ch
Feedback
تراوش | علی‌سینا بصیر

تراوش | علی‌سینا بصیر

前往频道在 Telegram

جستارها و یادداشت‌های کوتاه‌ تأملاتی بین‌رشته‌ای در تلاقی ادبیات، جامعه، اقتصاد، هنر و ورزش.

显示更多
伊朗138 261未指定类别
350
订阅者
+224 小时
+277
+7230
帖子存档
مطرودِ عاشق گرمی صدای رشید کاکاوند که دارای دکترای ادبیات فارسی، شاعر، ترانه‌سرا، مدرس دانشگاه و از مجریان محبوب رادیو و تلویزیون است را دوست دارم و همیشه ستایشش می‌کنم؛ من از طرفدارانِ پر و پا قرصِ نگاهِ زلال و بیانِ شیوایِ او هستم. این بار شنیدنش تجربه متفاوتی بود، او سراغِ حکیم سنایی رفت تا از زبانِ ابلیس، حکایتِ مطرود شدن از درگاهِ حق را بازگو کند. سنایی ابلیس را عاشقی می‌بیند که پیش از رانده‌شدن، آشیانه‌ای جز مهرِ معبود نداشت. او در لوحِ تقدیر دیده بود که قرعه‌یِ لعنت به نامِ کسی می‌افتد، اما گمان به هر کسی داشت جز خویشتن. او که از جنسِ آتش و بلندمرتبه بود، از سرفرود آوردن پیشِ پایِ خاکی که فروتر از اوست، سر باز زد. با او دلم به مهر و مودت یگانه بود سیمرغ عشق را دل من آشیانه بود در راه من نهاد نهان دام مکر خویش آدم میان حلقه آن دام دانه بود در لوح خواندم که یکی لعنتی شود بودم گمان به هر کس و بر خود گمان نبود در این تصویرِ رندانه، آدم تنها دانه‌ای بود برایِ دامی که معشوق گسترده بود تا عیارِ وفایِ عاشق را بسنجد. ابلیس پذیرفت که میانِ خلق منفور باشد، اما قبله‌یِ خویش را تنها برایِ «او» حفظ کرد. او در آتشِ غیرت سوخت تا ثابت کند تنها برایِ آن یگانه‌یِ مطلق پیشانی بر زمین می‌ساید. این واگویه‌یِ جانی است که تمامِ بودِ خویش را فدایِ پیمان کرد، حتی اگر فرجامش دوری باشد.
علی سینا بصیر

امروز حین قدم‌زدن در صحن دانشگاه، چشمم به میزهای پر از کتاب افتاد؛ ضیافت کوچک و فرصتی برای الفت بیشتر محصلان با کتاب. اما با
+1
امروز حین قدم‌زدن در صحن دانشگاه، چشمم به میزهای پر از کتاب افتاد؛ ضیافت کوچک و فرصتی برای الفت بیشتر محصلان با کتاب. اما با دیدن قیمت‌ها، ورق برگشت؛ ارقام درج‌شده روی جلدها حتی از کتاب‌فروشی‌های شهر هم بالاتر بود، در حالی که از نمایشگاهی دانشگاهی توقع می‌رفت بیشتر رعایت حال محصل را بکند و مسیر را برای جویندگان دانش هموارتر سازد. با تمام این‌ها، عیار کلمات با رقم و پول سنجیده نمی‌شود. دست‌خالی برنگشتم و رساله «سه استاد» اثر اشتفان تسوایگ را خریدم. دلیل اصلی‌ام برای این انتخاب، شیفتگی به قلم، جهان روان‌شناختی و امضای خاص داستایفسکی بود که همواره الگوی ادبی من به شمار می‌رود. تسوایگ در این اثر، دنیای فکری او، بالزاک و دیکنز را حلاجی می‌کند.

