1 206
订阅者
-524 小时
-57 天
-530 天
帖子存档
بیاید بگید چه پیامی بهش بدم @Ofllabot
پیوی راجبش بیشتر حرف میزنم باهاتون
Repost from N/a
Glow Up Checklist to Become Unrecognizable in 30 days 🍋🟩
⊹₊⟡⋆
Youtuber: #Melisa ✧ Channel: @lostmerline
Repost from 𝖡𝗅𝖺ı𝗋
𝗂 𝖼𝗋𝖾𝖺𝗍𝖾 𝗆𝗒𝗌𝖾𝗅𝖿, 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 𝗈𝖿 𝗍𝗁𝖾 𝗐𝗈𝗋𝗅𝖽 𝗂𝗌 𝗃𝗎𝗌𝗍 𝗐𝖺𝗍𝖼𝗁𝗂𝗇𝗀 .
Repost from N/a
🍋 - £.𝗑ə @𝗀𝗂гl 𝖼`𝖺𝗈
生活 ‹ 𝟤𝟤𝟤 › ៹
﹫𝚮e𝖺𝗏𝖾ꤙ ⤿ #HYERI
Repost from N/a
ردیف اول از صدها نیمکت چوبی کلیسای متروکه را برای خودش انتخاب کرده بود. لم داده بود، یک دستش روی پشتی نیمکت افتاده بود و پای راستش را روی زانوی چپ انداخته بود؛ انگار برای تماشای یک نمایش آمده باشد، نه پایان زندگی مردی که سالها کابوسش بود. نور سرد عصر از میان شیشههای رنگی شکسته داخل میریخت و لکههای قرمز و آبی روی سنگهای ترکخورده کف کلیسا میپاشید. هر بار که باد از پنجرههای شکسته عبور میکرد، صدای نالهی چوبهای پوسیده با جیرجیر زنجیر چلچراغ قدیمی در هم میآمیخت. بوی نم، گرد و غبار، شمعهای سالها خاموش و خون تازه، هوای کلیسا را سنگین کرده بود. چند متر آنطرفتر، درست زیر صلیب بزرگ سنگی، کشیش خوابیده بود. لباسش را دوباره مرتب کرده بود. یقهی ردایش را صاف کرده و دکمههایش را بسته بود. زخمها را با حوصله بخیه زده بود؛ نه از روی دلسوزی، فقط دلش نمیخواست آخرین تصویرش آشفته باشد. حالا اگر کسی از در وارد میشد، شاید فکر میکرد پیرمرد وسط دعا خوابش برده است. پوزخند زد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد با صدایی که هیچ احترامی در آن نبود گفت: «آخرش همین شد، نه پدر؟» سکوت. «فکرشم میکردی یه روز همون بچهای که از رو زمین جمعش کردی، آخرین کسی باشه که بالای سرت وایمیسته؟» از جا بلند شد. پیراهن سفیدش زیر لکههای خشکشدهی خون دیگر سفید نبود. دو دکمهی اولش را باز کرد، نفس عمیقی کشید و هر دو دستش را داخل جیب شلوار مردانهاش فرو برد. بیحوصله سوت کوتاهی زد و آرام دور جنازه قدم زد. نه عجله داشت، نه اضطراب. انگار سالها این لحظه را بارها توی ذهنش زندگی کرده بود. کنار حوضچهی آب مقدس ایستاد. آب راکد بود. روی سطحش لایهی نازکی از گرد و غبار نشسته بود. با انگشت سطح آب را به هم زد. دایرههای کوچک روی آب شکل گرفتند و آرام از هم دور شدند. خندید. «هنوزم این آب مسخره رو عوض میکنن؟ چه ایمون محکمی...» نوک انگشتش را خیس کرد و برگشت بالای سر جسد. چند قطره روی صورت بیجان مرد پاشید. قطرهها از روی گونههای پیرمرد پایین لغزیدند. «بیا... یه کم تمیزت کنم.» باز هم چند قطره پاشید. «شاید اون خدایی که انقدر اسمشو خرج خودت کردی، دلش برات سوخت.» خم شد و با پشت انگشت قطرهای را از روی پیشانی مرد پاک کرد. «البته... بعید میدونم حتی اونم حوصله دیدنتو داشته باشه.» لبخند از روی لبهایش محو نشد. چشمش به صلیب عظیم پشت سر جنازه افتاد. همان صلیبی که سالها مجبورش میکردند ساعتها روبهرویش زانو بزند. صدای کشیش دوباره توی ذهنش پیچید. «تو