تراوش | علیسینا بصیر
前往频道在 Telegram
جستارها و یادداشتهای کوتاه تأملاتی بینرشتهای در تلاقی ادبیات، جامعه، اقتصاد، هنر و ورزش.
显示更多伊朗138 261未指定类别
350
订阅者
+224 小时
+277 天
+7230 天
帖子存档
اسکوبار کی بود؟
من نمیخواهم که زندگینامه وی را اینجا بنویسم چون اغلب او را میشناسند، اما تفاوتهای عمیقی میان شخصیت واقعی او و آنچه در سریالها به تصویر کشیده شده، وجود دارد.
روانکاوی او ترکیبی از اختلال شخصیت ضد اجتماعی و خودشیفتگی بدخیم است. اسکوبار نیاز بیمارگونهای به ستایش و تحسین داشت و میخواست خود را منجی و نیکوکار به مردم نشان دهد؛ چرا که آسیبدیده از فقر بود. او کارهای مجرمانه و وحشیانه خود را به عنوان "مبارزه برای عدالت اجتماعی" توجیه میکرد.
در رسانهها، بر جنبههای مثبت و وفاداری افراطی او به خانواده (به عنوان بخشی از خودشیفتگیاش) تأیید زیادی شده است، اما این تصویر تا حد زیادی تلطیف شده است؛ روابط خارج از عرف او با دختران کمسنوسال و خیانتهای متعددش در سریالها کمرنگتر نشان داده شد.
در خلاصه، او شبیه آن آدم هیجانی و درگیر مستقیم در محلهها نبود، ولی موضوعاتی چون اعلام نرخ کوکائین در رادیو و پیشنهاد دادن پرداخت قرض تمام کشور کلمبیا، تحقیر علنی دولت و اثبات قدرت مطلق خودش بود. قاچاق میلیونها دالر پول به کشورش که هنوز در مزرعهها زیر خاک هستند و یا سوختاندن حدود دو میلیون دالر در یک شب بهخاطر اینکه دخترش خنک خورده بود، واقعیت دارند.
عقده حقارت ناشی از فقر، او را کور کرده بود و او تا لحظه مرگ نتوانست واقعیتِ زوال خود را بپذیرد.
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این
حکیم عمر خیام
واکاوی دیالوگ هملت با صدای رضا آفتابی
متن دیالوگ: «من خود چندان که باید درستکارم؛ با این حال چنان عیبهایی بر خویش میتوانم بشمارم که بهتر بود هرگز از مادر زاده نمیشدم. من بسیار مغرور، انتقامجو و جاهطلب هستم؛ و گناهانی در سر به سویم روی میآورند، پیش از آنکه اندیشهای برای بیانشان، یا خیالی برای تصورشان، یا زمانی برای به انجام رساندنشان داشته باشم. کسانی همچون من به چه دلیل در میان آسمان و زمین میخزند؟ ما همه تماماً دغلبازیم؛ پس به هیچیک از ما اعتماد نکن...»
اثر: تئاتر «هملت» (محصول تئاتر ملی لندن - National Theatre Live)
نویسنده: ویلیام شکسپیر (پرده سوم، صحنه اول)
بازیگر: بندیکت کامبربچ
صداپیشه و مدیر دوبلاژ: رضا آفتابی
موقعیت داستانی: رویارویی جنونآمیز و بدبینانهی هملت با اوفلیا پس از تکگویی «بودن یا نبودن»
مفهوم کلیدی: انزجار از خویشتن، سقوط اخلاقی بشریت و بیاعتمادی مطلق به جهان
گامی بسوی خودکفایی؛ برگزاری برنامه نهایی «کمپ کارآفرینی ۲۰۲۶» در کابل
محفل نهایی و اختتامیه رقابت سراسری «کمپ کارآفرینی ۲۰۲۶» با شعار «حمایت از طرحهای کارآفرینی جوانان برای یک افغانستان مرفه»، در تاریخ ۱۰ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی با حضور گسترده محصلین، استادان و جوانان خلاق در کابل برگزار شد.