نشسته‌ام و به این گزاره‌ی دیرینه‌ی جاناتان سوئیفت می‌اندیشم: «شما نمی‌توانید کسی را با منطق از عقیده‌ای بیرون بکشید که خودش با منطق به آن وارد نشده است.» چقدر این عبارت، حکایتِ روزگار ما و مواجهه‌های هرروزه‌ی ماست. وقتی کسی خانه‌ی اندیشه‌اش را بر آبِ احساس، منفعت یا تقلید بنا می‌کند، معماریِ منطق در برابر او فرومی‌ریزد. تفکر عقلانی، زبانی است که دو هم‌سخن باید به آن مسلط باشند. اما وقتی یک‌سوی گفتگو اصلاً با این زبان بیگانه است، اقناع به بن‌بست می‌رسد. روان‌شناسی امروز تایید می‌کند که ذهن‌های متعصب، شواهد عقلانی را نوعی هجوم به کیستی و هویت خود می‌پندارند. آن‌ها در برابر فاکت‌ها و آمار و ارقام، سخت‌تر و لجوج‌تر می‌شوند. صلب بودن این باورها از جنس منطق نیست که با اهرم برهان جابه‌جا شود؛ ریشه در سپرهای دفاعی روان دارد. بحث کردن با جزم‌آندیشان، تلاش برای گشودن قفلی است که کلیدش هرگز ساخته نشده است. شاید بزرگ‌ترین رهاورد این تامل برای ما، رواداری و حفظ آرامش درون باشد. پذیرش این واقعیت که ساختار ذهن انسان همیشه با عقلانیت پیش نمی‌رود، ما را از فرسودگی در جدال‌های بیهوده مصون می‌دارد. اگر بنا بر دگرگونی باوری باشد، مسیر آن از مجرای همدلی و تغییر آرام پیوندهای عاطفی می‌گذرد.
علی سینا بصیر

فارسی‌زدایی؛ آزمودن امر آزموده زبان، فراتر از خطوط تیره بر پهنه سپید کاغذ، در عمق جان این دیار ریشه دارد. زدودن واژه‌ها از پیشانی دانشگاه‌ها و دگرگون کردن لوحه اداره‌ها، پنداری باطل برای گسستن این پیوند دیرینه است. فرمانی که مکتوبات اداری را دگرگون می‌کند، توانایی تصرف در حافظه جمعی مردمان این جغرافیا را ندارد. فرهنگ‌دوستان، از بومیان این خاک تا سخنوران زبان‌های همسایه، این رفتار را مایه تفرقه می‌دانند؛ جامعه امروز در پی نان و کار است و ستیز با تابلوی نهادهای آموزشی، گرهی از فقر جامعه نمی‌گشاید. پوشاندن لوحه‌ها با رنگ و حذف واژه «دانشگاه» از اسناد، مسیر پویای گفتگو را در کنج خانه‌ها مسدود نمی‌سازد. اگر نوشتن این کلمات بر تابلوی دانشگاه بلخ یا فرم‌های رسمی گناه شمرده شود، جریان زندگی روزمره تداوم آن‌ها را تضمین می‌کند. این عبارات در گپ‌وگفتهای صمیمی و اشعار سینه‌به‌سینه مردم زنده هستند. با این حال، نباید فراموش کرد که حذف تدریجی یک زبان از ساختار نظام آموزشی و دیپلماتیک، در درازمدت پویایی علمی آن را پناهنده به خانه‌ها می‌کند؛ از این رو، صیانت از جایگاه اداری آن، تداوم‌بخش هویتی است که نیازی به تاییدات سلیقه‌ای ندارد.
علی سینا بصیر

