202
订阅者
-224 小时
-37 天
-930 天
帖子存档
+1
کتاب ها و جزوه های دهم و یازدهم و کمی از دوازدهم رو که نیاز نداشتم جدا کردم خیراتشون کنم.
(این بخش کمی از جزوه هایی بود که من در این سه سال چاپ کردم )
Repost from girl in 'blue'
یهو میبینی هم سن و سال هات رو سایت سنجش چتر پهن کردن و منتظر اعلام نتایجن.
ولی تو حتی انتخاب رشته نکردی چون میدونستی هیچی بدست نمیاری.
میبینی بقیه دارن شیرینی قبولی شونو میدن ولی تو باید خودتو واسه مقابله با خانواده و دوست و آشنا آماده کنی.
بقیه دارن خرید دانشگاه میکنن ولی تو باید دنبال یه استاد جدید واسه فیزیکت باشی.
اونا میرن سراغ رفرنس های دانشگاهی تو بازم باید آی کیو زیست بزنی.
اونا پلن کافه و سفر دارن تو داری دنبال یه مشاور میگردی که شاید کمکت کنه امسال قبول بشی.
"درد داره نه؟!
من از ته این درد اومدم و میگم زندگیت با ارزش تر از اونه که هر روزش توی اتاق ۱۲ متری با ۴ تا کتاب بگذره.
تازه اگه بگذره.
Repost from "مردی به نامِ قاف"
فروغ امروز با این جملهش نجاتم داد.
«دلت را بتکان.
اشتباهاتت وقتی افـتاد روی زمین، بگذار همانجا بماند.
فقط از لابه لایِ اشتباههایت، یک تجربه را بیرون بکش، قاب کن و بزن به دیوار دلت.
اشتباه کردن اشتباه نیست؛ در اشتباه ماندن اشتباه است.»
امروز صبح
یک مشت رویا رو بردیم سر جلسه
با دلهایی پر از امید
با قلبهایی پر از کاش
و برگشتیم با یک دنیا حرف نگفته.
از اینکه بخاطر کنکور فرهنگیان باید تا ساعت 12 ظهر بمونم غمگینم ، جرعت شرکت نکردن و نصفه رها کردنش هم ندارم چون مامانم شب میزارم دم در.
من نمیدونم چرا مامانم انقدر اسرار داره کنکور فرهنگیان رو بدم وقتی حتی نمیدونم محتوای دفترچه شامل چه مباحثی هست
🤦🏻♀️
Repost from در مسیر مردیت گری شدن🩺
یه نوع دیگه از فشار از طرف خانواده هست که اونقد قبولت دارن که هیچوقت فکر نمیکنن تو از پس چیزی که میخوای یا تو مسیرشی ممکنه برنیای. اونجاست که حتی وقتی که خودتم رد دادی چون هیچوقت نتونستن برات تعریف نشده یجوری انجامش میدی.
چجوری؟ خودتم نمیدونی.
سه روز قبل از کنکور1405...
سه روزی که خیلی بد برام گذشت و هنوز هم تموم نشده. سه روزی که مطمعنم تا آخر عمرم یادم میمونه نه فقط به خاطر خودِ کنکور بلکه به خاطر حالی که توی این سه روز داشتم و اتفاقی که باعث شد اینهمه بهم بریزم.
یادم میمونه که کی بهم گفت:
اشکال نداره، فدای سرت امسال نشد سال دیگه جبران میکنی اصلا بابتش ناراحت نباش.
اما بیشتر از همه یادم میمونه کی این سه روز مهم رو برام زهرمار کرد.
یادم میمونه که توی سه روزی که شاید بیشتر از هر وقت دیگهای به آرامش احتیاج داشتم کارم شده بود گریه کردن.
یادم میمونه چند بار سعی کردم خودم رو آروم کنم چند بار به خودم گفتم ولش کن، بهش فکر نکن و باز نتونستم.
یادم میمونه چقدر ذهنم خسته بود و چقدر دلم میخواست فقط برای چند ساعت همهچیز ساکت بشه و من اینهمه ناراحت نباشم.
بعضی آدمها شاید هیچوقت نفهمن یک اتفاق یک حرف یا یک رفتار چطور میتونه حال یک آدم رو درست در بدترین زمان ممکن به هم بریزه شاید برای کسی که باعثش شده، فقط یک اتفاق معمولی بوده باشه اما برای من تبدیل شد به چیزی که تمام این سه روز با خودم حملش کردم.
یادم میمونه چه کسی باعث شد سه روزی که قرار بود بعدها فقط بخشی از خاطرات کنکورم باشن تبدیل بشن به خاطرهی گریه،ناراحتی و یک حال بدِ طولانی.
شاید یک روز از این اتفاق بگذرم.
شاید یک روز دیگه حتی اینقدر برام مهم نباشه.
شاید زمان خیلی چیزها رو کمرنگ کنه.
ولی امروز، در همین سه روز قبل از کنکور1405 من هنوز اینجام و هنوز دارم این روزها رو با تمام سنگینیشون میگذرونم.
و اگر سالها بعد این نوشته رو خوندم فقط میخوام یادم بیاد که
چه کسی باعث شد این سه روز،
به جای اینکه فقط سه روز قبل از یک اتفاق مهم باشن، تبدیل بشن به سه روزی که هیچوقت فراموششون نمیکنم.
کنکوری 1405 بودن خودش مثل اینکه برام کافی نبوده !