این برنامه کاربردی و نوآورانه که به همت دانشکده اقتصاد دانشگاه کاتب و با همکاری و مساعی مشترک موسسه مطالعات اقتصادی و حقوقی افغانستان (AELSO) راهاندازی شده است، به دنبال ترویج اندیشههای کارآفرینی، اشتغالزایی و فراهمسازی حمایتهای مالی و تخنیکی از طرحهای برتر جوانان و زنان سراسر کشور جهت کاهش فقر است. در جریان این رویداد، تیمهای راهیافته به دور نهایی با موفقیت به ارائه ایدههای خلاقانه کسبوکار خود پرداختند.
ریشهیابی سیهروزی یک ملت
سالهاست با خود فکر میکنم چه چیزی ما را به این روز انداخته است؟ هر روز در فضای مجازی و حقیقی میشنویم که جنگ و بیثباتی سیاسی، این خاک را به خاکستر نشاند. راستش را بخواهید، اینها واقعیتهای عینی جامعه ما هستند. جنگ، فقر و دخالت کشورهای همسایه و جهان، مانند تازیانههایی بر پیکر کشور فرود آمدند و ساختارهای اقتصادی و تعلیمی را فلج کردند. این موارد را من «عوامل» بدبختی میدانم؛ یعنی ابزارهایی ملموس که ویرانی را پیش چشم ما متبلور ساختند.
اما وقتی عمیقتر نگاه کنیم، متوجه میشویم این عوامل بیرونی، خودبهخود رخ ندادهاند. اینجا است که باید به «دلایل ریشهای» فکر کرد؛ یعنی همان بسترهای ذهنی، فرهنگی و انجماد فکری که در جامعه داریم. در واقع، باورهای غلط و توجیههای سنتی هستند که زمینۀ رشد آن عوامل را فراهم میسازند. جنگ و بیثباتی، سوار بر همین امیال کور ما شدهاند.
من ریشه این وضعیت را در چند مسئله بزرگ میبینم:
اول، نبودِ بیداری و تفکر انتقادی در میان تودهها؛ این وضع سبب شده مردم به سادگی ابزار دست گروههای تندرو و سیاستمداران قومگرا شوند.
دوم، فرهنگسازی وارونه و بازتولید نادانی؛ ما به جای شایستهسالاری، تخصص و داناییمحوری، تعصبات قومی و زبانی را تکیهگاه قرار دادیم و فرصتهای پیشرفت را سوختاندیم.
سوم، صیانت از سنتهای فرسوده؛ بخش بزرگی از جامعه در برابر نوآوری و حقوق ابتدایی انسانها، مانند حق تعلیم و کار برای خواهران ما، لجاجت نشان میدهند و آن را به نام حفظ ارزشهای گذشته توجیه میکنند.
در کنار اینها، تقدیرگرایی و سپردنِ همهچیز به دستِ تقدیر، اراده تغییر را در ما خشکانده است. ما همیشه منتظر معجزه بیرون از خود ماندیم.
عوامل عینی مثل جنگ، محیط پیرامون ما را خراب کردند، اما دلایل فکری، ذهن ما را به اسارت گرفتند. تا زمانی که این زنجیرهای ذهنی گسسته نشوند، دگرگونی در سیمای ظاهری جامعه خوابی و خیالی بیش نخواهد بود. تا تغییر از درون آغاز نشود، ساختن دوباره این وطن غیرممکن است.
چند دقیقه پیش حساب کردم و دیدم در ۶۴ کانال عضو هستم. راستش از وقتی با این کانالهای جدید آشنا شدم، از تمام چنلهای قبلی خارج شدم؛ چرا که مطالبشان را نمیخواندم و کلاً از برنامه تلگرام زیاد استفاده نمیکردم. ولی حالا فقط چند کانال کتاب دارم برای برخی مواقع که بتوانم کتابهایی را که در کتابخانهها یافت نمیشوند، از آنجا تهیه کرده و مطالعه کنم. تمام این کانالهایی که دارم، حاوی محتوای مفید و زیبایی هستند؛ برایشان یک پوشه جداگانه ساختهام و نخستین کسی که به مجرد انتشار متنها، آنها را میخواند و واکنش نشان میدهد خودم هستم.
