[نارنگی شیشم]
前往频道在 Telegram
358
订阅者
+124 小时
+177 天
+1930 天
帖子存档
بزرگ شدم که ببینم بابا بزرگم رفته. بزرگ شدم که ببینم موهای مامانم داره سفید میشه. بزرگ شدم که ببینم دیگه هیچکس حال خودشم نداره. بزرگ شدم که ببینم دیگه ذوق کردن برای آدما عجیبه. بزرگ شدم که ببینم هی قراره مدام زندگی چک و لگد پرت کنه سمتم. واقعا بزرگ شدن چیز قشنگی نیست.
اون موقع ها هر بار به مامانم میگفتم کاش زودتر بزرگ شم میگفت نه بزرگ نشو توی بزرگسالی هیچی نیست، آدم بزرگا خوشحال نیستن، راست میگفت.
اون موقع بابا بزرگم بودش، همه حالمون خوب بود، همه خوشحال بودیم، زندگی انقدر مضخرف نشده بود.
نهایت درد و بدبختی من اون موقع این بود که تنها تو اتاق نخوابم چون از تاریکی میترسیدم، اونم مامانم میومد دستمو میگرفت تا خوابم ببره.
واقعا نیاز دارم برگردم به اون جمعه هایی که صبح از خواب بیدار میشدم زود تکلیف هام رو مینوشتم بعد با خوراکی لم میدادم جلو تلویزیون تا عمو فیتیله ها شروع بشه و بلند بشم و بخونم فیتیله جمعه تعطیله. آخ چقدر زندگی رنگ داشت، چقدر میچسبید.
