3 311
订阅者
+5224 小时
+1677 天
+1 18630 天
帖子存档
3 276
نمیدانستم این غم از کجا به دلم نشسته بود اما هرچه که بود داشت درونم را بهم میفشرد و من بی آنکه فریاد بزنم کمک میخواستم، اما کسی صدای درونم را نمیشنید جز او .
میدانستم بیشتر از هرکسی چشمانم را میخواند و دلم را زیر و رو میکند ، پس اگر فریادم به گوش این آدمکها نمیرسید مهم نبود ، آن کسی که باید مرا میدید، میدید.
آن هم چه دیدنی؛
بیشتر از همیشه نگاهم میکرد پس اگر خاکستر شوم هم مهم نیست ، چون تو خواستی گلهای نیست.