حالا فرقی نمیکند سر کار باشم یا داخل صنف؛ در مجموع این کار برایم به یک عادت بدل شده و از آن لذت میبرم، زیرا کمک میکند تخیلاتم سرگردان و پوچ نباشند. ولی بعضی کانالها هستند که مدتی است چیزی نشر نکرده و نگرانم ساختهاند. فعلاً نیز رکوردش دست کانالهای «یک، دو، سه قصه» و «نیروانا» میباشد که حدود دو هفته بیشتر میشود چیزی منتشر نکردهاند. خب راستش میدانم که گاهی اوقات دل آدم از همهچیز میگیرد، حتی از خودِ آدم؛ ولی امیدوارم آن انگیزه برای تمام کسانی که مینویسند دائمی باشد و هرگز از دستش ندهند (البته مشروط بر اینکه صاحبانشان با دیدن این متن، مرا ملول نخوانند و نگویند اگر خوش نیستی، بیرون شو! ).
+7
من مسلمانم.
قبلهام یك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجرهها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی«تكبیره الاحرام» علف می خوانم، پی «قد قامت» موج.
سهراب سپهری
زمانی بود که برخلاف حال، وقت زیادی برای فیلم و بهویژه سریالهای طولانی میگذاشتم. دیدن اینکه تکامل شخصیت یا برعکس، تزلزل اخلاقی یک فرد چگونه شکل میگیرد، واقعاً برایم لذتبخش بود؛ یکی از ملموسترین نمونهها، «رگنار لاتبروک» در سریال وایکینگهاست.
رگنار کسی بود که از فرش به عرش رسید. او علیرغم اینکه یک مزرعهدار ساده بود، دنبال رویاهایش رفت، افقها را پیمود و به هر آنچه میلش بود دست یافت؛ تا جایی که پادشاهان با شنیدن نامش لرزه بر اندامشان میافتاد. اما اصل حرف کجاست؟ رگنار سرزمینهای آنسوی دریاها را فتح کرد، پادشاه شد و نام و نشانی ماندگار از خود به جا گذاشت. او برخلاف دنیای تیره و تاریک اطرافش، اندیشهای روشن داشت و همین بینشِ متفاوت، او را به آن جایگاه رساند.
اما او در این مسیر اشتباهاتی مرتکب شد؛ خطاهایی که باعث گردید با گذاشتن هر آجر بر دیوار شهرت و ثروتش، دیواری از روحش فرو بریزد. او دخترش را از دست داد، دوستش آتلستان را قربانی دید و در نهایت با خیانتی که به لاگرتا کرد، تمام ارزشهایش را باخت. دیگر آن تخت پادشاهی مثقالی برایش ارزش نداشت؛ او از مزرعهداری که «همه چیز» داشت، به پادشاهی تبدیل شد که «هیچ چیز» نداشت. رگنار در آخرین روزهای زندگیاش، زمانی که دیگر کار از کار گذشته بود، نزد لاگرتا به اشتباهش اعتراف کرد و گفت: «کاش هرگز مزرعه را ترک نمیکردم.»
متن از: پادکست امیرطاها سِلکی
یارِ آیندهیِ من،
زمانی که آمدی لطفاً با دستانی پر بیا که
شاید تو آخرین فرصت من به عشق شوی!
زندگی به گونهای شده که تصور میکنم
آخرین چیزی که نیاز داشته باشم،
رابطه و عشق باشد.
آدم مناسب در زمان نامناسب نشو.
ترجیحاً این روزها سراغم نیا اما اگر آمدی
مرا بشناس و کمک کن تا من پیدا شوم.
