلام" قم
▫️محصل موسسه ی فقه و قضا اصفهان
🔴شهید طغیانی 18 دی ماه سال 1404
در خیابان شریعتی زرین شهر به دست عوامل فتنه شهری
زمانی که در حال تامین امنیت و دفاع از جان و مال مردم بود مظلومانه به شهادت رسید.
▫️آرامگاه شهید: گلستان شهدای زرینشهر/استان اصفهان
#روایت_ثامن
این سوال تقریبا پر تکرار ترین سوال بود.
یه بیوگرافی کلی از ایشون میدم و ان شاءالله در ادامه هر وقت توفیق بود بیشتر دربارشون مینویسم.👇🏼
ببخشید من متوجه نشدم همسرتون از شهدای امنیت دی ماه بودن یا شهدای جنگ رمضان.؟
بعد از شهید علیخانی به شهادت میرسن؟
همین امروز توی جمعی نشسته بودم که اتفاقاً یک تازه عروس هم اونجا حضور داشت. جمع سراسر شعف بود. از سرور ایام شادی اهل بیت و از شوق وصال عروس و داماد. جوون تر های جمع با هیاهو خوشحالی میکردند و لابهلای اشعار غدیری برای عروس خانوم میخوندن و دست میزدن. تمام وجودم چشم بود و تمام نگاهم سرشار از احساس لذت. از اینکه میدیدم یه گوشه ای از این جهان تاریک و نمور دوباره شعله ی عشقی روشن شده تا دنیارو واسه ی اهلش قابل تحمل تر کنه. میون دعاهای خیر و شادی هایی که روونه ی قلب و نگاه عروس خانوم میکردم؛ شاید دقیقا وسط سیصد و شصت و پنجمین باری که کف دستام به هم کوبیده شد؛ یکهو ضربان قلبم تند شد. صداها محو و تصویر ها تار شد.
پرت شدم توی سال گذشته؛ دقیقا همین روز.
بوی خوش و رنگ های زنده
نگاه های پر از ناز و خنده های از ته دل
سرور و سرور و سرور
شعف و شعف و شعف!
بله دقیقا همین روز؛ روزی که تو شدی نامزد من و من شدم نامزد تو!
اسم ما کنار هم نشست و انگشتر نشون مهمونِ چهارمین انگشت دست راستم شد.
چه داماد برازنده ای؛ چه قد و بالایی
چه برقی داشت چشمات پسر
انگار نه لب هات بلکه تمام صورتت داشت میخندید.
تداعی شعر ها و صداها و خنده ها
یهو توی قلبم تبدیل شد به صدای ضجه و روضه
برگشتم به خودم
دیدم دستام داره میلرزه و چشمام لب به لب پر از اشکه.
سعی کردم فراموش کنم که تازه دامادم خیلی دور تر از من داره به حسرتای عروس تنهاش نگاه میکنه.
دندونامو روی هم فشار دادم و محکم تر دست زدم. چشمامو بستم و اینبارم نذاشتم دست دنیا زمینم بزنه. با گوشه ی انگشت اشکامو پاک کردم و لبخند زدم.
حالا میتونستم احساس کنم که ضربان قلبم آروم تر شده. انگار دستتو روی شونه هام گذاشتی و گفتی:بیخیالِ زخمای دنیا خانوم. میدونی که باید چیکار کنی؟ بالت از کینه شکستند؟ علی وار بخند!
اگه ببینمت ازت میپرسم: پس سوگ اینجوری آدمو ذره ذره آب میکنه؟ اینطور که روز به روز ضعیف تر میشم. دیگه میلی به غذا خوردن ندارم؛ خوابم به هم ریخته و همیشه بی حالم.
هر چقدرم آروم و شمرده حرف بزنم بازم بعضی وقتا وسط حرف زدن نفس کم میارم و همیشه حس میکنم قفسه ی سینم سنگینه.
موقع گریه جون ندارم هق هق کنم و فقط اشک میریزم.
میبینی که چقدر ضعیف شدم؟ با این حال بازم نمیخوای کاری کنی؟!
ولی تو این روزا بهم کم سر میزنی
شاید سرت شلوغه
شاید وقت شنیدن این همه حرفو نداشته باشی
پس آروم گوشه ی برگه یه جمله مینویسم و میذارم روی میز. میذارمش اونجا تا اگه یه نیمه شب احیانا دلتنگی دست از سرم برداشت و خوابم برد؛ و تو اون شب به سرت زد گذری از پیشم رد شی نگاهت بیفته روش و بخونی: فراق از عمر من میکاهد ای نامهربان رحمی...
یادآوری استوری پارسال؛
اولین هیئتی که دونفره رفتیم :))) مولودی ایام غدیر آقای رسولی و سید رضا.
یا شیعة علی ایامکم سعید'
عزیزِ به دنیا نیامده ام!
نمیدانم اگر چرخِ فلک طور دیگر میچرخید و خدا تورا برای زندگی ام میخواست؛ چشمانت شبیه پدرت میشد یا نه. خنده هایت به دلنشینی او میماند یا نه. نمیدانم آیا قد رشیدش را به ارث میبردی یا موهای مواج و مشکی رنگش را.