رِخوت جامعه؛ نان به قیمت کودکی چشم که به کراچی‌های چوبی کنار سرک می‌افتد، قامت‌های خمیده‌ای را می‌بینم که خنده‌هایشان لابلای گرد و خاک کوچه‌ها جامانده است. شانه‌های خردی که هنوز تحمل بار یک بکس مکتب را به درستی ندارند، حالا تکیه‌گاه یک فامیل کلان برای پیدا کردن لقمه نانی شده‌اند. این دست‌های کوچک و ترک‌خورده، از دردی نشان دارند که بسیار فراتر از توان و سن آن‌هاست و هر روز، سنگینی مصارف یک خانه روی همین شانه‌های نحیف حمل می‌شود. در خلوت خود می‌سنجم این زخم از کجا ریشه می‌گیرد. درگیری‌های متمادی و غرش تفنگ، شالوده این دیار را لرزاند. قحط‌سالی‌های پی‌هم و فقر، رمق مردم را گرفت. خشکی زمین و کسر کار، ضربه محکمی بر پیکر مردمی زد که تنها دغدغه‌شان گرم کردن تنور خانه برای زنده ماندن است. گاهی عابران در کوچه‌ها انگشت ملامت به سوی فامیل‌ها دراز می‌کنند. وقتی دیگدان خانه سرد است و کاسه‌ها خالی، پدر و مادری که در گرداب تنگدستی دست و پا می‌زنند، از روی غایت مجبوریت پاره تن خود را به بازار کار روان می‌کنند. فشار خردکننده روزگار، شرمندگی را بر پدری که با دست خالی به خانه برمی‌کرده تحمیل کرده و او را به پذیرفتن این واقعیت تلخ و استخوان‌سوز وادار می‌کند؛ واقعیتی که در آن، طفل خردسال، یک‌شبه مرد کلان خانه می‌شود. بخش دیگر این رنج، در جهل مرکب ریشه‌ دارد؛ آنجا که کلبه‌ها از سواد تهی گشتند و نگاه فامیل به فردا، در حد تامین معاش شبانه محدود ماند. فرزندان این خانه‌ها، قربانی فقدان آگاهی کسانی می‌شوند که کتاب را تجمل و کراچی را ضرورت می‌دانند. دایره این فاجعه با رخوت فراگیر جامعه کامل می‌شود. عابرانی که هر روز از کنار این قامت‌های خمیده می‌گذرند، اندک‌اندک به تماشای درد عادت کرده‌اند. حس کرختی و بی‌تفاوتی، وجدان جمعی را تسخیر کرد. جامعه، مسئولیت انسانی خود را در قبال این دست‌های کوچک از یاد برد. این سکون و تماشاگری، زنجیره فقر را محکم‌تر می‌بندد.
علی سینا بصیر

بازخوانی روان‌شناختی رمان شب‌های روشن فیودور داستایوفسکی وقتِ آن است که از سطحِ این روایت عبور کنیم و به لایه‌هایِ عمیق‌ترِ آن برسیم. بیشترِ خوانندگان ناستنکا را ملامت می‌کنند و او را ویران‌گرِ قلبِ رویاپرداز می‌دانند؛ در حالی که او یک عاشقِ وفادار بود و معشوقش درست در اوجِ بحران و تلاطمِ روحی‌اش به سویش بازگشت. محاکمهٔ یک انسان به جرمِ وفاداری به عشقِ دیرینه‌اش و به خاطرِ عواطفِ دیگران، دور از انصاف است؛ چرا که او خود با روانی خسته و قلبی ملتهب دست‌وپنجه نرم می‌کرد. با این حال، فرضِ تکان‌دهنده‌تری نیز وجود دارد. چه می‌شود اگر ناستنکا، نامه‌ها و آن معشوقِ غایب، هرگز وجودِ خارجی نداشته‌ باشند؟ دور از ذهن نیست که این چهار شب، فقط واگویهٔ درونیِ مردی منزوی با دیوارهایِ اتاقش باشد. رویاپرداز چنان در انزوا غرق است که برای رهایی، معشوق و رقیبی فرضی خلق می‌کند. او این طرح را افکند تا بهانه‌ای برای شکست داشته باشد؛ چرا که پذیرشِ شکست در عشقی خیالی، آسان‌تر از قبولِ این حقیقت است که در تمامِ عمر، کسی او را ندیده است. شب‌های روشن، تجسمِ انزوایِ مطلقِ یک مرد است. رویاپرداز در چهرهٔ ناستنکا، تنها غربتِ خودش را می‌دید. هردو در آن شب‌ها، به یک اندازه سرگردان و شکننده بودند. در جهان داستایوفسکی هیچ روایتی یک‌بعدی نیست و هرگز برای همیشه رمزگشایی نمی‌شود.
علی سینا بصیر

پلک‌ها از فرمانِ خواب سرپیچی می‌کنند. ذهن، میدانِ جولانِ فکر شده است. تن، فرسوده از این پیکار، به خاک افتاده اما مغز، وحشیانه بر طبلِ هوشیاری می‌کوبد. عقربه‌ها با قساوت بر روح تازیانه می‌زنند. بستر، مقتلِ آرامش است. صبح، تیرِ خلاصی بر این ستیزِ طولانی‌ست.
علی سینا بصیر

دنیا با اندوه سرشته است. درکِ خوشی در گروِ تحملِ سختی‌هاست. آدمی مدام در جستجویِ تمناهایِ دور است. اهلِ رنج، این حقیقت را عمیق‌تر می‌فهمند. داستایوفسکی می‌گوید رنج، یگانه ریشهٔ هوشیاری است.
علی سینا بصیر

