رویاهای رنگی
前往频道在 Telegram
«اینجا از زندگی، رویاها و چیزهای کوچیکی میگیم که دنیا رو رنگیتر میک
显示更多未指定国家未指定类别
765
订阅者
+124 小时
+247 天
+10030 天
帖子存档
764
سلام به لاله
سلام به لاله هایی
که انقلاب کردند
ژاله رو غرق نور و
عطر گلاب کردند
سلام به روح خدا
سلام به ماه بهمن
سلام به انقلاب و
به بچه های میهن
سلام به پرچمی که
نشان ایمان ماست
سبز و سفید و قرمز
پرچم ایران ماست
764
Repost from ملودی ذهن 🎼🎻🎷
خدای نور ☀️ خدای عشق ☀️ ای نهایت زیبایی ، خودمان را به تو میسپاریم، سپاس به خاطر ذره ذره وجودم که درک حضورت را در آن جاری میکنی من مانند برگی خود را در رودخانه متلاطم زندگی رها میکنم چون میدانم که در دستان امن تو ایمن هستم ، به ساحل امن وساحل نجات هدایت میکنی
الهی سپاس که در هرجا که به تو نیازمندیم تودر آنجا حضور داری مرا ببخش اگر زمانی که تو حضور داشتی من در خواب غفلت بودم
🩷💫@BEAUTYLAND_b
764
تا وقتی خودت به فرزندت تو جمع احترام نذاری، منتظر احترام بقیه نباش!
یکی از شکایتهای شایع پدر و مادرها اینه که
«بچه ام تو جمع جدی گرفته نمیشه، یا کسی به حرفهاش توجه نمیکنه!»
ولی واقعیت اینه که رفتار ما بزرگترها الگوی بقیه است. اگه میخوای فرزندت تو جمع عزت نفس داشته باشه و از دیگران احترام بگیره
✅ وسط حرفش نپر
✅ جلوی بقیه اصلاحش نکن
✅ ازش مشورت بگیر
✅ وقتی صحبت میکنه، با دقت گوش بده
✅ و مهمتر از همه پشت سرش بد نگــــــو!
یادت نره: احترام دادن به کودک، یه تربیت خاص نیست؛ یه حق طبیعیه
764
ژاله و منیژه با ماشین پژو به ژاپن می روند.
امروز ژاله و منیژه به گل ها آب دادند.
به نام آن که ژاله شبنم را آفرید .
اگر به گل آب نرسد پژمرده می شود .
ماشین پلیس آژیر می کشد .
سربازان در برابر رهبر رژه رفتند .
او ماشین را داخل گاراژ برد .
تلفن همراه پدرم شارژ ندارد .
اِژدها جانوری افسانه ای است .
مادر بزرگ ژاکت قشنگی برایم بافت .
ژیلا ژله ی توت فرنگی دوست دارد
764
شرکت چینی به نام یانگ دونگ لای، اعلام کرد از این به بعد «مرخصی غم» میتونین بگیرین.
تو روزایی که غمگین و ناراحتین، میتونین مرخصی بگیرین، چون رفاه و شادی کارمندا شرط اوله.
764
😊لبخندزدن کمک میکند
مثبت اندیش باشید
😊وقتی لبخند میزنیم
لبخندپیغام میفرستد
که زندگی خوب پیش میرود
😊پس با لبخندزدن از
افسردگی،استرس
ونگرانی دور بمانید
😍دوست مـن لبخـنـدت دائمی😍
764
خیلی وقتها به امتحان دیکته فکر می کنم، اولین امتحانی که در کودکی با آن روبرو شدم.
چه امتحان سخت و بی انصافانه ای بود.
امتحانی که در آن، نادانسته های کودکی بی دفاع، مورد قضاوت بی رحمانه دانسته های معلم قرار می گرفت.
امتحانی که در آن با غلط هایم قضاوت می شدم نه با درست هایم.
اگر دهها صفحه هم درست می نوشتم، معلم به سادگی از کنار آنها می گذشت اما به محض دیدن اولین غلط دور آن را با خودکار قرمز جوری خط می کشید که درست هایم رنگ می باخت. جوری که در برگه امتحانم آنچه خود نمایی می کرد غلط هایم بود.
دیگر برای خودم هم عادی شده بود که آنچه مهم است داشته ها و توانایی هایم نیست بلکه نداشته ها و ضعف هایم است.
آن روزها نمی دانستم که گرچه نوشتن را می آموزم اما ...
بعدها وقتی به برادر کوچکترم دیکته می گفتم همان گونه قضاوت کردم که با من شد وحتی بدتر.
آنقدر سخت دیکته می گفتم و آنقدر ادامه می دادم تا دور غلط های برادرم خط بکشم.
نمی دانم قضاوتهای غلط با ما چه کرد که امروز از کنار صفحه صفحه مهربانی دیگران می گذریم اما با دیدن کوچکترین خطا چنان دورش خط می کشیم که ثابت کنیم تو همانی که نمی دانی، که نمی توانی.
کاش آن روزها معلمم، چیز مهمتری از نوشتن به من می آموخت.
این روز ها خیلی سعی می کنم دور غلطهای دیگران خط نکشم.
این روز ها خیلی سعی می کنم که وقتی به دیگران می اندیشم خوبیهاشان را ورق ورق مرور کنم.
کاش بچه هایمان مثل ما قضاوت نشوند.