رو یه روز برفی جلوی در کلیسا پیدا کردم... خدا خواست بزرگت کنم...» پوزخندش عمیقتر شد. «آره... خدا خواست.» سرش را کمی کج کرد. «فقط یادش رفت بهت بگه شبها هم در اتاق بچهای که نجاتش دادی رو نکوبی.» هوای سرد از لای پنجرهی شکسته داخل وزید. ردای کشیش کمی تکان خورد. چند ثانیه فقط نگاهش کرد. بعد آرام روی زانو نشست. آنقدر نزدیک که میتوانست چینهای صورت پیرمرد را ببیند. «میدونی سالها به چی فکر میکردم؟» نگاهش را از صورت او برنداشت. «نه کشتنت...» مکث کرد. «به اون لحظهای که دیگه ازت نمیترسم.» نفسش را آرام بیرون داد. «هر شب فکر میکردم اگه یه روز ازت قویتر بشم چی میشه.» خندید. «حالا جوابشو میبینم.» چند لحظه سکوت کرد. صدای باران روی سقف شکسته میکوبید. «یه چیزو هیچوقت نفهمیدی، پدر.» با انگشت به سینهی خودش اشاره کرد. «هر بار که منو میشکستی، فکر میکردی داری رامم میکنی.» سرش را تکان داد. «نه... فقط داشتی یه هیولا میساختی.» نگاهش روی چهرهی بیجان مرد ثابت ماند. «مردم هنوزم برات شمع روشن میکنن.» لبخندش تلخ شد. «هنوزم فکر میکنن کشیش مهربون شهر بودی.» پوزخندی زد. «اگه میفهمیدن زیر اون ردای سفید چه کثافتی قایم شده بود، حتی حاضر نبودن اسمتو بیارن.» سکوت دوباره همهجا را گرفت. برای اولین بار بعد از سالها، صدای زمزمههای ذهنش خاموش شده بود. نه از روی خوشحالی. فقط خسته شده بودند. از جیبش تسبیح چوبی قدیمی کشیش را بیرون آورد. چند لحظه بین انگشتهایش چرخاند. بعد بیاهمیت روی سینهی مرد انداخت. «همهی عمرت پشت این قایم شدی.» برگشت سمت در خروجی. چند قدم برداشت. بعد بدون اینکه حتی پشت سرش را نگاه کند، گفت: «راستی پدر...» لبخند کوتاهی زد. «آخرش هم زیر سایهی مسیح دفنت میکنن... دقیقاً همونجوری که خودت دوست داشتی.» درِ سنگین کلیسا با صدای خشکی باز شد. باد سرد داخل پیچید و شمعهای خاموش را لرزاند. او بیرون رفت؛ بیآنکه یکبار دیگر به پشت سرش نگاه کند. انگار سالها بود که این کلیسا را ترک کرده بود و فقط امروز آمده بود آخرین زنجیرش را جا بگذارد.
Repost from N/a
اشکالی نداره اگر اونجوری که فکر می کردی نشد، توهم بار اولته که زندگی میکنی⭐️🌷
Energy is a currency - spend it wisely.
هرچیزی که نیازه راجب انرژی بدونی : نحوه استفاده ازش + انرژی خوارها + چطوری انرژی و ارتعاشت رو بالا ببری و خواسته هات رو جذب کنی !!
- همراه با زیرنویس فارسی
HOW TO CLOSE THE GAP BETWEEN YOUR CURRENT SELF & DESIRED SELF | achieve your dream life in 6 months
چطور فاصله بین خودِ الانت و خودِ ایدهآلت رو از بین ببری | ساخت زندگی رویاییت طی شش ماه + راهنمای کامل برای رسیدن به اهداف و تبدیل شدن به بهترین ورژن خودت !!
همراه زیرنویس کامل فارسی
#Tam_Kaur
11 healthy habits you NEED to EXIT YOUR LAZY ERA 🌱꞉ how to get your life together & be productive!
۱۱ عادت سالم برای خداحافظی با تنبلی 🌱 | چطور زندگیت رو سروسامون بدی و حسابی مفید و پربازده باشی!
همراه زیرنویس کامل فارسی
#LenaLifts