جزئیات من را به خاطر بسپار و به من نیز
بگو تا لذت ببرم از اینکه یک فرد تلاش میکند
تا من را بهتر از خودم بشناسد!
کمک کن تا گلستان شوم و بتوانم از
گلهای خود، لابهلایِ موهای تو بِچینَم.
کمک میکنم زیباتر شوی؛
کمک کن زیباتر شوم.
چسبِ زخم شو برایم حتی اگر گاهی
قطره اشک شدی.
غذای روحم شو؛ سیرم کن؛ بند ناف شو
حتی اگر گاهی زهرمار شدی.
معجزه کن؛ معجزه شو؛ معجزه باش تا
بتوانیم از دردهای یکدیگر کمتر کنیم.
در میان یادداشتهایم این متن را یافتم که ظاهراً پیشگفتارم راجع به سرگذشت دخترکی بوده است؛ ولی نمیدانم چطور بعد از نوشتن آن همه داستانک، داستانهای کوتاه و بلند و اقدام به نوشتن این رمان، از آن دست کشیدم و همه نبشتههایم را سوزاندم و حذف کردم. همه چیز آماده بود، بجز من. نمیتوانم بیان کنم که چه انگیزه و شوقی برای نوشتن این رمان داشتم، ولی زندگی همیشه آنطور که ما میخواهیم پیش نمیرود. این متن را چندین بار خواندم؛ چقدر خودم بودم، چقدر صادق بودم و راحت زواید ذهنم را مینوشتم. نمیدانم چطور شد که آن نسخه از خود را از دست دادم، اما خواستم اینجا شریکش کنم باقی گفتهها بماند برای بعد.
نوشتن نفرین من است. وقتی درک میکنی چند سال زمان نیاز است تا یک دقیقه را فراموش کنی، چطور میتوانی همه چیز را ببینی و بفهمی، دروغ بشنوی و همچنان حقیقت را دریابی؟ بله، باید نوشت. بینش تنها با نوشتن کامل میشود. تغییر دادن این جهان فاسد و پوچ ممکن نیست. زندگی با تمام جلوههای زیبایش، هنوز هم کراهتآور و تهوعآور است. وقتی این مردمان را با دیدگاه حقیر و نظرات کمارزش میبینی، درمییابی که باید بنویسی و حقیقت تلخ را به کسانی که واقعاً ظرفیت باور آن را دارند، منتقل کنی. مردم خواستار درک حقیقت نیستند زیرا اوهام آنها فرو میریزد؛ بنابراین باید نوشت و منتظر ماند تا جویندهاش آن را بیابد. تحمیل تمام باورها و دستورالعملهای زندگی ما به دیگری ستمگری است. کفشی که به پای تو مناسب است، شاید پای دیگری را مجروح کند. آنچه در ذهن ما میگذرد، یک اصل مطلق نیست، پس نباید خودخواه بود و کسی را به خاطر طرز فکرش سرزنش کرد. هر آنچه میدانیم مانند تکه سنگی کوچک در این هستی بیکران است، پس چگونه میتوانیم بگوییم که حرفهایمان راست است؟ در عین حال، هیچکدام از ما شجاعت این را نداریم که همرنگ جماعت نشویم. هر چقدر هم که بگوییم تغییر کردهایم، باز هم نمیتوانیم آن سنت، آن نگاه کج، این حقتلفیها، همه این قضاوتهای غلط، سردیها و حسادتها را از روح و روان خود پاک کنیم، مگر اینکه بخوانیم و بخوانیم و از آن بهره ببریم. مردی پنجاه سال کتاب خواند و بعد تصور کرد که کتاب خواندن فایدهای ندارد. میدانید چرا؟ چون آن شخص اندوخته و انباشته کرد و بهرهای نبرد؛ همین امر باعث سردرگمی او شد. نمیتوانم باور کنم کسی که میخواند توان نوشتن ندارد. باید همه این باری را که در ذهن خود نهادهایم بیرون بیاوریم تا دیگری از آن بهره ببرد. خب، دیگر بس است؛ فکر میکنم زیاد سخن گفتم. اینها افکار من بود و برایم مهم نیست که به آنها عمل کنید یا نه. شاید برخی از شما آن را بپسندید؛ شاید برخی دیگر آن را مهمل و کمارزش بدانند؛ من اصلاً اهمیتی نمیدهم. اما مطمئنم کسی که میخواند حتماً خواهد نوشت. البته اگر کسی واقعاً واقعیتها را ببیند، نمیشود همه اینها را دید و چیزی نگفت. اما یادت باشد: زمین پر از آدمهایی است که ارزش حرف زدن ندارند، پس بنویس تا کسی که لیاقتش را دارد آن را بخواند. به قول حضرت مولانا:
«بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی»
این داستان کاملاً واقعی است. در آغاز تردید داشتم؛ نمیخواستم روایتش کنم چون خودم را لایق نوشتن این داستان آشفته نمیدانستم، اما حیف دیدم که دیگران نباید آن را بخوانند. من خیلی در مورد آن دختر تحقیق کردم و خواستم تمام زیستهها و مرارتهایش را به تصویر بکشم؛ دختری که نمیدانم فعلا کجاست و چه رنجی میکشد، اما مطمئنم با این آزمون روزگار خواهی فهمید که زندگی همیشه برای همه یکسان نبوده است. نمیخواهم توضیح دهم که چطور درباره حنانه دانستم، چون موضوع اصلی این نیست. سوال من از شما این است: با خواندن این سرگذشت، چه چیزی در ذهنتان میگذرد؟ آنچه که به طور کامل اهمیت دارد، این است که شما چه تصمیمی میگیرید؟
این گول امشب مسی یادگار باشه بخاطر زدن رکورد برترین گولزن تاریخ جام جهانی و تقدیم به کسانی که الکلاسیکوی 2017 ره تماشا کردن.
(گول دقیقه آخر مسی به رئال هم در کمنت برای اونایی که ندیدن)
اسکندر از دیوژن پرسید: «آیا چیزی میخواهی؟»
دیوژن پاسخ داد: «بلی؛ کمی از برابر آفتابم کنار برو.»
اسکندر از این پاسخ چنان شگفتزده شد که به همراهانش گفت:
«اگر اسکندر نمیبودم، دوست داشتم دیوژن باشم.»
👤شعر و صدا: فروغ فرخزاد
📖نام اثر: پریِ کوچکِ غمگین
در اتاقی که به اندازهی یک تنهاییست دل من که به اندازه یک عشق است به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشتهای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره میخوانند.
نامهیی به علیسینا
عزیز من، دوست، یار و همدم همیشگیام،
باید با هم حرف بزنیم. میخواهم هر آنچه را که در طول این ۲۲ سال بر ما گذشته است، با تو شریک کنم. میخواهم این بار با تو صادقتر از همیشه باشم و هیچ سخنی را در دلم پنهان نکنم.
ما مسیر پر از فراز و نشیبی را پشت سر گذاشتیم. میدانم که بر هر دوی ما سخت گذشت؛ بارها در خود فرو ریختم و جانم از این روزگار خفقانآور به تنگ آمد، اما این تو بودی که دست شفقت به سویم دراز کردی و مرا سر پا نگه داشتی. با این حال، من در غفلت خویش، تو را نادیده گرفتم. در روزهای کامرانی و خوشدلی تو را کنار گذاشتم و به وجودت بیتوجهی کردم.
مدتهاست که از مواجهه و صحبت با تو میترسم. شرمندهام از این گریز و فرار مداوم؛ در خلوت شبهایم، در مسیر خانه تا کار و دانشگاه و در تکتک قدمزدنهایم، همواره از تو گریزان بودم تا با چشمهایت روبرو نشوم.