می‌دانم که روزگار می‌گذرد و رد رنج‌هایمان محو می‌شود، اما عزیز من، جوانیِ رفته را باید از چه کسی طلب کنیم! حق با شماست آقای شکیبایی؛ ما دیگر جوان نمی‌شویم، شوقی در دلمان نمی‌دود و چه تلخ و گس فرو می‌ریزیم. من دیگر به وجد نمی‌آیم؛ حتی با تماشای بازی باد یا رقص گیسوانش، ما در ایستگاهی به پیری رسیدیم؛ که مسیر عبور هیچ قطاری نبود.
علی سینا بصیر

خرد، شجاعانه‌ترین شکلِ زیستن در زمانه ما است. پناه گرفتن در میان کتاب‌ها، اصیل‌ترین وطن‌پرستی محسوب می‌شود. جهل، بزرگ‌ترین دیکتاتوری تاریخ است. نادانان مبلّغانِ تعصب و دشمنانِ پرسشگری هستند. آن‌ها از آگاهی می‌ترسند. توهم دانستگی و ادعای همه‌چیز دانی، ریشه این ترس است. هر فردی که با دانایی دشمنی کند، سربازِ شر است. به قول برتراند راسل: «مشکل جهان این است که آدم‌های احمق کاملاً به خود صلب و مطمئن هستند، در حالی که دانایان سرشار از شک و تردیدند.» این شک، آغازِ فروپاشیدن قصرهای پوشالی جاهلان است.
علی سینا بصیر

بابه جان! تیرِ ای زندگی خیلی وقت اس که پنچر شده. زندگی صد رقم نامردتر از او چیزی بود که تو قصه می‌کدی. اینجه کسی به فکر کسی ن
بابه جان! تیرِ ای زندگی خیلی وقت اس که پنچر شده. زندگی صد رقم نامردتر از او چیزی بود که تو قصه می‌کدی. اینجه کسی به فکر کسی نیس؛ کلگی پاچه‌ورمالیده می‌دَوَن که از یکدیگه پیشی بگیرن، مگم عقل‌شان نمی‌رسه که آفتاب بره کلِ ما یک‌رقم غروب میکنه. ده ای شهرِ نحس، آدمیت ره با یک چوچه‌مرغ هم طاق نمی‌زنن؛ وجدان‌ها ره خیلی وقت اس که ده جوی انداختن. گفتی دنیا کلان اس بابه... راست گفتی، اما نگفتی که بره آدم‌های بی‌وسله، حتی جای سوزن انداختن هم نمانده. کاش دنیا به اندازه‌ی ای ویلچر جای بره مهربانی می‌داشت. کاش!
علی سینا بصیر

ای عزیزتر از جان؛ شگفتا که پیشه‌یِ عمرم گردشِ قلم بر دفتر است، ولیکن در تقریرِ مهرت زبانم قاصر و قلمم سرگشته می‌ماند. شبانگاه با خیالِ تو سر بر بالین می‌نهم و بامدادان با یادِ تو چشم می‌گشایم؛ ای یگانه محبوبِ من، که تمامتِ اندیشه و ذکرِ مدامم تویی. 📍 Montepulciano, Italy (جواهرِ قرنِ شانزدهم)
علی سینا بصیر