اما میان همه ی نمیدانم ها یک چیز را خیلی خوب میدانم. میدانم که نامت را علی میگذاشتیم؛ میدانم که شب ها به جای لالایی برایت زمزمه میکردم یبنی لو همک تریده ینجلی...
میدانم در نوزادی برایت روضه ی علی اصغر میخواندم و در جوانی نذر علی اکبرت میکردم.
میدانم جانِ مادر؛ میدانم'
اپلیکیشن بله یه چالش جالب برگزار کرده.
به این صورته که شما به ۸ تا سوال جواب میدین و در نهایت بهتون میگه که شما به کدوم یکی از یاران حضرت امیرالمؤمنین شباهت دارین :))
جواب چالش خودم جناب عمار هست. اگر دوست دارین توی این چالش شرکت کنین👈 https://ble.ir/mardombot?start=1909618456
پارت ¹
📍ایران/اصفهان/میدان امام علی علیه السلام
یک سال پیش روز عید غدیر برای اولین بار از همسرش درخواست کرد که برای شهادتش دعا کند. روزی که اولین موشک های اسرائیلی به قلب بزرگترین رویایشان اصابت کرده بود. قرار بر آن بود که عقدشان در حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام جاری شود و ویرانه های جنگ؛ برنامه ی سفرشان را برهم ریخته بود.
به میدان امام علی اصفهان پناه برده بودند تا بغض هاشان را فریاد کنند بر سر دشمن.
دلگیر بودند ولی آرام!
زیر لب میگفتند: ما در راه نابودی اسرائیل اولین هزینه را با بزرگترین آرزویمان پرداختیم و راضی به رضای خدایمان هستیم. به امید روزی که جانِ عزیزمان را فدای این راه کنیم.
در میان شلوغی برای اولین بار از همسرش خواست تا دعا کند عاقبتش ختم به شهادت شود. بدون هیچ تردیدی میگفت اگر جنگ زمینی شود لحظه ای تعلل نمیکند و به سمت میدان روانه میشود.
نگاهش محکم بود و دلش گرفته، از قولی که به یارش داده. قولِ سفر نجف که حالا دیگر تحققش امکان پذیر نبود.
ادامه دارد...
#روایت_ثامن
کجاست منجی این بغضهای طولانی؟
طلایه دارِ مِنَ المُجرمینَ منتَقمون!
ازم نپرس چرا نماز عشارو سه بار خوندم؛
چون نماز رکوع و سجده داره
چون گریه نمازو باطل میکنه
چون سرمو که میارم پایین اشکام میریزه ...
شما ۶ تا شهید چقدر زیادی شبیه مولای غریبتون بودین...
اینقدری که حالا زور خانواده هاتون به انتقام نمیرسه
اینقدری که دارن واسه قاتلاتون جشن آزادی میگیرن
اینقدری که انگار فقط خود آقا باید بیان و انتقام خون به ناحق ریخته شدتون رو بگیرن.
أین الطالب بدم المقتول بکربلاء...
🖇ضمیمه
ماهِ کامل کربلا/سایه های عاشقانه/راهروی ورودی موکب/همان شب!
اربعین پارسال یه شب که بعد از قدم زدن تو کوچه پس کوچه های کربلا با تو برگشته بودم به موکب؛ با یکی از عکسایی که همون شب گرفته بودم این استوری رو گذاشتم.
بله جانم! همون شب گرم و شرجی که توی راهروی ورودی موکب ایستاده بودیم و به ماهِ کامل نگاه میکردیم. همون شبی که من با ذوق میگفتم بالاخره یه ماه کامل رو توی کربلا دیدیم و تو با ذوق عاشقانه همیشگی میگفتی خانوم عکست تو آسمونه...
فردا و فرداهای اون روز تقریبا بخش زیادی از حرفهای ما مربوط به رنج همسرای جوون شهدا بود. هربار که برات از فاطمه و فاطمه ها میگفتم ساکت به حرفام گوش میدادی و اشک میریختی.
من برات از خاطراتشون میگفتم؛ تو اشک میریختی.
از آرمان هاشون میگفتم؛ تو اشک میریختی.
از دلهای تنهاشون؛ و تو باز اشک میریختی.
و من حالا معنی نگاه های نگران و اشک آلودت رو میفهمم. برای تو فرقی نمیکرد من داستان امیرحسین براتی رو بگم یا مصطفی غریب. تو ساکت به چشمام خیره میشدی و بی صدا گریه میکردی. غصه ی تو، غصه ی دلِ تنهای هانیه بود! غصه ی روزهایی که میدونستی نیستی تا برای دلتنگی هاش گریه کنی. یک نوع ذخیره ی دلسوزی برای این روزها.
داستان اون شبهای ما داستان چشمهای نگران تو بود!
Repost from N/a
اگر کسی مرا خواست بگویید رفته باران ها را تماشا کند. و اگر اصرار کرد، بگویید برای دیدن ِ طوفان ها رفته است! و اگر باز هم سماجت کرد، بگویید رفته است تا دیگر بازنگردد..
بیژن جلالی