یادت میآید وقتی در بدترین حالت روحی و روانی قرار داشتم، چه عهدی با هم بستیم؟ عهد کردیم که خود را از این منجلاب بیرون بکشیم. تو در آن چهار ماهِ سخت، گامبهگام با من آمدی و به من یاد دادی که چگونه در اوج تنهایی، مونس خویش باشم. تو به من ثابت کردی که همیشه کسی را در کنارم دارم؛ اما من دستم را از روی شانههای مهربانت برداشتم و رسم فراموشی پیشه کردم.
فراموش کردم یاری دارم که به من آموخت مهربان باشم، حتی اگر کسی آن را جبران نکند. تو به من یاد دادی دیگر برای کسانی که اولویتشان نیستم، از جان مایه نگذارم. تو به من ثابت کردی که با وجود اینهمه زشتی و پلیدی در دنیا، هنوز هم میتوان خوشههای زیبایی را چید و به راه ادامه داد.
ای سمتِ معصوم و پاکِ من، تو در تمام این سالها نگهبان روحم بودی. نگذاشتی بخل و حسادت به قلبم راه یابد، کینهتوزی کنم، به کسی بدخواهی روا دارم یا اسیر تکبر شوم.
اکنون چگونه میتوانم از تو سپاسگزار نباشم؟ تویی که تا این منزل از عمرِ کوتاه و پرمخاطرهام، دوشادوشم آمدی و هرگز تنهایم نگذاشتی. ممنونم که هستی و ممنونم که مرا از خودم نگرفتی.
دنیا با همهی عظمت و زیباییاش روزی خواهد مرد. و خورشید و ستارگان با همه فروغشان تاریک خواهند شد. کوهها با تمام بلندا و غرورشان فرو خواهند ریخت و آبی دریاها کدر شده، آبشان به جوشش در خواهد آمد و سبزی جنگلها به سرخی خواهد گرایید. چونان آهن گداخته در کوره ، در چونان هنگامهای، آدمی مورچهای را ماند که آب در خانهاش افتاده و او آسیمه سر در پی مأمنی میدود، میدود، میدود... و کجاست جنت المأوی؟ پلی را بین خود و بهشت خدایش مانع میبیند و این پل گاه پهن است و گاه باریک. گاه صاف است و گاه پیچاپیچ. گاه تیز و گاه لغزان. اعمال ما در این دنیا، کم و کیف ما آن را معین می کند. برای حکام جور چونان تار مو باریک است و لغزان و لغزان و لغزان.
آخرین خطبه مختار ثقفی درباره دنیا و فرجام حاکمان جور
چه گلهایی که در این شوره زارِ تیره فسرد
چه بلبلان که ز هجرِ بهارِ خویش بمرد
میگویند در بدخشان تنبانهای فراخ و چند متری جوانان را آتش زدهاند؛ فقط به این دلیل که حاضر نشدهاند سلیقه لباس پوشیدن خود را طبق دستور آنها تغییر دهند. جالب اینجاست شخصی که این کار را انجام میدهد، خودش چند متر پارچه روی شانهاش انداخته و در حالی که استفاده از موبایل هوشمند منع است، ایستاده و ویدیوی گزارش ضبط میکند! واقعن تبریک میگویم؛ تمام مشکلات وطن حل شد و حالا فقط نوبت رسیده به اندازه ایزار مردم!
مدتی است مدام خواب میبینم؛ خوابهایی که همگی یک الگوی ثابت دارند. خودم را در حال شنا کردن در آبی زلال و شفاف میبینم، با این تفاوت که هر بار فقط مکان آن تغییر میکند. گاهی دریایی پهناور است، گاهی دریاچهای خروشان، زمانی حوضچهای طبیعی و امشب هم گودالی بزرگ شبیه به یک چاه، اما با آبی بهغایت شفاف و روشن. با خودم فکر میکنم شاید در زندگی قبلیام یک دلفین بازیگوش، یک لاکپشت دریایی یا شاید هم یک میگوی کوچک بودهام، نمیدانم! تکرار این خواب دیگر رکورد خودش را شکسته و حسابش از دستم در رفته است.
