مُسَطِّع
前往频道在 Telegram
فُروزِشگاهِ مُسَوَّده یِ آقازهیر. نمون برو چون خودمَم نیستم. مُسَطِّع: کسی که در حالِ شکستن است. http://t.me/HidenChat_Bot?start=770582253
显示更多伊朗142 925未指定类别
248
订阅者
无数据24 小时
+17 天
+2330 天
帖子存档
248
https://t.me/mosatteh/6647
یعنی یکی بهتون بگه منو از بابام خواستگاری کن به این سرعت قبول میکنید؟😂
248
ولی جدی.
در میزنه و اجازه میگیره. وارد که شد میگه من از دارِ دنیا همین یه دخترو دارم. قول میدی مثلِ چشات ازش مراقبت کنی؟ میگم قول میدم. میگه پس باهم فردا برید برایِ خریدِ عقد. اینم کارتِ بانکی رمزش چهارتا یکه. میگم بی فانوس خیرِ سرت رئیسِ کارخونه ای! رمزِ کارتت چهارتا یکه؟😂
248
رئیس میاد تویِ حیاط سیگاری به آتیش میکشه و پوکی میزنه. میاد سمتِ اتاقم. تا می بینم یه سایه داره میاد سریع سجاده رو پهن میکنم و میرم تویِ سجده😂
248
خلاصه من میرم به رئیس میگم رئیس من از امروز دنبالِ یه رئیس جدیدم! میگه ینی چی؟ میگم میخوام زن بگیرم. پوزخندی میزنه... رفقا پوزخند در نگارشِ این سناریوها خیلی مهمه😂 نباشه انگار کوبیده یِ بدونِ گوشته. میگه خب مبارکه حالا کی هست؟ میگم دخترت! تا اینو میگم انگار یه سطل یخ خالی کردن روش. منم از خجالت پامیشم و میرم...
میره خونه. مادرزنِ گلم میگه این جوون ساده نیست که هست. اهلِ حلال و حروم و خدا پیغمبر نیست که هست! صادق و پاکدست نیست که هست! پس دل دل کردنت برایِ چیه؟😂
248
بعد این دختره ما رو می بینه. تَدَیُّن و پرهیزکاریِ ما رو می بینه که هر دفعه باهاش حرف میزنم نگاهم به زمین دوخته میشه خلاصه رویِ من کراش میزنه و هی نخ میده ولی کو سوزن؟
بعد یه روز دلو میزنه به دریا و میگه بیا منو از بابام خواستگاری کن. منم قبول میکنم ولی به یه شرط! اگه دوسم داری چادری شو😂
248
ولی جدی.
میگم خوب و بد همه جا هست رئیس... (کلیشه ای ترین😂)
چند ماه میگذره یه دختره با چندتا چمدون درِ حیاطو باز میکنه. دخترِ رئیسه. پاریس درس میخونده و حالا که درسش تموم شده برگشته.
احمق چرا برگشتی؟ ما همه میخوایم بریم!😂
248
رئیس میگه ینی چی درست حرف بزن بگو! میگم نماز صبح میخونم...
میگه پس نمازم میخونی؟ همین شماها مملکتو به اینجا کشوندین!
منم قاطی میکنم و قندون رو تویِ سرِ رئیس خرد میکنم سناریویِ خودمه دوس دارم😂
248
تا اینکه رئیس میدیده صبح ها قبل از طلوع آفتاب چراغِ اتاقم روشنه. یه روز ازم پرسید چرا اینقدر زود بیدار میشی؟ میگم با دوستم حرف میزنم! رئیس میگه دوستت؟ اون وقتِ صبح؟ آره آخه دوستم همیشه بیداره! خدا رو میگم...
😂سریالای رمضانیِ صداوسیما باشه؟
248
رئیس یکم فکر میکنه...
دستی به ریشش میکشه.
میگه بعد از ساعت کاری جایی نرو با من بیا.
بعد از کار همراه رئیس میرم و میرسیم به جایِ توپ. رئیس میگه پیاده شو. منم پیاده میشم و بهم میگه اینجا خونه یِ منه و اون سوئیتِ آخرِ حیاط از امروز در اختیارِ توست. قبلا برای سرایدار بود و مدتیه که مُرده. از امروز اونجا زندگی کن تا بعد خونه بگیری.
248
یه روز رئیس به منشیش میگه به زهیر بگید بیاد دفترِ من. من میرم اونجا و بهم میگه چرا شبا دیر میخوابی که دمِ در خوابت ببره؟ در جواب میگم آقای رئیس من اصن خونه نمیرم!
حالم داره بهم میخوره😂
رئیس میگه چرا خونه نمیری؟
میگم چون خونه ای ندارم! شبا تا نیمه شب با نگهبانِ شرکت حرف میزنیم و صبح دمِ درِ شرکت یه چرت میزنم چون من روستازاده ام و تهران کس و کاری ندارم...
248
پسری جوان به نامِ زهیر تازه تحصیل و خدمتش تموم شده و دنبالِ کار میگرده😂
میره یه شرکت برای مصاحبه و بخاطرِ مهارت هایِ زیادش استخدام میشه. روزها از پِیِ روزها گذشت و هر روز رئیس شرکت میدید زهیر قبل از اینکه درِ شرکت باز بشه اونجا چُرتش گرفته و تا رئیس رو می بینه بیدار میشه
248
https://t.me/mosatteh/6634
داداش جنس اگه خوب باشه که دیگه این محدودیت ها حالیش نیست عههه! این کاره نیسیا!