نقشه‌ای برای نوشتن؛ از ریشه تا ثمر آنچه از دانش اندک در دشت پهناور ادبیات آموخته‌ام، با شما و اهلِ فن شریک می‌شوم. این نوشته نشانی از کمال نیست؛ من شاگردی نوآموز در پله‌های نخستِ این عرصه‌ام. نویسندگی یعنی تربیتِ ذهن. هنرِ دیدن، شنیدن و انتخابِ واژه‌ای که روشنگر باشد و احساس را شفاف و زلال منتقل کند. در این راه، شناختِ زبان فارسی اولویت است؛ چرا که نویسندگی مسئولیتی سنگین در قبالِ کلمه و احترام به وقتِ خواننده است. باید دانست که هیچ چارچوبی جای روحِ نویسنده را نمی‌گیرد و امضای شخصی، از مسیرِ تقلید نمی‌گذرد. این یک نقشه است و هر کس به روشِ خود این هنر را فرا می‌گیرد. مسیر ما از این ایستگاه‌ها می‌گذرد: اول؛ ریشه‌های زبان و توشه‌ی مطالعه: شناختِ ظرفیت‌های نثر فارسی و خواندنِ مستمر آثارِ سرآمدان، برای رسیدن به بیانی استوار. دوم؛ ابزارهای خلق: یادگیریِ لحن و سبک. جایی که یاد می‌گیریم چگونه با توصیفِ دقیقِ جزئیات، مفاهیم ذهنی را برای مخاطب ملموس کنیم. سوم؛ مکتب‌ها و نگاه‌ها: درکِ تفاوتِ واقع‌گرایی (رئالیسم) با دنیای رویا و خیال (سوررئالیسم)؛ اینکه چطور دنیا را با عینک‌های مختلف تماشا کنیم. چهارم؛ معماریِ داستان: ورود به دنیای رمان. طراحیِ نقشه‌ی حوادث (پیرنگ)، خلقِ آدم‌های زنده و مدیریتِ گره‌های داستانی تا رسیدن به پایان. پنجم؛ صیقلِ نهایی: هنرِ بازنویسی؛ جایی که نویسنده با صلابت تمام، حشوها را می‌تراشد تا گوهرِ اصلیِ متن نمایان شود. نویسنده‌ای که نمی‌خواند، مانند نجاری است که چوب ندارد.
علی سینا بصیر

آیا مایل هستید تمام تکنیک‌ها و مراحل نقشه راه نویسندگی را از صفر تا صد مرور کنیم؟
Anonymous voting

سپیده دمید و من همچنان میانِ عمارتِ پُرآشوبِ اندیشه‌هایم سرگردانم. بختِ پریشان‌احوال، مرا در این حصارِ تو‌در‌تو اسیر کرده است. ای دریغ از این فکرِ مدام که هم شهد است و هم شرنگ؛ رنجی که لحظه‌ای امان نمی‌دهد.

مسخ هویت و حبس در خویشتن محرومیت دختران از آموختن، فراتر از یک بن‌بست آموزشی، تلاشی برای تخریب بنیان‌های روانی و اجتماعی آنان است. وقتی فردی از دستیابی به دانش بازداشته می‌شود، در واقع توانمندی او برای تعریف خویشتن هدف قرار گرفته است. این وضعیت، حالتی از تسلیم اجباری را پدید می‌آورد که در روان‌شناسی تحت عنوان ناتوانیِ آموخته‌شده شناخته می‌شود؛ جایی که شخص به دلیل فقدان ابزار شناخت، مهار زندگی خود را به دست حوادث و اراده دیگران می‌سپارد و انفعال را به عنوان تنها راه بقا برمی‌گزیند. سواد، زیربنای عزت‌نفس و کارآمدی فردی است. دختری که توانایی خواندن و نوشتن ندارد، در مواجهه با دنیای مدرن که بر پایه نشانه‌ها بنا شده، همواره با اضطرابی عمیق دست‌وپنجه نرم می‌کند. این خلأ، تصویر او را از توانایی‌هایش مخدوش کرده و او را به حاشیه اجتماع می‌راند. در چنین شرایطی، فرد از یک کنشگر فعال به ناظری منفعل تبدیل می‌شود که حتی برای ابتدایی‌ترین نیازهای خود به دیگران وابسته است. این محرومیت، گسستی عمیق در پیوندهای انسانی و خانوادگی ایجاد می‌کند. مادری که از دنیای آگاهی دور مانده، در برقراری ارتباط فکری با فرزندان خود دچار مشکل می‌شود. این شکافِ ادراکی، مرجعیت فکری مادر را در ساختار خانواده تضعیف کرده و مانع انتقال تجربیات سازنده به نسل‌های بعدی می‌گردد. در واقع، جهل تحمیل‌شده، سدی میان عواطف و خرد ایجاد کرده و پویایی خانواده را از بین می‌برد. از منظر جامعه‌شناختی، حذف دختران از چرخه آموزش به معنای محروم کردن جامعه از نیمی از ظرفیت‌های فکری و مدنی خود است. این اتفاق منجر به بی‌عدالتی معرفتی می‌شود؛ چرا که بخشی از جامعه حق بیان دیدگاه‌ها و دفاع از حقوق قانونی خود را از دست می‌دهد. سیستم‌های مبتنی بر تبعیض، با ابزار نگه داشتنِ آگاهی، سعی در حفظ ساختارهای سنتی دارند تا پرسشگری و نقد را ریشه‌کن کنند. جامعه‌ای که در آن نیمی از پیکره‌اش توانایی روایت کردن و ثبت تجربیات خود را نداشته باشد، عملاً دچار فلج فکری شده و از مسیر توسعه انسانی منحرف می‌گردد.
علی سینا بصیر

احتضار قلم قلم را زمین نگذارید. آنچه گریبانِ کلمات را گرفته، شاید محصولِ خستگیِ تحمیلی باشد. این واکاویِ کوتاهی است بر ریشه‌های توقف. نویسنده‌ی تازه‌کار با متر و معیاری فراتر از توانش سراغ سپیدی کاغذ می‌رود. او لذتِ خلق را به شکنجه‌ی اصلاحِ مدام می‌بازد. هراس از قضاوت و قیاسِ پیش‌نویس‌های خام با شاهکارهای جهان، ذهن را در موضع تدافعی می‌گذارد. این فشار، جراتِ خطر کردن را می‌گیرد. خلق کردن، وقتی هیجانِ اولیه‌اش فروکش کند، فرسایشی می‌شود. نویسنده جایی در میانه، میانِ چرخ‌دنده‌های ساختار و گره‌های پی‌رنگ گیر می‌کند. ذهن زیر بارِ این حجم از پردازش، خسته می‌شود. وقتی دانشِ فنی پاسخگوی پیچیدگی‌های متن نیست، نویسنده صورت‌مسئله را پاک می‌کند. فشارهای محیطی ضربه‌ی آخر را می‌زنند. نبود امنیت شغلی و عایدی ناچیز، نوشتن را به کاری تفننی و بی‌پشتوانه بدل کرده است. هنرمندِ جوان در غیابِ بازخورد و حمایت، احساس پوچی می‌کند. فرسودگی درست جایی رخ می‌دهد که انرژیِ مصرف شده با آورده‌ی مادی یا قلبی تراز نباشد. در این بن‌بست، زمین گذاشتنِ قلم راهی برای نجاتِ سلامتِ روان است. آیا مایلید برای مقابله با این مشکلات و پیدا کردن راهکار و مدیریت آن، متن دیگری نشر شود؟
علی سینا بصیر

چه شود اگر بسانِ باران ببارى و من سراسر، سرزمینِ تو باشم؟ شمشیرِ آخته‌یِ چشمت چه خوش مرا به مسلخ می‌کشد، چنان آتشی است که در سردیِ درونم شعله می‌افکند. تو را به دو شیوه مهر می‌ورزم؛ نخست از سرِ شور و شیدایی، و دگر آنکه تو خود سزاوارِ این محبتی. پیشکشِ خلوتِ و ضیافت دلتنگی شما.
علی سینا بصیر

بدا به حال آن که در کویر بی تمنای دیگری، بذر عاطفه می کارد. این بخش نوشته‌ات مرا به یاد شعر معروف زنده یاد وحشی بافقی انداخت که می‌فرماید: به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد عجب از محبت من، که در او اثر ندارد غلط است هر که گوید که به دل رهست دل را دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد عشق یک‌طرفه، جاده‌ای‌ست که اگرچه بی‌مسافر به نظر می‌رسد، اما خلوتگاه خالص‌ترین احساسات است. در دنیایی که همه چیز بر پایه «داد و ستد» عاطفی است، عشق یک‌طرفه به گونه هنر بی‌توقع به حساب می آید. این عشق، روح را صیقل می‌دهد و به انسان می‌آموزد که زیبایی دوست داشتن، در معشوق نیست، بلکه در توانایی عاشق بودن خود فرد است. عشق یک‌طرفه، تجربه‌ی عمیقِ زیستن در میان امید و حسرت است که اگرچه دردی جانکاه دارد، اما از عاشق، انسانی صبورتر، عمیق‌تر و خلاق‌تر می‌سازد. شاید این عشق به وصال نرسد، اما به «اصالت» می‌رسد. همین که قلبی می‌تواند در سکوت، برای کسی بتپد و برای خوشبختی او آرزو کند، بزرگترین پیروزیِ روح انسانی است؛ عشقی که نیازی به امضا و تایید دیگری ندارد. به تائید نوشته‌ هایم به شعری از حضرت حافظ استناد می کنم اینکه حافظ می فرماید: 《حقا که غمت از تو وفادار‌تر است.》 نوشته عالی و خالص‌ علی سینا عزیز، قلمت سبز و رسا باد!